تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای خوبم!

تقریبا یکماه و سه هفته و یک روز از تولد عزیزترین نوزاد روی زمین برای من میگذره، من و پدرش سخت عاشقش شدیم و شیفته ی گریه ها و شادی هاش و اشک ها و لبخندهاش، بهونه گیریهاش و لوس کردن هاش... این دخمل زیبا خودشو نه تنها توی دل ما بلکه توی دل همه ی فامیل جا کرده، (حتی اونایی که با مامانیش رابطه ی خوبی نداشتند الان عاشقش شدن و دینگ و دینگ میان که ازش عکس بگیرن) دختر شیرینیه و برای کسی اخم نمیکنه! مخصوصا کسایی رو که من هم دوستشون دارم رو واقعا دوست داره و براشون خنده های فراوون میکنه! با مامان جونش تلفنی که حرف میزنه(البته ستاره خانم فقط آخو آخو میگه)

ریسه میره از خنده و دلش غنججج میره! زنعموش یعنی مامان مرمر کوچولو رو هم خیلی دوست داره و فعلا بغل اونه که به جز من آروم میگیره! دیروز داشت سعی میکرد غلت بزنه، کمکش که کردم راحت برگشت و مدتی روی شکمش آروم گرفت! واقعا عاشق باباییشه و وقتی میاد خونه دست و پا زدنهای همیشگیش چند برابر میشه! دیروز بردمش ساری، توی ماشین اذیت نکرد فقط وقتی باباش رفته بود جایی کار داشت و ماشین خاموش بود داشت از گرما هلاک میشد! براش یه آویز موزیکال ناز خریدم از ساری که دیروز ظاهرا زیاد دوستش نداشت، امروز میونه اش خوب شده بود! همین الان هم از خواب ناز بیدار شد و توی بغلم داره اوه اوه میکنه و با چشمهای کنجکنوش داره اتاقو نگاه میکنه، چون زیاد توی این اتاق نیست براش عجیبه، الان هم اول میخواست صورتم رو لیس بزنه و بعد به لباسم پناه برد این دختر شیکمو که تازه شیر خورده ولی بازم میخواد! عکسهاش رو هم گذاشتم برم که بی طاقت شده واسه شیر ! دوستتون دارم !

راستی بازم شرمنده از تاخیر! الان ساعت نزدیک به یک هست و من هنوز نهاری آماده نکردم! وضعیت همیشه اینه، سرم خیلی گرم این خانوم خانوماست! فردا هم میخوایم واسش ببعی پخ پخ کنیم دخترم رو عقیقه کنیم عکساشو میذارم براتون،متعاقبا مهمونی هم داریم و من هنوز خونه رو مرتب نکردم! در ضمن هنوز صبحانه هم نخوردم! 

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 اردیبهشت 1389 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.