تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای خوبم!

امروز اومدم با یه خبر داااغ دااااغ!

بالاخره فهمیدیم این نانازمون دخمل گل مامانشه!

جیگرشو مامان بخوره! وایییییییییییی یه عالمه حرف دارم واستون! دیشب که بابا همسری رفتیم سونو کلی خوشحال بودم! مطب کلی شلوغ بود و به سفارش من شوهر گرامی خودشو معرفی کرد! (که زودتر بریم داخل) اگر میخواستیم بشینیم تا ساعت 9 شب مهمون بودیم اونجا! وقتی رفتیم داخل خانم دکتر با کلی تعارف و تکریم و احترام فرمودن بخوابید روی تخت! میدونستم مطبش مجهز هست و همه جور دستگاه برای سونوگرافی داره! وقتی خوابیدم روی تخت شروع کرد به انجام سونو که خب اصلا قابل تشخیص نبود و مثل سونوی معمولی بود! فقط خانم دکتر یه سری چیزها رو تکرار میکرد و میگفت نرمال! بعد یهو دیدم یه عکس زرد رنگ واضح بهمون نشون داد که میگه این صورت بچه تونه!!!!!! من با کیف به عکس نگاه کرده بودم و با خودم گفتم این سونوی معمولیه؟ بعد گفتم مگه میشه کسی بدون اینکه ازش بخواهیم سونوی دیگه ای انجام بده! بعد که قطع شد خیالم راحت شد! انگشتاشو نشونمون داد، کف پاهاشو و گفت جنسیت نازدونه تون دختره! قربوننننننننننننش بره مامان! صدای ضربانش، جریان خونش و....! به همسر محترم که نگاه کردم دیدم توی فکره و از توی مانیتوره دکتر درنمیاد! قیافه اش مثل علامت سوال بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی تموم شد دستم رو بهش نشون دادم و گفت عزیزم این غده چربیه و مهم نیست! تاریخ زایمان رو هم مثل سابق حدود9 فروردین داد! وقتی بلند شدم از روی تخت یهو خانم دکتر گفت: آقای دکتر 20دقیقه صبر کنید تا سی دی تون آماده شه آخه سونوی سه بعدی هم انجام دادم! من روی تخت نصفه نیمه خشکم زد! قرمز شده بودم و به شوهرم زل زده بودم! انگار یه پارچ آبببببببببببب یخ روم خالی کرده بودند! وایییییی! بچه ی من؟؟!؟!؟ سونوی سه بعدی؟!؟!؟ من از مخالفای سرسخت این جینگولک بازیا بودم! به خودم گفتم چرا نگفتی همون موقع که حدس زدی! یعنی خداوکیلی حتی یه درصد احتمال نمیدادم یه آدم واسه خودشیرینی دوستی خاله خرسه بکنه و سرخود سونوی سه بعدی انجام بده و با کیف بگه سی دی تون رو بگیرین! سی دی میخوام چه کار بنده ی خدا؟!؟ بچه ام سالم باشه! شوهر محترم که به من میگفت : هیچی نگو! بهت گفتم صبر کن میریم پیش همون دکتر قبلی! با یه سونوی عادی! من مثل یه بمب شده بودم! از یه طرف خوشحال از سلامتی بچه ام و از یه طرف....! تا ماشین نفهمیدم چه طوری رسیدم! فقط به موجود کوچولوی توی شکمم که حالا بهم نزدیکتر شده بود فکر میکردم! وقتی نشستم توی ماشین زدم زیر گریه! اشکام دونه دونه قل میخورد روی صورتم! به همسرم میگفتم: تقصیر من بود! من مادر بی مسئولیتی هستم! نانازم تورو خدا منو ببخش! (آخه اون دکتر سونوگرافی قبلیه میگفت سونوی سه بعدی خیلی ضرر داره و جنین درد میکشه! وایییییییییی خدایا قلبم داشت پاره پاره میشد! انگار جیگرمو دشنه زده بودن! پرونده ی رنگ و لعاب دار خانم دکتر رو پرت کردم یه گوشه ای! آخه بچه ی من چند ماهه دیگه توی بغلمه و تا آخر عمرم میتونم کلی ازش عکس داشته باشم این عکس که خیلی واضح هم نیست به چه دردم میخوره! القصه شوهرم عزیزمون گفت: کاریه که شده! حالا خدا صدهزارمرتبه شکر بچه سالم و سلامته!(هرچند که قبلا هم میدونستیم)! ولی بعدازین خانم جان توی این کارهای پزشکی دخالت نکن و بذار من تصمیم بگیرم! بعد با خنده گفت: مگه من توی کارهای حقوقی تو دخالت میکنم!هان هان هان؟؟؟ حق با اون هم بود! من اصرار کردم زودتر بریم! وگرنه ماه دیگه پیش همون سونوگرافیست قبلی هم میرفتیم حل بود! ولی خداییش هرگز به این کار بی خردانه ی خانم دکتر فکر نمیکردم! اشتباه بزرگی بود اعتماد به مردم!!!

   حالا نازدونه ی مامان! پیگیر اسم هستم واسه تو گل قشنگم! قربونت برم اگر اذیت شدی مامانو ببخش! با این حرفها فهمیدی که تقصیر من هم نبوده! از خدا میخوام همیشه سلامت نگهت داره و سربلند! دوستت دارم شکوفه بهارنارنجم! انشالله عید روی درخت زندگیمون، مثل درخت توی حیاطمون جوونه میزنی و میای توی بغل مامان وبابا! نمیدونی از دیشب با بابایی چقدر قربون صدقه ات رفتیم! میگفتیم: وقتی بابایی از سرکار میاد، من بهت میگم بابا اومد! تو هم بدو بدو میپری توی بغل بابایی و خودتو واسش لوس میکنی!!! دیشب روی پهلوی راستم خوابیده بودم و گمانم تو داشتی له میشدی! یهو انگار یکی دستمو کشید از خواب پریدم! دیدم داری مرتب لگد میزنی! وقتی به اون طرف خوابیدم آروم گرفتی توی وجودم و خوابیدی! باز صبح بلند شدی علی الطلوع ما رو بیدار کردی! تا همین الانم داری ورجه وورجه میکنی قربونت بره مامانت! دیشب بابایی به مناسبت سلامتی تو بهم شام داد! یه چلوکباب تووووووووووووپ! البته واسه خودشم یه جایزه خرید (یه آور کت شیک و خوشگل)! برای تو هم دوتا کلاف کاموای توپ از خیابون شهرداری گرفتم که سلیقه ی بابایی بود! (که الحق خوش سلیقه اس)! وقتی تموم شد عکسشو میذارم اینجا! راستی مامان جونت هم دیشب وقتی بهش زنگ زدم و گفتم تو دستای نازتو میکردی توی دهنت و زبونتو در می آوردی و آب میخوردی کلیییییییی قربون صدقه ات رفت که : الهی فدا ششم، الهی بگردمش!!!!! همه دوستت دارن و چشم انتظارت هستن عزیز دل مادر! بوس

پ.ن:عکسشو توی یه پست رمز دار گذاشتم ببینین! با همون رمز قبلی!





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 آذر 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.