تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

دیروز یکی ازمهمترین روزهای زندگیم بود! روز سومین سالگرد ازدواج من و همسر مهربونم! خدایا شکرت! شکرت بخاطر همسر مهربونی که بهم دادی، با دل صافش، شکرت بخاطر کوچولوی پاک و نازنینی که توی وجودم گذاشتیش و الان داره با لگدهای معصوم و کودکانه اش بند بند وجودم رو سرشار از شادی و شور میکنه؛ شکرت از این همه لطف.... شکر.... ! خدای خوبم! همیشه اول از همه سلامتی ازت خواستم بعد سربلندی و توفیق توی زندگی! آخر سر هم یک زندگی خوب و بی دغدغه! باز هم شکرت! که هزاران بار شکرت کمه....! دیروز سومین امتحانم رو هم دادم! یه سر هم رفتم سونوگرافی ببینم این دخمل شیطونمون چرا لگدهاش کم شده! تازه کاشف بعمل اومد که: بله! خانم نشسته اند! یعنی کله ی مبارکشون قرار گرفته بالای شکمم و لگدهای جان نوازشون پایین! واسه همینه گلاب به روتون دائم منو میکشونه..... دکتر گفت هفت ماه تموم شده و بازم یه تاریخ جدید واسه زایمان داد! 27اسفند! هیچیییییی! دخملون واسه چند روز نمره میخوره!(مثل ماشین) نمیدونم شناسنامه رو واسه چند روز بشه درست کرد یا نه ولی سر خواهرکوچیکم که متولده 27 اسفند شد که بابام نتونسته بود درست کنه!(البته خب زیادم تلاش نکرده بود) القصه امروز هم که صبحانه نخوردیم منو دخملم! چون فقط پنیر داشتیم و مربای هویج!  مربای هویجش که یه چیزایی مثل زعفرون داره و پنیر هم که شوره...! بابایی هم رفت واسمون خرید کنه که مغازه ها بسته بود! طفلکی ما!!! حالا باید وایسیم تا مغازه سر کوچه باز کنه! فردا یک امتحان دیگه و بعدشم چندتا پشت سر هم! امروز باید چندتا درس رو با هم بخونم!

پ.ن: از این عجله ای نوشت امروز گله نکنید که چقدر روزمرّگی نوشت بودهاااا!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 دی 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.