تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

   امروز قرار بود یک روز خوش باشه، بابایی که از سرکار اومد بالاخره وقتی پیدا کردیم بعد از مدتها بریم یه چرخی بزنیم! خودمو ستاره روخوش تیپ کردم و لباس نوشو تنش کردم و خودمم روسری تازه ای که خریده بودمو سرم کردم و بابایی کلی به به و چه چه که چه خوشتیپ شدی! خلاصه زدیم بیرون! دوتا بستنی نونی زعفرونی زدیم تو رگ و دو تا هم بستنی فالوده ای(عشق من) خوردیم! یه چرخی هم جنگل و اینور و اونور زدیم و من پیشنهاد دادم بریم خونه عموی ستاره که بابایی گفت حسش نیست و بیخیال شدیم! القصه سر یه دور برگردون من یهویی بلانسبت شما خر شدم ( البته جوزده بخاطر اتمام کلاسهای رانندگی و تبحر در رانندگی) و به همسر گرامی گفتم من دنده رو میکشم دنده پراید خانمه حال نمیداد!!!! همسرجان هم خندید و گفت دیگه چی؟!؟ آقا من گفتم من دنده رو میکشم رو4! اونم فکر میکرد شوخی کردم کلاجو نکشید!!!!!!!!خدارحم کرد دنده دیگه فقط خلاص شد و رو 4 نرفت وگرنه.... ! ماشین تو اون سرعت حتما ملق میزد! عصبانیت پدر ستاره که بماند پشیمانی خودم....! اومدیم خونه بابایی رفت دم در کار داشت! ستاره رو گذاشتم رو زانوم و باهاش بازی میکردم یهو سرشو خم کرد و با شدت پیشونیش خورد به دندونم!!!!!!!!!! چنان جیغی زدم! حالا ستاره از درد یا ترس فریاد من شروع کرد به گریه و ضعف کرد! حالا مگه بابایی رو صدا میزدم میومد! ستاره به هیچ وجه ساکت نمیشد تا باباش اومد و گفت چی شده! یهو ساکت شد! داشتم سکته میکردم رنگم مثل گچ سفید شده بود! گریه میکردم! وایییییییییی! حس بدی بود! سرش یه مقدار قرمز بود! و بقول معروف گشت و گذارمون از دماغمون دراومد! حالا من دپرس بابای ستاره هم وسط گیروویری گیر داده به اینکه خونه نامنظمه و ریخت و پاشه! زد تو اعصاب ما! با خودم قصد کردم فردا خونه رو برق بندازم! دیگه هم نذارم کثیف شه! میگه اینقدر نشینی پای کامپیوتر و... به کاراتم میرسی! گفتم فکر نمیکنی تو این غریبی تو که صبح تا عصر نیستی دیوونه میشم از کار و کار و کار...! هیچی نگفت! یعنی قبول داشت! دو تا آب اناری رو که با یه بسته بیسکوئیت کرم دار کاکائویی گرجی خریده بودم خوردیم! اوضاع کمی آروم شد! ستاره هم خوابید! برم سوپ ظهر رو گرم کنم بخوریم! قول میدم بیشتر برسم به زندگیم!!! قول!

پ.ن1:بابایی برای اولین بار هنوزم نازمو نکشیده! دلم ازین بیشتر گرفته! سرمم درد میکنه! خداکنه ستاره ام چیزیش نشه!

پ.ن2:عکس لباس خوشگله ی ستاره رو میذارم!

پ.ن3:دلم هوای مامانمو کرده! خونه ی مامان بخور بخواب! هوووووووووووم! 

بعدا نوشت1:نصف شب بیدار شدم برم حیاط برگشتم سرم محکم خورد به در!!!

 بعدا نوشت2:همسرجان مهربان مراتب مهربانی خود را ابراز نمودند! و تاکید کردند نظافت اساسی را برای بعد سه شنبه که باید کارتحقیقی رو تحویل بدی موکول کنید!

 نوشته ی اول متعلق به دیروز بود!





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 تیر 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.