تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام به دوستای خوبم

این ماه خیلی استرس کشیدم......هوففففففففففف.... به اندازه تمام زندگیم حرص خوردم و استرس کشیدم... هفته ی پیش چهارشنبه ستاره رو بردم بهداشت برای کنترل... صبح فرداش دیدم ستاره بدنش داغ شده، دماسنج گذاشتم دیدم 37.3درجه هست... براش یه شیاف استامینوفن گذاشتم(قطره که عمرا هیچ تبی رو جواب نمیده)، دیدم اصلا تبش پایین نرفت و برعکس بالا رفت، خلاصه تا ظهر دیدم بچه تبش شد38.5...وای خدای من...بدو بدو شروع کردیم به پاشویه و شربت استامینوفن و این حرفا..ولی نشد که نشد... خلاصه کارمون شد پاشویه و چک کردن دائم دمای بدنش، شب تبش تا یه حدی پایین اومد ولی خب بازم تا صبح نوبتی بیدار بودیم با بابایی و پاشویه رو ادامه میدادیم و حواسمون بود بهش، ولی انگار این تب خوب شدنی نبود، نه با شربت استامینوفن نه با شیاف نه با پاشویه... عصر بردیم و براش یک چهارم آمپول دگزا زدیم تا تب بیاد پایین. ولی یه کم اومد پایین و بازم نشد که نشد...دیگه داشتیم داغون میشدیم؛ دو شبانه روز نخوابیده بودیم، بازم با پاشویه ادامه دادیم تا شنبه عصر، بردیمش پیش دوست بابایی که دکتر اطفال هستن، گفتن احتمالا ویروسه ولی بستری بشه بهتره، هم آزمایش میگیریم هم دارو میگیره، خلاصه دیدیم دمای بدنش شد38.7 و ما هم بستریش کردیم، خداروشکر بیمارستان تمیز بود و اتاق اختصاصی، و (البته بیمارستان خلوت)، ولی برای یه بچه ی نازنازو مثل ستاره بیمارستان و تخت و پرستار و دارو یعنی جیغغغغغغغغ.... دوساعت اول که سرم بهش وصل شده بود فقط گریه میکرد، تا وقتی احساس کرد ما مثلا خوابیم خوابش برد... هرچی قصه میگم اسباب بازی میدم بهش ، اصلا فایده نداشت...باز بیدار شد و گفت بغلم کن، بریم خونه.... هیچیییی! میگم مامان جان چه طوری بریم خونه؟ باید خوب بشی، دارو بگیری... خلاصه تا فردا عصر هم دکتر توصیه کرد بستری باشه، عصر دیدیم توی بیمارستان موندن فایده نداره، داروی مورد نیازش رو هم که گرفته، بهتره ببریمش خونه یه حموم هم ببریمش، روحیه اش هم بهتر میشه، خلاصه آوردیمش خونه و بردیمش حموم، بماند که من شب قبل هم توی بیمارستان نخوابیده بودم، نه خواب داشتم نه خوراک، یه چشمم اشک بود یه چشمم به ستاره.... واییییییی... خلاصه شب به بابایی گفتم من یه ربع میخوابم وگرنه میمیرم، بعد صدام کن... واییییییییی بیهوش شدم از خواب... خداروشکر بعدش هم بابایی گفت نمیخواد بیدار شی که بچه تبش قطع شد، فردا هم بدنش دونه های ریز ریخت بیرون؛ ولی کسالت و بیحالیش تا دیروز ادامه داشت، خدایا هیچ بچه ای مریض نباشه.... آمین.... تمام روحیه مو ترکوند این مریضی ویروسی لامذهب... آزمایش ادرار و خون هیچ عفونتی نداشت خداروشکر، ویروس افتاده میون بچه ها همه رو مریض کرده...هوفففف.... نمیدونم از کی گرفت این بیماری رو، ولی حسابی اذیتمون کرد... هم من هم بابایی هم خود ستاره... خب برم یه سوپ بپزم که خودم هم سرماخوردم...

پ.ن1: مثلا میخواستم از شیر بگیرمش، بدتر وابستگی شدید شد، چون این مدت برای کمتر گریه کردن دائم شیر میخورد، ضمن اینکه اشتهاش زیاد نبود بیشتر شیر میدادم بهش...

پ.ن2:کلی کتاب خریدم واسه تست و درس آزمون وکالت(200تومان تا حالا شده)، همچین حالم گرفته شد همه برنامه هام ریخت به هم...تا باز خودمو جمع و جور کنم....هوفففف...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.