تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

دیروز باز هم رفتم دانشگاه! انگار شده روزمره ام! فوق العاده خسته شدم! و شب مثل یک جنازه افتاده بودم گوشه ی اتاق! بخاطر تربیت بدنی2 رفته بودم، میدونستم جلسه آخرشه، یک دختر بداخلاق مغرور که وقتی برگه ی لیست بچه ها دستش بود احساس میکرد کلید در یک گاوصندوق پر از پول دستشه! فوق العاده بیتربیت و پرمدعا! باورم نمیشد دانشکده کشاورزی آخر یک روستا بود و فوق العاده پیچیده و اگر با شوهر محترم تشریف نمیبردم باید قید کلاسو میزدم! حالا رسیدم دم در ورودی دانشگاه تازه متوجه شدم باید مسافت زیادی رو پیاده برم ته دانشگاه تا برسم به سالن تربیت بدنی! یعنی چی آخه؟ شوهرجانمان در ماشین به انتظار یار نشستن و من هم همراه دخملم رفتیم کلاس! در حالیکه نفس نفس میزدم با لحن مهربونی که همیشه دارم بهش سلام کردم که دیدم میگه: خانم یه لحظه اجازه بدین، دارم امتحان پینگ پنگ میگیرم! یعنی تو وضع منو نمیبینی دارم میافتم زمین!؟!؟ هیچی نگفتم ولی از حالت مهربونانه ای که بهش سلام کردم پشیمون شدم! یهو موبایل در پیتی و قراضه ی خانم زنگ زد! حالا اصلا انگار نه انگار داشت امتحان میگرفت! شش ساعت با یه آقاهه که شماره خواهرشو میخواست حرف زد و بعد هم شروع کرد به اس ام اس به همون آقاهه! وقتی دخترا امتحانشون تموم شد گفتن استاد چی شد؟ (چقدر هم جوگیر شد بابت استاد گفتن، شرط میبندم لیسانس هم نداشت، اقلا کاش یه قیافه ای تیپی چیزی داشت آدم دلش نمیسوخت این همه طاقچه بالا گذاشتنشو) اصلا انگار بچه ها با این نبودن! محل نداد و روشو کرد اونور! آخه یعنی چی؟ حالا به من بالاخره توجهی نمودند و فرمودند: بله؟ منم با قاطعیت تمام گفتم باردار بودم و نیومدم کلاس اومدم بگم حذفم نکنی اشتباهی! آقا اینو بگی! انگار فِسِش در رفت! گفت: بله؟ این چه وقت اومدنه؟ ادامه دادم: مشکل من نبود، من جلسات اول اومدم و گفتن کلاس تشکیل نمیشه، مشکل من نبود! من دانشجوی وظیفه شناسیم! (توی دلم گفتم به هرحال هیچی غلطی نمیتونی بکنی چون من گواهی پزشکی دارم) دید داره ضایع میشه گفت هفته ی دیگه بیا و تحقیقتو بیار! گفتم:موضوعش چی باشه؟ گفت: ورزش و بارداری! گفتم من الان میرم یه تحقیق کافی نت آماده میکنم میارم! (به شوهرم اینو گفتم میگه تو دیگه کی هستی؟) یهو زنه مثل برق پریده ها میگه خاننننننوم! تحقیق کن، تحقیقی که یه ربعه آماده شه به چه دردی میخوره؟ گفتم بالاخره باید از اینترنت بگیرم مطلبو، خب میرم آماده اش میکنم! گفت: به هرحال هفته ی دیگه امتحان تئوری داریم، باید بیای! همون هفته بیار! وای خدای من یه بار دیگه این همه راه؟!؟ خلاصه توی راه برگشت یه شنل خوشگل توی ساری گیر آوردم! خیلی شیک بود! گفت 45 ولی ما تخفیف گرفتیم 40 گرفتیم ازش! شوهرجان میگفتن اگر شنلت خوب نباشه باهات راه نمیاما! ولی این یکی رو دید چون جنسش مثل پالتوست قبول کرد و خوشش اومد! بعد هم ساندویچ مرغی رو که خودم آماده کرده بودم و توی راه خوردیم!شوهر جان کلی به به و چه چه کردند از سلیقه و دسپخت همسرشون! ( اوندفعه از ساندویچی همبرگر خریدیم مسموم شدیم) یه عالمه پرتقال و نارنگی و لیمو هم خریدیدم! وقتی رسیدیم خونه کمرم حرکت نمیکرد! در حال افلیج شدن بودم که مهمون رسید! نههههههههههههههه! و بله مجبور شدم شام بپزم! ته چین مرغ! جالبتر اینکه مهمونهای عزیز(برادرشوهرو جاری کوچیکم) تشریف بردند کارهایی که داشتند و انجام بدن و ما تا 12 منتظر اونا بودیم! البته من که خوابیدم!

پ.ن: نمیدونم چرا وقتی پرتقال میخورم دخترم لگدبارون میکنه منو! خیلی عجیبه! قربونش برم دیروز رفتیم سر خاک بابابزرگش! یهو به دلم افتاد بریم اونجا! بچه ام کلی لگد زد! از بابابزرگش خواستم برامون دعا کنه نی نی مون سالم به دنیا بیاد!

 





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 آذر 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.