تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای خوبم!

دیشب یکی از زیباترین خوابهای زندگیمو دیدم! البته این خوابو قبلا هم دیده بودم ولی خواب دیشب از همیشه ملموس تر بود، یک نوزاد تازه متولد شده که متعلق به من بود و فرزند من بود! وای خدایا به چشمهاش نگاه میکردم و توی بغلم فشارش میدادم! ناز و کوچولو و دوست داشتنی! بوی عطر تنش مستم کرده بود! بویی که هنوزم وقتی بخوام میتونم حسش کنم! بوی بدنش! وای!!!!!! چند روزه دیوانه وار حسش میکنم! یه حس جدیدی توی وجودم انگار جوونه زده، حسی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم! حس قشنگ مادری! وای که چقدر شیرینه! این چند روزه دائم لگد میزنه و تکون میخوره! دیروز همراه بابایی ناناز رفته بودم دانشگاه، گفته بودم راهم دوره، از خونه تا دانشگاه دو ساعت راهه! واسه همین نمیتونستم با اتوبوس برم! بابایی ناناز هم منو رسوند دانشگاه تا برگه ی مرخصیم رو به استادهای نسبتا محتتتتتترم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نشون بدم! دیروز زیاد کمردرد و این چیزا نداشتم ولی امروز صبح دیدم کمرم درد داره! صبح ساعت 6 رفتیم تا 3 کلاسم تموم شد!  سبد پیک نیک رو پر از خوراکی کرده بودم بابایی یه وقت حوصله اش سر نره، یه کلاس 8 داشتم که استادش بنده خدا باهام راه اومد، ساعت 10 هم که کار تحقیقی بود و کلا کلاس نداره فقط باید آخر ترم تحقیق رو تحویل بدیم، شانس من هم کلاس تربیت بدنی2 و پزشکی قانونی تشکیل نمیشد تا من با استادهاش صحبت کنم، این خانومه مسئوله آموزش هم که بلانسبت مثل ... میمونه، موند به دل ما یه بار روی خوش نشون بده و کار مارو راه بندازه، عقده ایه و هیچوقت بدرد هیچکس نمیخوره، من نمیدونم شغلش چیه اونجا، کار راه نندازی احتمالا!!! هرچی گفتم تو برو با استادا صحبت کن وقتی اومدن گفت: نه خانم نمیشه!گفتم بابا تو ترم پیش گفتی چرا به من نگفتی؟ حالا بهت میگم میگی نمیشه! خانم کناردستیش میگه تو همیشه مرخصی میگیری؟ (دوست داشتم توی سرش بزنم) گفتم نخیر دو ترم هست باردارم نمیتونم بیام! بعد هم اومدم بیرون و درو محکم به هم کوبیدم! شرط میبندم وقتی من رفتم کلی پشت سرم حرف زدن واسه خودشون!حالا به مسئول کتابخونه میگم من کتابو نمیشه تمدید نکنم ببرم واسه تحقیق میخوام آخراین ترم بیارم میگه: نه! انگار ماله پدرشه! کتابا خدایی سال به سال فقط خاک میخورن! کی کتاب میگیره؟!؟ همیشه مگس میپرونن توی کتابخونه!خلاصه کارام نصفه و نیمه رو به راه شد! البته چهارشنبه هم باید باز برم، اونروز استادای سختگیرتری داره! وای! خدابخیر بگذرونه! ساعتهای بیکاریمون رو رفتیم یک پارک ساحلی نزدیک دانشگاه، من زیر انداز و فلاسک و بساط نهارم رو به راه بود! خوب بود، حداقل یه جورایی یه مسافرت یه روزه برامون به حساب میومد، مخصوصا اینروزا که چون سر بابایی شلوغه تا یه ماه دیگه هم ادامه داره، وقت غنیمتی برای یه تفریح دونفره بود! وایییییی! نمیدونید ساندویچی کنار دانشگاه چه بویی میداد دیروز! بیهوش شده بودم! ولی مگه میشه؟ آخه یه بار واسه عدم رعایت بهداشت هم بسته بودند مغازشو! شیک و پیکه مغازش پر از دانشجو هم هست ولی تمیز نیستن خب! هرچند شوهر محترممون کلا خوردن زیاد بقول خودش آشغال پاشغال ها(کالباس و همبرگر) رو ممنوع اعلام کرده! دیروز این نانازی من سر کلاس جیگر منو درآورد! هی وول میخورد، مگر میذاشت من بشینم، هی میرفت اینوری، هی یه جا رو میگرفت ضربه های پیاپی میومد! آتیش پاره!

دیروز هم رفتیم دانشگاه! البته به تعبیر من (خراب شده)، باز هم به چشم  یک تفریح بهش نگاه کردن باعث شد زیاد اذیت نشم! برخلاف انتظارم اساتید محترمه زیاد سخت نگرفتند! یکیشون به شوخی گفت خانم شما ترم پیش هم نیومدی گفتی همینطوری بودم، گفتم استاد مشکل ادامه داره دیگه!!!! تازه بیچاره یادش نبود دو ترم قبلش هم نرفته بودم کلاسش...! راهم دوره خب! سر کلاس کیفرشناسی یکی از بچه ها گفت بارداری؟ گفتم چه طور؟ گفت تابلوئی! (تا حالا فکر نمیکردم تابلو باشم! ولی به گفته ی جاریم هم که برام مانتوی نو دوخته بود ظاهرا دارم تابلو میشم!) ناناز خان یعنی دارن بزرگ میشن، قربونش برم الهی! دوباره یه سر واسه میان وعده خوردن رفتیم همون پارک و موقع برگشت هم یک جای باصفا جاتون خالی لوبیا پلوی توپی که پخته بودم و گرم کردیم و خوردیم! همراه با یک سطل ماست! همسر گرامی میگفت با این اسید لاکتیک تا خونه خواب نریم هنر کردیم! خداروشکر تموم شد

پ.ن:نوشته ی اولی ماله سه شنبه بود و دومی ماله پنجشنبه!





نوشته شده در تاریخ شنبه 2 آبان 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.