تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

   دیشب برای اولین بار دخترم بعد از ادای یک سری اصواتی که رو به سوی معنادار شدن میرن، بالاخره گفت:دَدَدَدَدَدَ........! من و پدرش مشعوووووووف از حرفهای دخملی که یهو گفت:کی! باز ما کلی ذوقققققققققققققققق نمودیم! جیغ جیغهای الکیش خیلی کمتر شده و الان بیشتر اصوات رو برای درخواست نیازهاش بکار میبره! سختتت عاشق پدر شده و با شنیدن اسم یا صداش و یا حتی دیدن تصویرش توی کامپیوتر(که البته واکنشش به عکس باباش توی کامپیوتر از ابتدا بود) با سر کوچولوش دنبال باباییش میگرده تا پیداش کنه! برای اینکه بغلش کنی دست و بال میزنه و وقتی میخواد خودشو لوس کنه دهنشو باز و بسته میکنه انگار داره حرف میزنه و فکشو تکون میده! وقتی باباش مخصوصا یا من باهاش خیلی شوخی میکنیم قهقهه های مستانه سرمیده تا جائیکه به سکسکه میافته و غششششششش میکنه از خنده....! قربونش برم تا حدی وایستا وایستا میکنه و کمی بدون کمک میتونه بشینه ولی هنوز روی کمر نازکش اصلا فشار نمیاریم! به امید خدا مامان جون و بابا جون و خاله و داییش آخر تابستون میان! دیشب سر افطار یهو بیدار شد و شروع کرد به نق نق! باباییش گفت: دخترم مگر تو وقتی غذا میخوری کسی باهات کار داره یا اعتراضی داره؟ پس دخمل خوبی باش و بخواب تا ما غذامونو بخوریم! در کمال ناباوری دخمل غرغروی من خوابید!!!! باباش میگه بچه ام فهمیده اس دیگه...! توی ماشین حسابی حال میکنه و میشینه و مثل خان لم میده روی دستای مامانی و هرکسی که بغلش باشه! بشدت خودشو تو دل عموجونش و زنعموشو مرمر دخترعموش جا کرده و البته اونا رو هم بشدت دوست داره! دیروز بردیمش جنگل شاید اولین باری که بزرگ شده بود و توی روز جنگلو میدید! از ظاهرش معلوم بود خوشش اومده و با چشمهای کنجکاوش داره همه جا رو وارسی میکنه! یکساعت به اذون مونده بود و جنگل خلوت بود، بهش میگم مامانی این جنگل مال خودمونه هاااااا! ببین هیچ کس نیست!!!!! دیروز بردم آرایشگاه موهاشو کوتاه کنم که خانمی که مسئول کوتاهی مو هست نبودن و برگشتیم!!! ایشالله فردا! الان هم که بابایی سحری میل کردن و مامانی هم گریزی به سحری زدند! راستی حیاطمون بالاخره طلسمش شکسته شد! برادرشوهرم که دیده بود من مدتهاست از جناب همسرخان میخوام به حیاط سرو سامون بده و وقت نمیکنه دلش سوخت و همه اشو با کمک کارگر صفا داد! دمش گرم! نتیجه اخلاقی اینکه آدم هزارتا برادرشوهر داشته باشه یه دونه خواهرشوهر نداشته باشه!!!!!! یک جیرجیرک محترم در بالای سقف آشپزخونه توی شیروونی لانه گزیده اند از حدودای آخر شب شروع به آواز خوندن میکنن! دیشب شیفتشو دیر تحویل گرفته الان داره جبران میکنه!

پ.ن1: پشه های محترم شمالی لطف کردن تمام بدن اینجانبو مورد هجوم نیشهای مبارکشون قرار دادند، یه هفته اس داره میکشه منو جاش نیشاشون که البته شفاست!!!!!!!!!!!!!! (نمیدونم از کجا اومدن تو!!!)

پ.ن2: داشتم کابینتو جمع میکردم یهو یه شیشه پر زعفرون دیدم که البته بخاطر رطوبت رنگش تغییر کرده و بود و قهوه ای شده بود، ماله حدودا دوساله پیش هست که من چون توی بارداری نمیخوردم دست نخورده مونده! نمیدونم خراب میشه یا نه اگر تجربه توی مناطق مرطوب دارین بگین برام!!!!!!!

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مرداد 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.