تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

دیروز دوباره رفتم دانشگاه! خسته شدم( کلا روی من زیاده، کل یه ترم همه اش 4روز رفتما) بگم یه خبر جالب! همون دوستم گفته بودم مینا... که کلی همه بهش حسودی کرده بودن و ....، دیروز بهم اس ام اس داد تبریک بگه مامان شدنمو، من گفتم: شما هم کم کم باید به فکر باشینا! یهو دیدم میگه من  نی نی دار شدم! جاااااااااااااااان؟!؟!؟ یعنی چی؟ خلاصه رفتیم توی خماری، چون رسیده بودیم  حدود دانشگاه! گفتم زنگ میزنم فردا بهش هم جریان دقیقو میگه بهم هم تبریک میگم بهش! ولی همییییییییینطور مونده بودم توی تعجب!به شوهرم هم گفتم یعنی چی؟ اینقدر بیخبر! الان زنگیدم بهش و گفتم چه خبرا؟ میگه 38روزه زایمان کردم!!! گفتم: تو که فروردین عروسی کردی! به این زودی؟!؟!؟ میگه: شد دیگه! آره کلی واسه اینکه واسش حرف درآورده بودن شاکی بود! من نمیفهمم آخه وقتی زن و شوهر توی عقد هستن مگر بچه دار شدن عمل خلاف شرعه! درسته شوهر من روی این مسائل حساسیت زیییییییییییادی داشت و منم برام مهم بود، ولی وقتی میشه شده دیگه! کلی بهش دلداری دادم و گفتم: اونایی که به دیدنت نیومدن و پشت سرت حرف زدن از حسودیشون بوده، ولشون کن! باید قبول کرد اوائل زندگی که شور و هیجان و عشق آدم یه چیزه دیگه اس خب وجود بچه جالب نیست! من یکسال و نیم اول ازدواجم که اصلا قصد بچه دار شدن رو نداشتم فوق العاده بهم خوش گذشت! کلی با شوهرم گشتیم و صفا و تفریح کردیم! دقیقا وقتی اقدام کردم برای بچه دار شدن که احساس کردم یه خلأ توی زندگیمون داره احساس میشه به اسم بچه! ولی خب به هرحال وقتی خدا به آدم یه بچه رو میده دیگه ناشکری که نباید کرد! این دوست من هم بنده خدا میگه یه مدت از همه مخفی میکرده، ولی واقعا چرا؟ اینا که شرعا و قانونا زن و شوهر بودن! حالا عقد بودن که بودن! چه حرفااااااااااا! این خرافات رو کی ما دور بریزیم نمیدونم والا!!!!!! خب بگذریم! وسواسم اینروزا واسه نانازم زیاد شده،(مگه چیز جدیدیه؟)  ولی خب لگدهاش آرومم میکنه! راستی یه خبر مهم! یاسمین جون دوست جون دخترم بدنیا اومد! ما تبریک صمیمانه خودمونو ابراز میکنیم!                         

یاسمین جونم تولدت مبارک

دیروز توی ماشین خیلی اذیت شدم ولی خداروشکر استاد باهام خیلی راه اومد و چیزی نگفت!البته همسر عزیزتر از جانم هم فداکارانه این 120کیلومتر منو میبره و میاره! بمیرم الهی اینقدر خسته میشه! دختر گلم!  اینروزا مرمر کوچولو دخترعموی خوشگلت میاد بهمون سر بزنه، دستشو میذارم روی شکمم احساست کنه نازنینم، وقتی لگدهاتو احساس میکنه میگه: واییییییییییی زن عمو، این چقدر شیطونه! دختر گلم، پاره ی تن مامان! میدونی که مامان و بابا اینروزا یه کم بخاطر مشکلات و بحثهای خانوادگی ناراحت هستن و دلگیر! فقط تویی که چشم و چراغمونی و امیدمون رو پر سوتر و روشنتر میکنی! راستی مامان جون و باباجونت هم کم کم میان! یه ماه دیگه تقریبا! وقتی بیان و یهو مامانی رو اینطوری گنده ببینن وایییییییییییی! شاخ درمیارن! دخترشون مثل باربی بوداااااااااا! چی تحویل دادن چی شد!؟!؟ ولی درعوض مامانی توی وجودش یه نوگل خوشگل و ناز و لووووووووس داره،(اینکه میگم لوس به معنای واقعی کلمه اس، چونکه این دختره وقتی  صدا و نوازشهای باباش رو احساس میکنه شروع میبکنه به لوس کردن خودش برای باباش!) قربونش بره مامان!

پ.ن: کلی دنبال شنل بافت گشتم واسه پوشوندن این شیکم گنده و در عین حال گرم شدن! ولی انگار هیچی به دلم نمیشینه! یکی هم که خوشم اومد منو مثل گوریل میکرد! واااااااااا!

پ.ن2: کم کم باید شروع کنم به نوشتن تحقیقم و خوندن دروس! هیچی کلاس نرفتم همه رو همسر عزیزمان باید بهمون آموزش بدن! من نمیدونم این پزشکه یا وکیل!





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 آذر 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.