تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام سلام!

   خوبین دوستای گلم؟ امروز توی پوست خودم نمیگنجم! یکی از قشنگترین حس های دنیا رو دیشب تجربه کردم! میگید چه حسی؟!؟ وااااااااااای! حس مادر بودن! دیشب واسه یه چکاپ عادی رفتم دکتر! میخواستم خیالم بابت برخی دردهایی که داشتم راحت بشه! و علاوه بر اون گواهی پزشک زنان رو برای نرفتن به دانشگاه داشته باشم!  نوبتم ساعت یک ربع به چهار بود ولی چون مطب دکتر خیلی شلوغ بود حدود ساعت 7 رفتم داخل! (البته منم ساعت 5رسیدم مطب) دکتر سرحال بود و مهربون! باهاش صحبت کردم تا اینکه گفت برو روی تخت سونو! با توجه به توصیه های همسر گرامی که پیش این دکترهای زنان که از سونوگرافی چیزی ملتفت نیستند، نباید سونو کنی دلم هری ریخت پایین و گفتم خانم دکتر میخواین سونو کنید؟ بنده خدا گفت نه تو چندبار سونو شدی اوائل میخوام صدای ضربان قلبش رو گوش کنم! جااااااااااااااااااااان! اسپیکرش رو روشن کرد، اول کمی نگران شدم انگار پیدا نمیکرد! بعد یهو یه صدایی اومد: دوب دوب/ دوب دوب/ دوب دوب/...! واییییییییییییییییی! دکتر گفت شنیدی صداشو؟ گفتم آره! گفت از زیر دستم فرار کرد! اگر نشنیدی دوباره پیدا کنم بشنوی! منم حسسسسسسسسساس! گفتم نه ممنون! شنیدم! گفتم حالا بیا فشار فوشور میده بچه امو له میکنه! حالا دکتر رفت بیرون من ذوق مرررررررررگ شدم! مثل این بچه کوچولوها ذوق میکردم و خدارو شکر میکردم! دکتر گفت خداروشکر رشد بچه ات هم خوبه! خلاصه! بعدشم بابایی ناناز بهمون با اینکه خودش پیتزا دوست نداره یه پیتزای اساسی داد! شب سر نماز کلی خداروشکر کردم! بخاطر نعمت بزرگی که بهم داد! خدایا شکرت!

پ.ن: نوشته متعلق به دیروز میباشد!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 مهر 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.