تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام به دوستای خوبم!

راستش رو بخواین مدتیه حس نوشتن ندارم، نمیدونم شاید برای اینه که موضوع خاصی نیست و اتفاقات روزمره است که میگذره! اندر احوالات ستاره خانم گوگولی مگولی بگم که حسابییییییییی بزرگ شده، رفتارش مثل بچه ها شده و دیگه نی نی نیست! براحتی همه رو حتی پسرعموی 2ماهه اش حسین رو هم میشناسه؛ مهمتر از همه اینکه سینه خیز میره (مخصوصا اگر هدفش اسباب بازی یا چیزهای محبوبش باشه مثل تلفن اسباب بازیش که مامانبزرگم برای دندونیش خرید یا موبایل مخصوصا اگر حسنی نگو یه دسته گل بخونه، یا همون توپ هندونه ایش و...! دیشب توپشو گذاشتم کنارش بهش گفتم: ستاره توپ رو بده بابایی، توپ رو از کنارش برداشت و هُل داد سمت باباییش، بعد بهش گفتم: ستاره بگو بابا بده! ستاره ی عزیز و نازم با اون لبهای کوچولوش گفت: دِدِ...! مامان فداش شه اینقدر زرگ و باهوش شده بچه ام! عاشق عموشه و وقتی میره بغلش بی نهایت خودشو لوس میکنه(عموجون یعنی عمو بزرگش رو هم دوست داره البته)! شب دوم محرم رفتیم مسجد که خانم از شلوغی یا سرو صدا ترسیدند و من بیچاره برگشتم خونه پیش باباییش و زنعمو و دخترعموش مسجد موندن! همیشه وقتی بهش میگیم ستاره بوس کن لبهاشو باز میکنه و میذاره روی گونه های طرف مقابل، ولی پریشب که بهش گفتم بابایی رو بوس کن تا خستگیش در بِره صدای بوس محکمی روی صورتش باباش ایجاد کرد و من و بابایی کلی مشعوف... جیغ و هورا زنان مشغول ذوق نمودن شدیم!!! اکثرا خودش میشینه و با خودش و اسباب بازیهاش بازی میکنه، ضمن اینکه عاشق اَلو کردن با مامانجونشه، تا تلفن صبحها زنگ میزنه میدونه مامانمه و میخواد باهاش حرف بزنه، کلی ذوق زده میشه... مامان و بابا رو هم که راحت میگه! خب از خودمون بگم که یک باکتری خدانشناس حسابییییی مریضمون کرده بود که خداروشکر الان خوبیم(هم بابایی هم من)؛ دیشب هم طی مصرف قرص و البته ضعف بدنی ناشی از همین بیماری کهیر وحشتناکی زدم و واییییییی چشمتون روز بد نبینه انگار تنم سوخته بود، جاریم بیچاره وحشت کرده بود؛ بعد ازینکه شیردوشیدم احساس ترس و استرس با هم قاطی شد و من به خودم افتادم که :همسرجان من الان خفه میشم، میگفت:بابا صبر کن قرص نیم ساعت باید بگذره اثر کنه گفتم: نه پاشو بریم بیمارستان که الان بچه ام بیمادر میشه، خلاصه کلی غرغر زدم تا رفتیم؛که توی راه دیدم کهیرها یهویی غیب شدند و حس خفگی هم محو گردیدندی!!! به همسرجان فرمودم:عزیز درسته ساعت یک شب بیرون کشیدمت از خونه ولی الان خوبم! هههههه! قیافه همسری! یه سرلاک گندم و شیر برای این ستاره خانم خریدیم (چون  شیری رو که دوشیده بودم نصفشو خورده بود) اولا که اصلا نمیخوابید و فقط گریه میکرد که با آهنگ حسنی و پستونکو هزار دوز و کلک ساعت دو خوابوندمش، ساعت 4 دوباره بیدارشد و شیون و زاری راه انداخت که شیری که مونده بود رو با قاشق دادم خورد و خندید و خوابید! صبح هم که بهش سرلاک رو دادم بخوره مثل بابای نازنازوش اول غذا رو بو کرد و به رنگ و روش نگاه کرد و پوف کرد! که یعنی نمیخوره! من بیچاره هم با هزار شیره مالیدن سرش اعم ازینکه عروسکاشو ردیف کنم که خرسی خورد،آفرین! آبی خورد،آفرین! پریا خورد،آفرین! بهاره خورد،آفرین!حالا ستاره بخوره و... یه جوری کمی خورد، بقیه رو هم کاسه رو بالا گرفتم که از سر کشیدن کاسه خوشش اومد و همه رو خورد! هوووووف! همه رو گفتم! امیدوارم خسته نشده باشین! اینم چندتا عکس جدید از دخملی من!

نوشته متعلق به یک هفته قبل میباشد...





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آذر 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.