تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای عزیزم

امروز اول مهر هست و بوی ماه مهر داره میاد! (البته من خدایی امروز بویی از پاییز استشمام نکردم هنوزم بوی تابستون میاد!) و صدالبته بازم راستش رو بخواین امسال هیچ حس و شوری و حالی راجع به اول مهر ندارم! زنگیدم دانشگاه گفت مدرکت هم آماده اس و بیا بگیر، حقیقتا زیاد خوشحال نشدم! انگار با تموم شدن درسم پیر شدم و یه طورایی عالم بچگی و جوونی فرت شد رفت هوااااا! حالا با این بچه و سختیاش کی میخواد واسه فوق درس بخونه؟!؟ اینکه امروز هم اول مهره یهویی از شبکه سه شنیدم وگرنه اصلا واسم مهم نبود! فقط این واسم مهم بود که امروز دخترک 6ماهش تموم شد و رفت تو ماه هفتم! و امروز واکسن داره و غذای کمکیش هم از فرنی امروز شروع میشه!(این چند روزی به نفسم لعاب برنج محلی میدادم که چون عطر و طعم فوق العاده ای داشت گلکم با اشتهای زیاد میخورد!) راستشو بخواین خودمم هرچی تهش میموند رو هووووووورت میکشیدم بالا!!!!! هههههه!(آب برنج اصلا هم چاق نمیکنه!!!!!) یادم آمد روز شیرین ... کلاس پنجم ، یک دختر درس خون، که بعد کلاس سوم دیگه شاگرد اول نبود، شاگرد دوم بود! موقعی که معلم داشت مشقهای شب رو نگاه میکرد، رفتم سر کیفم تا مشقهامو دربیارم، یهو دیدم وایییییییییییی، دفترم خونه جا مونده و اگر یادتون باشه این پولیتیک بچه هایی بود که مشقهاشونو نمینوشتند، یهویی عنان از کفم رفت و وقتی معلم مهربونم اومد بالای سرم پقی زدم زیر گریه..... گفتم خانم من دفترمو یادم رفته ولی بخدا همه ی تکالیفمو نوشته بودم! خانم معلم مهربون سرمو ناز کرد و گفت عزیزم من میدونم تو دختر خوبی هستی و دروغ نمیگی، ایرادی نداره فردا دفترتو بیار، اینکه گریه نداره! (نمیدونم با اینکه خانم مهربونی بود اصلا فامیلیشو یادم نمیاد)، کلاس چهارم یه معلم داشتیم (خانم مسگران) عاشق من بود، چون دختر درسخونی بودم دوستم داشت(قابل توجهتون همیشه به من میگفت نماینده باشم اصولا نماینده ها کسایی بودن که محبوب معلم بودند ههههههه) ولی با یه دختره که اسمش ن بود و بسیار دختر لوسی بود دشمن بود! بیچاره یه بار کلی سانتال مانتال کرده بود(میتونستیم مقنعه هامونو دربیاریم) و گلسر زده بود و شیک و پیک؛ رفت پای تخته مثل مجسمه ایستاد و معلمو نگاه کرد، البته اینکار همیشه اش بود که هیچی بلد نبود، خانم هم نامردی نکرد و یکی زد پس کله اش و اونهمه فیس و افاده رو خوابوند! اینقده کیف کردم(هههههههههههه) بین خودمون بمونه دوزار هم قیافه نداشت این دختره!  حالا بیخیال! بگم از یه معلم بد که ازش متنفر بودم! معلمی که بازنشسته بود و پیر! یه زن غرغرو! راهنمایی مدرسه مون غیرانتفاعی بود و سه تا کلاس بیشتر نبودیم! اول دوم سوم! این پیر غرغرو ریاضیات که هیچی به ما یاد نداد فقط یاد داشت یه سری مزخرفاتو بلغور کنه و فرداش انتظار داشته باشه حل کنیم و اگرم از روی کسی کپی نمیکردیم (یا اونایی که خواهر برادر بزرگتر داشتن براشون حل نمیکردن) میبردمون توی حال مدرسه(اونم یه مدرسه کوچولو فکر کنین) ردیفمون میکرد و مدیررو صدا میکرد تا نصحیتمون کنه! تصور کنین منم بچه مودب و درسخون و اکتیو خب آبروم میرفت هرهفته کارش همین بود! مدیرمونم خسته شده بود از اینکارش ولی این پیر غرغرو همیشه به کارش ادامه میداد و همونم بود که باعث شد من برای همیش از ریاضیات متنفر بشم! هرگز نمیبخشمش چون نه تنها اون سال هیچی ازش یاد نگرفتم(فقط خودم خوندم 15 شدم) بلکه باعث شد یه عمر از ریاضیات متنفر بشم! و شاید باورتون نشه توی کنکور ریاضی رو منفی 5 درصد زدم! و رتبه ام شد1800! یعنی اگر اون درصدای منفی نبود رتبه ام حدود 600تا پایین میومد! دانشگاه فردوسی روانشناسی قبول شدم ولی چون حقوق دوست داشتم بیخیال شدم و رفتیم آزاد! یه بارم سوم دبیرستان سر امتحان ریاضی دیدم هیچی یاد ندارم(مادربزرگم فوت کرده بود توی درگیری تعزیه و این چیزا بودیم) اشکم درومد که خانم هیچی یاد ندارم(برعکس دوستم مل... هم کنارم نبود یه فازی بده یه دهی بگیریم! ) بهترین دوران تحصیلم دبیرستان بود! هنوزم خواب اونروزا رو میبینم! خواب خنده ها و بازیها و شوخیها و گریه ها و .... مدرسه نمونه دولتی که نهارم میدادن و نهار خوردنامون، صبحانه هامون! (فرشته.م جون اگر میخونی یادته؟؟؟ چقدر زود گذشت نه؟؟) منم پایه ی آدامس...... بهترین دوستم هم همون دوران دبیرستان داشتم که بیمعرفت الان خیلی کم زنگ میزنه نهایتا روز تولدم و روز تولدش صدای همو میشنویم یا اینکه برم مشهذ! خب یادش بخیر...

پ.ن1 دخترم با دهنش یه کارایی میکنه ، بیا و ببین! راستی دیروز پسرعمو کوچولوی دخملم دنیا اومد، داداش مرمر! قدمش مبارک حسین کوچولوی ناز!!! خیلی موش موشی و نازه! امروز میرم عکسشو میگیرم دیروز یادم رفت دوربین ببرم! الانم دخملی داره تایپ میکنه براتون (چون میبینه من تایپ میکنم اونم اینکارو میکنه! اینم اثر ستاره خانم:اتط قذدو  ئون ه999999      ات و43ط یح ش. ی3شضصی1 سسحمل گ/رئز  ل          ذ   

پ.ن2:عکس مژه های استثنائی دخترم! شش ماهگیش مبارک!!! الانم داره شهر قصه میبینه! گلللللللم! فداش شم!





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.