تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام به دوستای خوبم!

   نمیدونم چرا این چند روزی خیلی یاد بچگی هام میافتم! شبکه دو داره برنامه محبوب من(فیتیله جمعه تعطیله) رو میده! داره از چهارشنبه سوری میگه! بچه که بودیم بچه های همسایه میومدند دم در خونمون! یه جورایی فکر کنم مثل هالووین خارجی ها بود! مامان از صبح براشون شیرینی یا شکلات آماده میکرد! هرچند که اون بچه ها بزرگ شدند و دیگه این چیزا نبود! بلکه صدای ترق و توروق ترقه ها و آتیش بازیهاشون مونده بود(که البته من همیشه با اینکارا حال میکردم ولی حیف که مامان اجازه اینکارارو به ما نمیداد!) اونروز یاد یه باغ گل افتادم کنار خونه بابابزرگم!(خداحفظش کنه) تمام بچگیمون رو اونجا گذروندیم! تا اینکه حدود 7سال پیش اونجا تبدیل به یک پارک امروزی و شیک شد و ما دیگه نتونستیم اونجا بریم! اون باغ یه باغبان تپل و تقریبا مسن داشت! که از گلهای اونجا مثل بچه هاش مواظبت میکرد! یادمه یه بار بهمراه دوتا داییهام که زیاد باهام اختلاف سنی ندارن رفتیم اونجا، اونا با همسن و سالهای خودشون بازی میکردن و منم که هنوز مدرسه نمیرفتم تنها دختر اون جمع بودم و دایی بزرگترم هوامو داشت! ولی دایی کوچیکه که خیلی شیطون بود به من گفت گل نمیخوای؟ برو گل بکن! آقا ما رفتیم جلو گل کندیم این باغبونه رو بگی انگار پدرشو جلو چشماش کشتییییی! دوید دنبال ما!!! دایی بزرگه که دید اوضاع خیطه دست منو گرفت و بدوبدو با داداشی کوچولو رفتیم خونه بابابزرگ! حالا من گریه و زاری!!! گلاب به روتون مونده بود خودمو .... از ترس! این آقاهه ازون به بعد برام شده بود لولو! حالا که فکر میکنم میگم واقعا چرا اینقدر میترسیدم؟!؟ خب نهایتا دست مارو میگرفت میبرد پیش بابابزرگم که دعوامون کنه(چون یه بار اینکارو با دایی کوچیکه کرد) دیشب بحث گوسفند بود که تهیه کنیم برای روزی که ستاره رو میاریم خونه ایشالله! یاد اون پوست بزی افتادم که بابابزرگ داشت! واسه یه سال نذری بز کشته بودند و پوست این بز توی خونه بابابزرگ بود! پوستی با موهای بلند مشکی!!! واییییی! کابوس من بود! خدایا یادم نمیره که این دایی کوچیکه و داداشی چقدر با این پوست لعنتی منو ترسونده بودند! دور خونه میافتادند دنبالم تا پوست رو بکشند به صورتم!(هنوزم یادم میافته میترسم) بابابزرگ همیشه زیر رختخوابها قایم میکرد این پوستو که اینا منو اذیت نکنن! ولی این بدذات ها میدونستند چه طوری پیداش کنن و منو بترسونن! آره.... دیگه اون دختر کوچولو داره مامان میشه! مسئولیتهاش داره سنگین و سنگینتر میشه! یک مامان 21 ساله که باید تربیت کنه به بهترین نحو یک دختر کوچولوی ماه رو! خدا کمکم کنه!!!

پ.ن1:مامانم و آبجی زهرا فردا بعدازظهر با هواپیما میان! ایششششش! من از هواپیما خوشم نمیاد!!! بابام هم 4عید میاد با داداشی! توی شرکت کار دارن!هرسال از اول اسفند تا 4فروردین بابای ما نمیتونه جایی بره مامانم دلش داشت می طپید واسه باباجان ما که امسال تنهاس سال تحویل! آخه شاید داداشی هم بره چه میدونم جنوب و اونورا! آخ بمیرم این مامانم چقدر شوهرشو دوست داره!

پ.ن2:یک چیز میخواستم بنویسم یادم رفت!(فقط اینکه ستاره خانم هنوز تشریف فرما نشده اند! بچه ام اینقدر زبله! امروز راجع به ستاره اسکندری این بازیگره شبکه دو نشونش میداد حرف میبزدیم هی میگفتیم ستاره! این فکر میکرد با اینیم! تا میگفتیم ستاره تندی لگد میزد! قربوووونت بره مامان)





نوشته شده در تاریخ جمعه 21 اسفند 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.