تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای خوبم

   میخواستم این پست رو با خبر جوونه زدن اولین مروارید عزیزدلم به روز کنم، با خبر اینکه پاپا میکنه و پاهای نازشو به هم میکوبونه، با اینکه به باباش دست میده و اونروز یه قدم سینه خیز جلو رفت! ولی .... دیشب یکی از بدترین شبهای عمرم رو گذروندم! خدایااااااا.... آخر شب دیدم عرق کرده بچه ام، باباشو زور کردم ببریمش حموم! موقعی که میخواستم ببرمش دلم یه شوری افتاد بی دلیل!!! وقتی آوردمش بیرون تا بیام لباس تنش کنم یه جیغ و دادی راه انداخت که نمیدونم از این بود که یه وقت صابون چشماشو سوزونده بود یا توی گوشش آب رفته بود ، به هیچ طریقی ساکت نمیشد و فقط گریه میکرد! نگران شدم، آخه سر شب هم دو دقیقه گذاشتمش توی روروئک، مدت کوتاه، گفتم یه وقت کمرش درد نکنه!!! رفتم لب پنجره آشپزخونه باباشو از داخل حموم صدا بزنم چون واقعا هول کرده بودم از گریه های پیاپی بچه، گاز ما روبروی پنجره و در واقع کنارش قرار داره! گذاشته بود مرغ واسه سحری بابایی پخته شه ، چندبار صدا زدم دیدم نشنید اومدم برگردم دیدم بچه ام جیغشششششششش رفت هوا! پاش خورده بود به کنار گاز، که البته زیاد داغ نیست ولی احتمالا برای بچه ام با پوست نازکش خیلی داغ بود! تنها کاری که کردم جیغ کشیدم که باباش بیاد و خودمم پاشو گرفتم زیر آب سرد! مگر ساکت میشد...؟!؟!؟ پماد کالاندولا رو حسابی مالیدم به پاش، اصلا بغل من آروم نمیشد و فقط بغل باباش اونم با موزیکال کنار تختش فقط آروم میشد! هرازچندگاهی هم باز شروع به جیغ میکرد!!!! داشتم دیوونه میشدم فقط به خودم فحش میدادم و از خدا بچه امو میخواستم! هی به باباش میگفتم چیزیش نمیشه؟ حالش خوبه؟ میگفت آره... و تاکید میکرد چرا اینقدر گیر دادی شبی ببریمش حموم! دور خونه میچرخیدم و بچه ام میسوخت! خدای من... خیلی وحشتناک بود..به خدا التماس میکردم بچه امو برام سالم نگه داره.... لب به شیر نمیزد و انگار شیرش میخواستم بدم داغش تازه میشد، چون قرمز هم نشده بود نمیفهمیدیم کجاش میسوزه فقط میدونستیم یکی از پاهاشه! تا بالاخره بعد حدود 40 دقیقه آروم گرفت وشیر خورد! و خوابید! اومدم لباسشو تنش کنم که بیدار شد و شروع کرد به خندیدن و بازی.... هنوزم تو شوک بودم و فقط خداروشکر میکردم و گریه میکردم... بچه ام به گریه ام میخندید! بابایی بیچاره هم با کف اومده بود کنارمون نشسته بود.... خلاصه اوضاع آروم شد .... تا نزدیکای سحر بیدار بودم و نفساشو میشمردم... الان ناخنهاشو گرفتم و شیرش دادم و خوابید... دیشب نفهمیدم کی خوابم برد... الان که مامانم زنگ زد واسه سحری بیدارمون کنه واسش تعریف کردم... کلی ناراحت شد... پدر محترم هم یه چیزی بار اینجانب کردند که به نوه اشون آسیب زدم که واقعا منتظر بودم یکی سرزنشم کنه احساس عذاب وجدان داشتم... مامانم باورش نمیشد سوختگی شدید نبوده باشه... گفتم نه بابا به جانش قسم خوردم باورش شد... هنوزم چشماش خیس میشه... خدایا  بچه ام سالم باشه! خدایا هیچی تو دنیا نمیخوام بچه ام سلامت باشه... خدایا دوستت دارم....

پ.ن: دنبال تدارک جشن دندونی بچه ام بودم، ایشالله شنبه هفته آینده براش جشن میگیرم، البته مختصر و خودمونی... بمیرم براش با مامان چلمنگش....

اینم عکس ستاره خانم با موی پریشان

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 5 شهریور 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.