تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام به دوستای خوبم

   چند روزی همراه دخترم و باباش رفتیم یه سفر اونطرف مازندران! خوش گذشت و آب و هوایی عوض کردیم و روحیه ی تازه ای پیدا کردیم! ستاره هم حسابییییی بهش خوش گذشت و وقتی میرفتیم لب دریا، رستوران، فروشگاه یا پیاده روی کلی ذوق میکرد و میخندید و جیغ میکشیددددددددد! جیغ گفتم، نمیدونید اینروزا آبرو نمیذاره واسه ما، اونروز تو نوشهر داشتیم غذا میخوردیم (اکبرجوجه شعبه داره اونجا) ایییییییینقدر جیغ زد همه نگاهمون میکردن!!! یه دختر فین فینوووووی بی تربیت هم که غذاشو خورده بود و همراه مامانش اینا نمیدونم چرا نشسته بودن و تشیریفشونو نمیبردن هی میگفت: چقدر جیغ میزنه! سرم رفت! ایششش! آخه آدم راجع به بچه ی 5ماهه اینطوری حرف میزنه!!!!! چه کارش کنم خب بچه اس میخواد لابد حرف بیاد! من و باباش که کلی ذوق میکردیم منتها بابایی بیچاره مجبور بود تندتند غذاشو بخوره بگیره بغلش و ببرتش و مامانی هم مثل این آدمای تهننننننا (همون تنها) مینشست و غذاشو میخورد! (آخه غذا خوردن من طولااااااانیه!!!) بابایی هم میرفت با دخترش بیرون بازی میکرد! حسابی با هم جور شدن و من از این بابت خیلی راحتتر شدم، به کارام هم بیشتر میرسم! بابایی هم تا حدود زیادی راه و روش آروم کردن بچه رو یاد گرفته و به من کمک زیادی میکنه! پرتقال های درختامونو کندیم، مقدار زیادیش برای آبگیری مناسب بود، بابایی نشستن و زحمت کشیدن(البته به کمک دستگاه آب مرکبات گیر!!!!!) آب پرتقالها رو گرفتن! اثراتش هم در سرگیجه ی الان مامانی حاصل از افت فشار کاملا به وضوح دیده میشود!!!!(آخه هنوز یه پارچ بزرگ مونده نخوریمش خراب میشههههههههههه!) خب که البته الان آب قند به کمک مامانی رسید! ستاره خانم هم بیدار شدن و با چشمای ناز و درشتشون به مامانیشون زل زدند!!! توی هتل هم که همینطوری الکی و بی ربط و با ربط جیغ میزد، شانس آوردین دیگران اعتراض نکردند! موقع برگشت هم دخملی حسابی اذیتمون کرد و از حدودای آمل تا خونه فقط یه ریز گریه میکرد و بهونه گیری! به گمانم بدنش درد گرفته بود و توی ماشین خسته شده بود! توی صندلی ماشین هم نمیموند دائم باید تو بغلم میبود! خلاصه تا جائیکه بهش قطره استامینوفن دادیم بخوابه، ولی مگر خوابید؟!؟ فقط یه کم از گریه هاش کم شد! شب هم با دردسر فراووووووون خوابوندمش! با بچه مسافرت رفتن هم دردسرای خودشو داره، چون دائم بیدار بود و کم میخوابید بنابراین شیر زیادتر میخورد و گلاب به روتون هی دستشویی میکرد! - مامانی: این بچه خرابکاری کرد بزن کنار عوضش کنم! - بابایی:بازم!!!!! صبر کن یه کم بریم تا شهر بعدی! - ستاره:اونگگگگگگگگگگگگگگگگگ! اونگگگگگگگ! - مامانی: بابا بچه گناه داره! - ستاره:اونگگگگگگ! اونگگگگگگگگگگ! - بابایی: چشم! – ستاره:اونگگگگگگ!اونگگگگگگگگگ! البته میون اونگَ ها یه آگی آگی هم میگفت که گمون کنم فحش بود چون یه حالتی میگفت انگار داره فحش میده! منم میگفتم خودتی! عمه هاتن! هوووووووم!

پ.ن1: آدم میره اونوری کنار دریا حالش بد میشه، آخه یکی نیست بگه بابا توروخدا آشغال نریزید، باورت کنید حیفه!!!! این همه سطل آشغال، واقعا اینقدر سخته!!!

پ.ن2: آزاده جان کجایییییییییییییییییی؟؟!؟؟؟

پ.ن3: یه تبریک واسه عطیه خانم گل و البته دینا خانمی! ما که خبر نداشتیم! تولد دینایی هم نزدیکه، پیشاپیش مبارک!

پ.ن4: ماه رمضون هم فردا در خونه هارو میزنه، امسال من که نمیتونم روزه بگیرم، از ساعت 5صبح تا 8 شب حتما شیرم خشک میشه و به دختر نازم فشار میاد! با امسال میشه 60روز+8روز ماله سالهای قبل! کی میخواد بگیره!!!!! البته امسال خیلی ها معاف هستند از روزه، چون واقعا روزها بلند هستن و آب بدن توی این گرما واقعا کم میشه!

پ.ن5: این گواهینامه گرفتن ما هم طلسم شده، هی میگم این هفته میرم امتحان میدم هی میگم هفته ی بعد!!! این هفته اگر تنبلی نکنم برم خوب میشههههههه!

پ.ن5: موقع برگشت توی اکبرجوجه  گلوگاه غذاخوردیم(مثلا شعبه اصلیه) من و شوهرم هر دو به ببخشید اسهال دچار شدیم! اصلا غذاهاشونو نخورین! اه اه اه! این شوهر من نمیذاره من زنگ بزنم شکایت کنم!!!!!!!!

پ.ن6: اینقدر پانوشت زدم دخترم خوابش برد!!!!

 

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 مرداد 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.