تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام به همه دوستای خوبم!

من الان یه مامان شکموام که نشستم پای کامپیوتر و یه دستم به کیبورده و یه دستم به ظرف آش شلغم! وای که این ناناز عجب مامانی داره با این دستپخت تووووووپش! به به! بفرمایین! دیروز رفتیم برای بابایی ناناز یه کاپشن بخریم که باتوجه به سخت پسندی آقای پدر این خرید ناتمام و بی نتیجه ماند! البته با توجه به سوءاستفاده گر بودن مامانی از موقعیتها بابایی بیچاره مجبور شد مارو ببره نهارخوران برای دیدن یه مغازه سیسمونی! واییییییییی! وسائلاش اینقدر خوشگل بود! از یه کالسکه و کریر خوشم اومد!مارکش کاپلا بود و شیک و راحت بود! وایییییی! دلم غنج میرفت تصورشو میکردم یه روز نانازمو توش بذارم! فعلا البته میخوام دست نگه داریم مامان جون نانازم بیاد اونم خرید کنه واسه نوه اش کیف کنه! تا دیروز ظهر اینقدر لگد میزد که منو داغون کرده بود! لگداش فداش شم محکم شده دیگه میشه دید که میاد بالا جای پاهای نازش! از دیروز ظهر تا حالا مظلوم شده و کم لگد بازی میکنه! مگر اینکه آهنگ «یه روز یه آقا خرگوشه» رو براش بذارم! خودمم باهاش بخونم! که شروع میکنه به لگدبازی! آخ جونننننن! دوست جونم داره زایمان میکنه! مامان یاسمین جون، همشهری گلم تا یه هفته دیگه میره و نی نی نازشو از توی شیکمش میاره خونه! هوررررررررررررا! از طرف من و ناناز پیش پیش اومدن نوزاد خوشگلشو بهش تبریک میگم! ایشالله عروسی یاسمین جون! امروز دیگه 5 ماهم حدودا تموم شد! دارم تبدیل میشم به یه توپ گرد! کلی لباس مباس دادم زن عموی ناناز برام دوخته تا چاره ای بشه واسه این شیکم گنده!!!! البته هنوز چون مانتوی آزاد دوختم تازه، دید نداره که باردارم! انگار که شکم گنده ام! ولی خاله ی بابایی ناناز امروز اومده بود فهمید! (البته شایدم خبر داشت، بهش گفته بودن شاید) امروز بالاخره وزنم شد 63 کیلو! قندم هم شده 58! اوائل بارداری بود 82! نرمالش بین 70 تا 110! ولی من بودم 58! آخه غذام کم شده! معده ام انگار کوچیک شده! جا نداره! اشتهای آنچنانی ندارم!

پ.ن: این نوشته دومی  رو چند روز پیش نوشتم! تنبلی کردم نذاشته بودم وبلاگم 

نانازم سلام!

   امروز میخوام با تو حرف بزنم! بابایی هنوز نیومده خونه، واسه یه جلسه رفته جایی، این شغل بابایی تو هم شده برای ما دردسراااا! الان ساعت 4.30شده و  نیومده و مامانی ناراحته! آخه چند روزه من بهش گفتم موبایل نبره همراهش! موبایلشو میذاره توی جیب پیراهنش کنار قلبش! خب طولانی مدت حتما ضرر داره دیگه! امروز دلم تنگ شده براش، تو رو صدا زدم گفتم: نانازم! تو هم مثل من دلت برای بابایی تنگ شده؟ اگر شده گلم یه لگد بزن! تندی دو تا لگد جانانه ی محکم زدی! بگردم بچه امو، اینقدر باباتو دوست داری آره؟ بله دیگه، وقتی شب و روز قربون صدقه ات بره، اینطوری بچه بابا میشی دیگه! واه واه واه! بچه ننه دیده بودیم این یکیشو ندیده بودیم! خدا جفتتون رو برام نگه داره! انشالله! الان یه چشمم به مانیتوره و یه چشمم به در حیاط! از وقتی اومدیم این خونه جدید کلا نگرانیهام برای باباییت خیلی کمتر شده، آخه فقط 5 دقیقه با محل کار باباییت فاصله داره و زودی میرسه خونه! اون خونمون دور بود از محل کار بابایی! مامانی میدونی چیه!؟!؟ باباییت همه ی داروندار منه! خیلی دوستش دارم(البته دوست داشتی هم هست! اینو همه میگن، حتی مریضهاشم خیلی دوستش دارن. روز خواستگاری مامانبزرگم عاشقش شده بود!!!! میگفت خیلی دوست داشتنیه! ) بمیرم الهی خدا کنه یه چیزی خورده باشه چون نهار نخورده هنوز! ساعت 12رفت و مامانی تنبل تو هنوز غذا نپخته بود! ولی در عوض الان براش یه لوبیا پلوی تووووپ پخته! بهش گفتم یه سر بیا خونه یه لیوان شیر خرما و کیکی بخور حداقل، گفت نه نمیخوام! گفتم همبرگر برات سرخ کنم، ولی با توجه به اینکه از غذای آماده بدش میاد، گفت نه! من نمیدونم چه دشمنی با همبرگر و سوسیس و کالباس و کباب لقمه و اینا داره! منم که میگیرم همه اش میگه خدا کنه گوشت گربه نباشه! اوغغغ! یه دفعه نشسته بودم همبرگر میخوردم  میگه میو میو! یعنی تو هم مثل این باباییت شیطون بلا بشی من بیچاره ام! از وقتی هم که تو اومدی توی شکمم منو کمتر میبره ساندویچی! تازه پریشب گفتم بریم اکبر جوجه میگه: تا زمان تموم شدن اپیدمی آنفولانزای خوکی ممنوع! جااااان! گفتم اومدیم و این آنفولانزا یه چندسالی طول کشید، میگه بچه رو بدنیا بیار، تا ببینیم چی میشه!!!!! منو بگییییییییی! البته قول داد برام کباب بزنه خودش ،البته پسر خوبیه و به حرفهاش هم عمل میکنه! ببینم حرفهای منو تو جیگمل مامان زودتر تموم میشه یا باباییت زودتر میاد! هوا داره تاریک میشه! من بابایی میخوام!!

 

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 آبان 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.