تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

به نام خدا!

   امروز روز تولد یکی از بنده های خوب خداست! یکی از بنده هایی که به اعتقاد من خوب بودن رو توی زندگی به حد کمال رسونده، نمیخوام اغراق کنم چون میدونم خود اون بنده ی عزیز خدا هم این همه اغراق مردم رو دوست نداره! اون بنده ایه که چون به خدا نزدیک بوده، چون توی زندگی مردم رو نرنجونده، چون تمام سعیشو کرده تا وقتی توی این دنیای خاکی هست، به زیر دست خودش کمک کنه و قدر اطرافیانش رو بدونه، پیش خدا حرفاش خریدار داره! هرچند خدا به حرفهای همه ی ما گوش میده!  کسی که چون پیش خدا خیلی عزیزه وقتی بری پیشش و ازش بخوای یه ضمانتی پیش خدا بکنه دست رد به سینه ات نمیزنه! من که هر وقت دلم میگرفت میرفتم یه گوشه ی خونه ی گرم این بنده ی خدا مینشستم و باهاش حرف میزدم، چون میدونستم رازدارِ هر چی توی دلم بود رو بهش میگفتم. گاهی پیشش شکایت میکردم از دیگران، گاهی بهش گلایه میکردم که چرا بهم کمک نمیکنه و من دارم این همه رنج میکشم! ولی خب وقتی یه کم میگذشت میدیدم چه لطفی بهم شده که اون چیزی که میخواستم برآورده نشده! خونه ی این بنده ی خدا نه بخاطر تجملاتی که امروز بهش آذین شده، بلکه بخاطر صفا و گرمی خاصی که داره، مکان دنج و امنی برای چند دم با خود خلوت کردنه! وقتی دلم هوای خونه ی اون بنده ی خدا رو میکنه بی تاب میشم،حس میکنم غربتم رو میفهمه، اوائل که دور شده بودم ازش بی طاقتیم شدید بود! ولی حالا تا حدی میتونم خودم رو توی فضای اونجا مجسم کنم، به یک دیوار تکیه بدم، حتی اگر مثل بقیه ی مردم براش زیارتنامه نخونم، که میدونم واسش این چیزا مهم نیست! به اینکه همشهری این بنده ی خدا بودم و هستم افتخار میکنم، و میدونم اون هم منو دوست داره! من بی آلایش ترین قسمت خونه ی این بنده ی خدا رو دوست دارم! اون پایین خونه اش! البته حیاط باصفایی هم داره! مثل بقیه ی مردم هم اعتقاد ندارم باید بری نزدیک تا صداتو بشنوه، میدونم از همینجا هم میشنوه! خلاصه این بنده ی پاک خدا رو من به اسم «علی ابن موسی الرضا» میشناسم! میدونم دوست نداره زیاد خرافاتی بهش فکر کنیم! پارسال بهش گفتم من میخوام از خدا خواهش کنم یه فرزند صالح و سالم بهم هدیه کنه، تو هم برام دعا کن آقا! آخه من صداش میکنم آقا! میدونم برام دعا کرد! خدایا شکرت بخاطر اینکه این هدیه آسمونی رو بهم دادی!  

پ.ن: امروز ناناز صبح لگد مَگََََداشو زده الانم فکر کنم واسش آهنگ ملایم گذاشتم اینقدر مظلوم شده، مامان قربونش بره الهی!

ببخشید بخاطر اینکه جای کامپیوترم عوض شد و تا برم سیم بلند بخرم دو سه روز با تاخیر مطلب رو پست میکنم! اینروزا خیلی درد دارم! فکر کنم داره رشد میکنه قربونش برم! حدود 2 کیلو اضافه وزن کردم!

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 آبان 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.