تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

نازنین گل دخترم!

لحظه های انتظار شیرینمون برای دیدار داره به پایان میرسه، و تا چند روز دیگه تو و من عاشقانه ترین وصال دنیا رو تجربه میکنیم! عزیزک دلبندم! توی این چند ماه مامان واسه ی سلامتی و بودن تو خیلی استرس کشید! این مدت همه اش نگران بود تا تو دختر ماهم چیزیت نشه! مامانی! این مدت عاشقانه برای پدرت دلبری میکردی! دستشو میذاشت روی بدن نازنین تو و صدات میزد: «ستاره ی بابا»! و تو کودکانه در پی لحن دلنشین صداش میدویدی و میچرخیدی! و پدر مست از این شعف که چه نازنین دختر زرنگی دارم من! الهی قربون جفتتون برم! دخترکم! دیشب حس میکردم کنارم خوابیدی! توی آغوشم! همه اش فکر میکردم باید مواظبت باشم! ولی وقتی چشمام رو باز میکردم میدیدم توی شکمم داری وول میخوری و هنوز نیومدی توی آغوشم! این مدت زیباترین حس دنیا رو با تو نازنینم تجربه کردم ! با تکونهای اولت که چه آروم دست و پای کوچیکت رو که هنوز زور نداشت رو میکوبیدی به عمق وجود مادر! و حالا که بزرگ شدی و شدی یک خانم خانما و حالا اون دست و پاهای کوچولو نمیتونن زیاد وول بخورن و فقط میتونن بچرخن و بازم برای صدای مادر دلبری کنن! دخترکم باورم نمیشه چند وقت دیگه تو که عشق و زندگی مایی رو میگیریم توی آغوشمون تا عشق دونفره مون رو با تو سه نفره به جشن بشینیم! و خدای سبز و مهربونمون رو شکر کنیم که چه خانواده ی خوبی هستیم! دخترکم! عزیز دلم! این چند روز دیگه رو هم با صدای قلب مادرت آروم بگیر! تا روزی برسه که سینه ی پرعشق مادرت پذیرای وجود نازنین تو گلم باشه! دونه ی برنجم، حالا شدی یه نی نی کوچولوی ناز و روزی میشی یک خانم! یک خانم زیبا و جوان! مثل الان مادرت! و روزی میرسه که تو هم به فرزندت رسم مادربودن رو یاد میدی! و بدون مادر همیشه عاشقته! 

 یک حس عجیبی دارم! ورود به یک دنیای تازه! دنیایی همراه با فرزندم، با خودم میگم باید خوشحال باشم که این انتظار طولانی داره تموم میشه و من دارم به لحظه ی دیدار دخترکم نزدیک میشم، ولی انگار یک حس عجیبی دور و برم هست با اینکه صحبت کردم توی بیمارستان زایمان طبیعی بدون درد( با استفاده از استنشاق یک نوع گاز) برام انجام بشه، ولی هنوزم نگرانم! یک تب و تاب خاصی دارم! گاهی خوشحالم از اینکه دخترم رو بزودی میگیرم توی بغلم و گاهی نگران! نگران از چیزهایی که نمیدونم چی میشه و چه طوری پیش خواهد رفت! دکترم بعد از انجام معاینات گفت واسه زایمان طبیعی کاملا وضعیت مناسبی داری! ولی هنوز تاریخشو نمیدونم! یعنی از بیستم باید منتظر بمونم تا بیست و هشتم! کی میشه رو نمیدونم ولی انتظار این چند روز از این نه ماه سختتره! و مهمترش اینه که نمیدونم این چند روز چقدر طول میکشه! 3روز، 5روز، 6روز، یا اینکه 8روزمیدونم الان باید آذین ببندم خونه رو واسه ورود دخترم! واسه ستاره ام! ولی یه حس عجیبی دارم! خدایا کمکم کن! لگدهای دخملی مرموز شده، یه طوری وول میخوره انگار مثل خانمها شده و دیگه نی نی کوچولو نیست! مامانم پس فردا میاد! امیدوارم بخوبی ایام طی بشه! دعا کنید!!!





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 اسفند 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.