تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای خوبم!

امروز یه نموره دلم گرفته! حدود دو ماه میشه یه دونه ی خیلی کوچولوی ریز رو، که اگر فشار بدی درد داره رو توی ساق دستم حس میکنم! به همسرم هم نشون دادم و گفت چیزی نیست! احتمالا برای بارداری باشه! و شاید رگت متورم شده! ولی من نمیدونم چرا توی زندگی همیشه به بدترین چیز ممکن فکر میکنم! از دیشب تاحالا دلم یه طوریه! حس هیچی رو ندارم! همه اش با خودم میگم اگر بمیرم کی نانازمو بزرگ میکنه؟!؟ نمیدونم این افسردگیهای اینطوری برای بارداری باشه شاید! لگدای ناناز که واسه مامانش دلبری میکنه گاهی آرومم میکنه ولی...! آقای دکترمون هم  دیشب بهم خندید و گفت: عزیز اگر چیز خطرناکی باشه من از ببیشتر نگران میشم و پیگیر! پس چرا نگرانی!؟! ولی انگار دست خودم نیست! این تنهایی هم داره بدجور اذیتم میکنه! هرکی تجربه ی بارداری رو داشته باشه میتونه درک کنه که یک زن باردار به آدمایی بیشتر از همسرش برای آرامش و در کنارش بودن نیاز داره!  مامانم که هروقت میگم چرا نمیاین میگه: درس بچه هارو چه کار کنم! انگار میخوان آپولو هوا کنن!!! میگم: مادرِ من! کلاس چهارم بودن آبجی کوچیکه که دخلی به این حرفا نداره! خودت بهش یاد میدی خب! میگه نه از درساش عقب می افته! داداشی دانشجوی ما هم باید بره سر کلاساش!!!! بقول معروف : اِواه اِواه! بچه ترم اولی جوزده!!!!!!!!!! خانواده همسر گرامی هم که........! بیخیال!!!!! خلاصه یکی نیست یه غذای هوستونه بیاره بده دست ما! یکی نیست بگه بچه ات چه طوره! بالاخره راه دور و.....! هوا اینورا خیلی خیلی سرد شده! در حد انجماد! دیروز با نانازم لگدبازی میکردیم ای جانننننم! اینقدر حال میداد! اون یه لگد میزد، من دوتا ضربه کوچولو میزدم میگفتم بینگ بینگ! باز بلافاصله اون یه لگد میزد! وزنم شده 65 کیلو! آخه پرخور شدم اینروزا! این فصل مرکبات باعث شده من حسابی بترکونم! اونم توی شمال! انواع نارنگی و پرتقال و کیوی و ...! البته بعدش معده ی عزیزم رو باید تحمل کنم! آهان یه چیزی! سه شب پیش داشتم ماهی سفید با پلو میخوردم، یهو تیغش رفت توی گلوم گیر کرد! گلاب به روتون هر چی خورده بودم..........! با بدبختی درش آوردم! کوفتم شد! من همیشه سر سفره ای که ماهی باشه آخرین نفرم! یعنی یه جورایی همه ظرفا شسته میشه من بلند میشم! آخه این شمالیا حرفه ای عمل میکنن توی ماهی خوردن!قبلا  بابام همیشه واسه راحتی قضیه ماهی جنوب میگرفت واسمون! تنبل بار اومدیم دیگه! میشینم ماهی رو همچین ذره ذره ریز میکنم و میخورم! همیشه هم غذام یخ میزنه! ایندفعه من نمیدونم این تیغ چه طوری دررفت از دست من! دیگه همسر محترمه گفتن از این به بعد برات ماهی کپور بزرررگ میگیرم هیچی تیغ نداشته باشه! یا همون ماهی جنوبو میگیرم! طفلکی اونم ترسیده بود! خلاصه این بود اندر احوالات ماهی خوردن ما!

پ.ن: اگر تا حالا چیزی راجع به ورم رگ یا یه دونه کوچولو اندازه ماش توی دست(توی بارداری) چیزی شنیدین بهم بگین لطفا!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 آذر 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.