تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام به دوستای خوبم

روزگار رو میگذرونیم و رشد و بزرگ شدن دختر نازمون رو داریم لحظه به لحظه حس میکنیم. یه مدتیه به پیشنهاد بابای ستاره تصمیم گرفتم درس بخونم و برای آزمون وکالت سال 91انشالله آماده بشم، دوستای خوبم مثل آزاده جون و نسترن جون هم هستند و قراره کمکم کنن و من بتونم از جزوه های اونها هم استفاده کنم. امروز دلم بدجوری برای دانشگاه و سرکلاس نشستن تنگ شد. زمانیکه استاد درس میداد و گوش میدادیم، اونوقت برام سوال پیش میومد و استاد لذت میبرد ازینکه شاگردهایی داره که حسابی به درس گوش میدن، و میگفت آفرین به چه نکته ی خوبی اشاره کردی... (وای اینقدر حس بچه درسخونی به آدم دست میداد). واسه فوق لیسانس که حالاحالاها نمیتونم اقدام کنم. چون ستاره رو جایی ندارم که بذارم و برم هرشهری که قبول بشم درسم رو ادامه بدم. (ضمن اینکه اینجاها رشته ی مارو برای فوق لیسانس نداره). حالا همین وکالت رو هم قبول بشم میتونم بعد کارآموزی آزمون اختبار هم شرکت کنم و انشالله یه وکیل خوب بشم. هرچند که زیاد به کار بیرون علاقه ندارم، ولی خب داشتن هر چیز تا زمانیکه  استعداد و هوش آدم کار میکنه بهتر از نداشتنش هست. هوا حسابی اینجا سرد شده و همه جوره اوضاع رو قاطی پاتی کرده... از خاموش شدن آبگرمکن بگیر تا آسیب زدن به باغ ها و یخ زدن شیرهای آب و... همین امروز برده بودم ستاره رو حموم وسط کار باد زد ظاهرا و آبگرمکن خاموش شد؛ تند تند آب کشیدمو آوردمش بیرون، خداروشکر شستشوش تموم شده بود. عید هم داره کم کم نزدیک میشه... نمیدونم ما میریم مشهد یا مامانم اینا میان، فقط خداکنه تنها نباشیم. این عکسها رو هم میذارم برای فرشته جون(فری جون) عزیزم که قول این عکس ها رو داده بودم... ضمن اینکه بازم ممنون ازش بابت زحمتی که برامون کشید...

حالا یکی از ماجراهای شیرین دخملی رو تعریف کنم، امروز صبح داشتم چایی دم میکردم، دیدم ساکت شده، گفتم:ستاره چه کار میکنی"؟ میگه :بله.... بعد چند دقیقه دیدم صدای گومب اومد و انگار که یه چیزی افتاد. بدو بدو اومدم دیدم سطلی که مال لگوبازی هاش بود رو توی دستش گرفته بوده و با قاشق توش میزده و راه میرفته؛ که یهو زمین میخوره و با شکم میافته روی سطل. بهش گفتم کجات درد گرفت؟ میگه:شکم...دیدم شکمش یه کم قرمز شده...

 

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 22 بهمن 1390 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.