تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای خوبم!

این بی رمقی و کم پیدایی من رو به بزرگی خودتون ببخشین که حسابییییییییییی کسل هستم اینروزا....! (الان میگین بیا، هنوز نیومده غرغرهاش شروع شد) آخه اینروزا کمی غرغرو شدم! آخه همونطور که قبلا گفته بودم سر همسری حسابی از لحاظ کاری شلوغ شده و ما رو خیلی کم میتونه بیرون ببره، اونم در حد یه دور زدن ساده! منم بدبختانه یه عادت بدی دارم که خیلی دَدَری هستم و یه روز نرم بیرون روزم شب نمیشه وکلی افسرده میشم... القصه اینروزا راه به راه به همسری غرررررر میزنم.... همین افسردگی و  کرخی متاسفانه به خونه و زندگیمونم سرایت کرده و خونه بازم نامرتب و شلوغ شده...! خب بگذریم! ستاره خانم چند روز پیش یه عروسی تشریف بردند که تقریبا میشه گفت اولین عروسی درست حسابی ای بود که شرکت کردیم! خانم رو کلی آلاگارسون(اگر اشتباه نوشتم ببخشید) درست کردم و تیپش شد ژیتان پیتان...! حالا بماند که چقدر حرص خوردم بابت به هم ریختن لباساش (که عکسش پایین هست و ببینین چه کرد با لباسش) ! اینروزا دندوناش میخاره و همه چیز رو میکنه دهنش! خداااااااااا! جدیدا هم موهای دست باباشو میکنه!!!!!! و البته بخاطر دندونش احتمالا اسهال شده و... خلاصه رفتیم عروسی و خداروشکر دختر خوبی بود! جاریم که عمه ی دوماد بود بالا بالا نشسته بود کنار بلندگو و آقای خواننده هم که فریااااااد میزد! گفتم بابا الان بچه ام کر میشه، راه افتادم تا یه جای خوب پیدا کنم که دیدم ته تالار یه صندلی خالی هست! کریر رو با کلی سختی برداشتم از میون خانومای خوشتیپ عبور دادم(با بدبختی) نشستیم! که عمه جونش و خاله ی پدرشو دخترعموش هجوم آوردن و مدتی باهاش بازی کردن و بعد بهم برش گردوندند! عمه جونش که فقط میچلِوندشو لوسش میکرد! بعدشم با چندتا نی نی که شیفته ی عروسک کوچولوی من شده بودن دوست شد(آخر روابط عمومی، اینو به مامانش رفته) و موقع شام هم شیر خورد و توی کریرش خوابید و مامانی شامش رو با خیال راحت خورد و به تماشای حرکات موزون خانمها رسید! بعد شام هم بیدار شد و با کمک دخترعموش ساک و بندیل و بساطمون رو بردیم طبقه پایین واسه نای نای نای طبقه پایین(این عروسیا کلا حال نمیده همه اش باید با مانتو باشی یا روسری) این همه ساک و وسایل بردم یه بارم جیش نکرد! خلاصه طبقه پایین دیدم وووووی! صدای ارکستر خیلی زیاده... قلبم میلرزید، جاریم گفت بشین بچه باید عادت کنه، تو دلم گفتم: برو بابا، مگه حکم خداست؟!؟ بلند شدم رفتم دم در تا بابایی هم اومد پایین، بهش گفتم کادومون رو بدیم و بریم، گفت حالا یه کم صبر کن بده، حالا من بیرون سالن، ستاره ی 9کیلویی تو بغلم، رقص نور میدیدم و نای نای نای... خلاصه شب خوبی بود و برای دخملی هم تجربه خوبی بود! جریان بعدی شروع غذای کمکی دخترخانم ماست! این دختر ما بدغذاست، هیچی هم به جز شیر مادر دوست نداره، روزای اول آب برنج میدادم با اشتها میخورد، با شروع فرنی دیدم اصلا رغبت نداره، فرنی با شیر خودم دادم بازم بیمیل میخورد، بهش سرلاک دادم اونم با رغبت فراوون نمیخوره و بعد این همه مدت رسیده به یه قاشق غذاخوری! البته خداروشکر وزنش خوبه و کمبود نداره ولی... بخاطر اسهالش بهش آب سیب دادم که با میل فراوون خورد، سیب مکیدن رو هم دوست داره، توی فرنیش سیب رنده شده و کمی آبش رو ریختم که نسبتا بهتر خورد! وقتی دوست نداره چیزی رو یا سیر میشه قیافه اشو جمع میکنه! خلاصه دردسرایی داریم با این خانم خانما! راستی شاید مامانم اینا این هفته بیان، بیستم هم عروسی دخترعمومه، مامانم گیر داده بیا بریم مشهد، من آخه دلم نمیاد همسرم رو تنها بذارم و علاوه بر اون میدونم اون که نیاد همه اش یه حس غریبی دارم و غربت آزارم میده... نمیدونم چه کنم! ...

بعدانوشت: ستاره خانم از پریشب سرماخوردند و فس فسو شده، دیشب هم تب داشت و من و باباییش مشغول پاشویه بودیم....

پ.ن:عکسای شبی که میخواستیم بریم عروسی...





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 مهر 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.