تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام به دوستای خوبم

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ ما هم خوبیم، ستاره ی شیطون بلا نشسته و با عروسکاش بازی میکنه و اونا رو به هم میکوبونه تا صدا بدن، فکر میکنه همه مثل جغجغه اش هستن! از خودشم صداهای عجیب غریب از قبیل اِ اَ در میاره که نمیدونم داره عروسکاشو تشویق میکنه یا خودش داره ذوقم یکنه! عحب دنیایی داره ها! با دیدن ململ شبکه دو کیف میکنه، با دیدن عموپورنگ ساکت میشه و با آهنگهای پاپا میکنه و قِر میده! یهویی هم جیغ میزنه و بابا یا ماما میگه! البته میون این بازیهاش منو هم نگاه میکنه تا داخل اتاق باشم ولی وای به روزی که یا تو اتاقهای دیگه باشم یا آشپزخونه؛ جدیدا که جیغهای بنفش میکشه و اشکهاش هم گوله گوله میریزه اگر دم دستش نباشم! دارم سعی میکنم از سرش بندازم اینکه با گریه کارشو پیش میبره، مثلا فوری بغلش نکنم وقتی گریه های الکی و شدید میکنه، بلکه کنارم مینشونمش و...! با دندون کوچولوش چنان گازهایی از دستهامون میگیره که ضعف میکنیییییییم! من نمیدونم این بچه چه تمایلی داره همه چی رو تو دهنش میکنه؟!؟ (حتی پسرعموی دو ماهه اشو میخواد بخوره)! تازه بای بای کردن با دستش رو هم یاد گرفته! خب بگذریم! هفته ی گذشته مشهد بودم، مامانم اینا اومدن و گفتن بیا بریم، با اینکه دلم نمیومد ولی خب رفتیم! توی راه اول ستاره خیلی اذیت کرد، دلپیچه داشت ولی خداروشکر اکثریت راه رو همکاری کرد؛ اونجا هم به جز یکی دو مورد که پیش اومد خوش گذشت و روحیه مون کمی باز شد،(بابایی همراهمون نبود ها) یکی اینکه باتفاق مامانم اینا توی آسانسور گیر کردیم که خیلی وحشتناک بود، (پیش خودمون بمونه من زودی زنگ زدم آتش نشانی که البته تا اومدم آدرس بدم درو باز کردن)، یه بار هم داخل کالسکه اش بود، اومدم از روی جدول ردش کنم که چون جدول بلند بود محکم پشت کالسکه به زمین خورد و ستاره کلی گریه کرد و رنگش پرید، در کل از مامانم خواهش کردم دیگه منو تنهایی مسافرت نبرن چون واقعا مواظبت از بچه بدون باباش سخته، مخصوصا اینکه موقع برگشت با هواپیما اومدم و ستاره حسابی برام تو اذیت کردن سنگ تموم گذاشت، بیچاره دختری که کنارم نشسته بود و اتفاقا دانشجوی پزشکی گرگان بود خیلی کمکم کرد، تمام مدت وسائلم رو نگه داشته بود، موقع پیاده شدن هم یه آقا کمکم کرد و یه زوج جوون هم برای بردن بار و بندیلم کمک کردند، 7کیلو اضافه بار داشتم، چندبار هم وسائلم از روی چرخ دستی حمل ریخت وسط فرودگاه، این دختره هم توی کالسکه دائم غرررر میزد! حالا هم از روزی که اومدیم دائم بهونه گیری میکنه و میخواد یکی باهاش دائم بازی کنه، خانم به جمع عادت کرده بود حالا تنها شده....! بابایی طفلک ما هم توی این مدت حسابی سرماخورد و کلیییییی لاغر شد! توی مشهد به دوستان قدیمی هم سر زدیم (که جای همکلاسی دبیرستانم که خواننده وبلاگ هم هست حسابییییی خالی بود که واسه دور بودن نتونست بیاد) خب! چند تا عکس از دخترکم میذارم تا پست بعدی! راستی موز رو چه طوری و با چه چیزی قاطی کنم ستاره بتونه بخوره؟!؟؟؟

پ.ن: عکس با لباس هندونه ای ستاره خانم! اونم توپ هندونه ایش که خاله اش خرید براش،عکس بعدی هم داخل حرم امام رضا است! راستی یه جشن دندونی کوچولو هم اونجا گرفتیم، توش آش گندم هم که نپخته بودیم پختیم، منم یه الویه دندونی دیگه هم برای اونجا درست کردم که عکسشو میذارم!  

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 آذر 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.