تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام سلام سلام

همینطوری نوشت: بگو آره به ستاره... به رهایی بگو آره؛ بگو آره که جهان زیبا شه...........

امشب کلی از دست این دخملی خندیدیم! دائم توی خونه غلت میزنه و خودشو اینور و اونور پرت میکنه و بابا بابا و دَدَدَدَ میگه؛ باتوجه به اینکه روی فرش (علی رغم اینکه من هر روز جاروبرقی میکشم) مو و اینچیزا پیدا میشه توی پوشک ستاره خانم اکثرا موقع تعویض مو رویت میشه اعصاب منو بابایی به هم ریخته بود از اینکه ستاره دائم دستای تفی و خیسشو میکشه روی زمین و مو و آشغال جمع میکنه و بعدشم میکنه توی دهنش، دادمش بغل باباشو گفتم بگیر من خسته شدم؛ که ستاره مشغول این شد که لباسشو بگیره، بابایی دستشو گرفت ستاره پوشکشو گرفت و مشغول بازی شد، بابایی دستش رو گذاشت روی دستای دخملی، ستاره هم ساعت باباشو چسبید، من دستمو گذاشتم روی دست بابایی ستاره مشغول گشتن دور واطراف شد برای یه چیز تازه که کنترل رو پیدا کرد و خیز برداشت که برش داره.........خداااااااا! چقدر شیطونه این موش موشی! الان هم که چون خیلی سرد شده لباس گرم تنش کردم تا بخوابه!تازه با شنیدن آهنگ قرتی خانم ما پاهاشو به هم میزنه ... خبر تازه ی دیگه هم اینکه مامان خانم قهر کردند که من قبول نکردم برم مشهد واسه عروسی و گفت نمام، ازین قهر الکی ها نه راستکی ها! خلاصه که نیومدند! این چند روزی هم که توی خونه بودیم... ولی یک خبر غریب الوقوع اینه که مامان ستاره خانم، یعنی اینجانب به شدت منظم و کدبانو شدند! یعنی خونه چند روزه داره برق میزنه، همه چی تمیز و مرتب! هرلحظه آماده برای مهمون سرزده... یک خبر غم انگیز اینکه بنده توی سالی که پیش دانشگاهی بودم کهیر میزدم، این مشکل تا اواخر دوران عقدم یعنی بهار 86ادامه داشت، تا اینکه خودبخود خوب شد، اونروز بابای ستاره خانم هوس املت گوجه کرد، منم یه املت چرب و چیلی با گوجه ی فراوون آماده کردم، (توی این چندسالی مشکلی با گوجه و هیچ چیز دیگه ای رو نداشتم) شبش دیدم بدنم کهیر ریخت بیرون، الان هم بدون دلیل دوباره کهیر زدم که فکر میکنم واسه زردچوبه ی توی شام امشب بود! خلاصه کلی ضدحال شده این قضیه شده برام، چون بخاطر ستاره هیدروکسیزین هم دیگه نمیشه خورد، برام دعا کنین دوباره خوب بشم، وگرنه کهیر یعنی نخوردن رب گوجه فرنگی، گوجه فرنگی، فلفل، ادویه، موز، تخم مرغ و... و ورم کردن و خارش شدید....... وای توی ترم اول دانشگاه صورتم پف میکرد که بیا و ببین، دوستام نمیشناختنم! حالا این کهیر چرا دوباره بعد این همه مدت اومد سراغم نمیدونم! خب تا بعد...

پ.ن1: این عکس ستاره رو با لباسای زمستونیش ذوقم گرفته بود انداختم، توی این عکس دخملم کلی عرق کرده بود آخه هوا هنوز گرم هست تا حدی! ولی من دلم خواست تنش کنم! هووووم! اینم مقنعه ی عروسکم که براش حالاحالاها بزرگه!

اساسی نوشت: روز کودک مبارکککککککککککک!





نوشته شده در تاریخ جمعه 16 مهر 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.