تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام

مامانم اینا رفتن! برگشتن ! و ما باز تنها شدیم! تنهای تنها! موقع خداحافظی ستاره میخندید، آبجی کوچیکه گریه میکرد و باباجون و مامانجونش سعی داشتن خوشحال باشن، منم یک لبخند الکی خوش روی لبم بود! وقتی اومدیم توی خونه و ستاره به اتاقشون نگاه میکرد دوباره غصه تمام وجودمو گرفت و بند دلم پاره شد، هق هق زدم زیر گریه... میون گریه هام میخندیدم تا ستاره نفهمه، ستاره میخندید، نمیدونم میفهمید گریه یعنی چی یا نه؟ً!؟ الان هم خوابوندمش، ولی وقتی بزرگتر بشه باید چه کارش کنم؟! میدونم وقتی بزرگ شه گریه زاری راه میندازه و حسابی اذیت میشه بچه ام... ولی مگر میشه کاریش کرد!؟ این غربت انتهایی نداره... خونه خالی شده، فقط صدای تیک تیک ساعت با نفسهای پاره ی تنم  به گوش میرسه! دیروز به رسم شمالیا واسه دندون  دخملی شیربرنج پختیم، (آخه شیربرنج میپزن) قرار بود مامانجون بهم فرنی پختن رو هم یاد بده که تنبلی کردم و نشد! البته قرار بود گوش های دخمل رو هم سوراخ کنیم که بابایی فرمودند گناه داره و ازین حرفا...! میدونم دردسر درست میکنه واسه من بعدا! بچه یه کم دیگه بزرگ شه ببینه هم سن و سالهاش گوشواره دارن دلش میخواد خب... این مدت حسابی چرخیدیم و تفریج کردیم، تلافی اینروزای بابایی که سرش حسابییی شلوغه و مشغول کار هست رو درآوردیم! (البته ذخیره سازی هم کردیم چون بابایی تا وسطای مهر سرش شلوغه و مارو هیچ جا نمیتونه ببره) راستی شمال هوا خیلی خنک شده میخواین بیاین مسافرت الان وقتشه.....

پ.ن:عکس شیربرنج و عروسک ملوسم ستاره!

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 26 شهریور 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.