تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای خوبم!

   روزهای گرم تابستون تقریبا اینجا به اتمام رسیده و بقول شمالیها انجیر دیگه پخته شده و  روزهای گرم پشت سر گذاشته شده! اینروزا جاده ها خیلی شلوغ هستند مخصوصا که ماه رمضون نزدیکه و مردم میخوان سفر تابستونیشونو قبل ماه رمضون برن! ما هم خدا بخواد سه نفری فردا راهی سفریم! البته نه چندان دور در حد آخر مازندران که حدود 4ساعت از اینجا راهه! طرفای رامسر یه دوری بزنیم و تا جمعه شب که راه بیافتیم! ستارۀ عزیزم هم بزرگتر و زیباتر و شیرینتر از قبل شده(من بهش میگم شیرین عسل) دیگه زمان آخو آخوهاش گذشته و بزرگتر شده و حالا الفاظش کمی معنادارتر شده، طوریکه وقتی صدا میزنه تا نگاهش کنی براحتی متوجه منظورش میشی! یه لفظهایی هم موقعی که میخواد خودشیرینی کنه میگه مثل آگه آگه، آگوووو، آپووو(همراه پاشیدن آب دهنشه)، گیه، گووو، اونگَ، آمممما! جیغ جیغو بودنش هم که به کنار که چنان جیغهای بنففففففففشی میزنه که بیا و ببین! دیگه براحتی غلت میزنه و موقع خواب حالت نیمه غلت میگیره! باباییش هم میره بالای سرشو هی نازش میکنه و قربون صدقه اش میره تا دخترک ملوسم بخوابه! امروز داشت شیر میخورد با خودم میگفتم خدای من چقدر خوب و مهربونه که این نعمت آسمونیشو بهم هدیه داده، نعمتی که بخاطر نعمت شیردادن روزی چند بار عاشق وجودش میشم و اونم چون میدونه مادرش با عشق داره شیرۀ وجودش رو به اون هدیه میده تا رشد کنه و سالم باشه، چون چشمای عاشق مادرش رو موقع شیرخوردن میبینه، چون میدونه مادر تحمل یه گریۀ کوچولوی اون واسه بیتابی برای شیر رو نداره؛ با تمام عشق و احساسش مادرش رو دوست داره و موقع شیرخوردن مامانشو ناز میکنه! وقتی میخوابه سرمو میذارم روی دستای کوچیکش و تنشو بو میکنم، مست میشم از عطر تنش و یه حس بهشتی، یه حس غیرقابل توصیف تو وجودم پُر میشه! حالا نوبت به پدر میرسه، کسیکه مادر عاشقانه دوستش داره و صبحها اگر دیرش شده باشه براش لقمه های نون رو آماده میکنه و چاییشو هم میزنه تا بخوره و گرسنه نباشه! کسیکه وقی میاد خونه فضای خونه پر شادی میشه و بقول معروف جمعمون جمع میشه! کسیکه تکیه گاه مامان هست و حالا این آدم مهربون با واسطۀ مادر به فرزندش شناخته میشه! فرزند هم عاشق پدر میشه و میفهمه اون هم رکنی از زندگیشه که با تمام وجودش میپرستش! خداروشکر وزن و قد دخترم با اینکه شیر خودمو میخوره روی نمودار 85% هست و مطلوبه! میخواستم کمکی رو شروع کنم ولی بابایی طبق قوانین WHO دستور فرمودند تا شش ماهگی صبرکنه(همه چی مون شده طبق سازمان WHO!!! زایمان طبیعی، شیردهی کامل، غذای کمکی از 6ماه و ....! راستی تمام نمره هام اعلام شد و بانمرات ناپلئون بناپارتی قبول شدیم رفت!!!!! فقط مونده نمره کارتحقیقی که اونم انشالله حلّه! دلم برای دبیرستان و سرکلاس رفتنها و شوخیها و خنده ها تنگ شده!

پ.ن1:باید ستاره رو حموم ببرم و وسائلو برای فردا آماده کنم، بعدازظهر هم برم بازار کمی خرید کنم!

پ.ن2:امیدوارم بهمون خوش بگذره!

پ.ن3: آزاده جانم کجایی؟ نگرانمممممممم! نکنه اومدی؟؟؟بیخبر؟!؟                          

این عکس گریه او بخاطر اینه که موهای ستاره به گل سرش گیر کرده بود دردش اومد...

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 مرداد 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.