تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

   امروز صبح بالاخره بوی زمستون رو حس کردم! هوا گرمتر از پاییز شده ولی زمستون بوی خودشو داره، حتی اگر ننه سرما سرشو نشوره و کف های روی سرشو نریزه روی زمین تا ما برف ببینیم! چندروزی بود بدجوری سرما خورده بودم! البته از روی غفلت خودم بود، با سر خیس رفته بودم بیرون و البته  باد شدیدی می وزید، و سینوزیتم کار دستم داد! اول سوزش گلو بود و بعد شد آبریزززززززشششش! ادامه مطلب ماله امروز است::: دیشب خیلی شب سختی بود برام! از سر شب سرم درد میکرد، یه همسرم گفتم فشارم رو بگیر یه وقت بالا نباشه، خندید و گفت نه بابا تو که همیشه همینو میگی و فشارت 11 است! ولی خب بیا بگیرم برات! خلاصه پشت گوش انداختم فشار گرفتنمو و رفتم بیرون که کامواهایی رو که گرفته بودم بدم خانوم بافنده ببافه! وقتی برگشتیم خونه دوباره گفتم من سرم درد میکنه بیا فشارمو بگیر! که چشمتون روز بد نبینه! فشارم شده بود 14 ! داشتم از استرس میمردم! رفتم یه استکان آبلیمو رو سر کشیدم! وای خدایا حاضر بودم من حتی سکته کنم ولی بچه ام چیزیش نشه! این ستاره ی شیطون بلا هم داشت قبلش تکون میخورد همینکه من استرسم زیاد شد ساکت نشست یه جا! واییییییییییییییییییی.........! تا آخر شب فشارم رسید به 11! و دوباره نرمال شد! همسرجان که میگه واسه اینه که نمک زیاد میخوری، شکر و شیرینی جات زیاد میخوری! نمیدونم..... این سینوزیت لعنتی هم قاطی شده، اعصابمو به هم ریخته! حالا وسط این گیرو ویری مرمر و مامان و باباشم اینجا بودن، مرمر هی میرفت و میومد میگفت: زن عمو چقدر فشار میگیری؟ دوست داشتم یه داد بزنم سرش اینقدر این جمله رو تکرار نکنه.....! من خوابیدم بلند شده میگه زن عمو یه چایی بذار بخوریم؟!؟؟؟!؟؟ جان؟!؟!؟ گفتم: زنعموجان من حالم خوب نیست! (حالا ساعت 11 شب) باز میگه مامانی بلند شو یه چایی بذار بخوریم! مامانش محلش نداد و بالاخره ساکت شد.....القصه دیشب با کلی استرس گذشت! لگدای تک و توکی که این ستاره خانومم میزد آرومم میکرد! حالا وسط خواب ساعت 5نصف شب همسر عزیزتر از جانمان اینجانب را بیدار کردن که: بلند شو برو حموم شاید یه کم راه بینیت باز شه گناه داری، داری خفه میشی.....! منو بگی!!!!!!! گفتم؟: عزیزجان ول کن بذار بخوابیم من که از دیشب همینطوری خوابیده بودم با دهن نفس میکشیدم اینم روش! گیر داده که: نه بلند شو گناه داری!!!! خلاصه مارو فرستاد حموم! احتمال زیاد باید دارو استفاده کنم! چون چرکی شدن سینوزیتم خیلی طولانی شده و میترسم کاردستم بده! کلا از شیرینیجات میترسم، از نمک هم میترسم.... فقط دعا کنین این دوماه و نیم باقی مونده رو به خوبی طی کنم! امتحانات هم برعکس نزدیکه.... باید شروع کنم به درس خوندن اگر استرس بذاره....





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 دی 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.