تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

برای بهترین گل زندگی!

امروز تولد عزیزترین موجود روی این زمین برای منه! امروز روز تولد کسیٍ که مدتیه تمام نفسهام بخاطر اون بالا میاد! کسی که تک تک ضربان قلبم بخاطر اونه که میزنه! کسی که چشمهای زیبا و دلنوازش مثل یک دریا بهم امید و روحیه میده و با اون چشمهاست که میتونم معنی پاک و زلال عاشقی و دوست داشتن رو بفهمم! کسی که دست تقدیر از جایی که هرگز فکرش رو نمیکردم بهم هدیه داده و همین هم باعث شده همیشه خدا رو شاکر باشم! شاکر باشم برای همسری که نه تنها پشت و پناه منه بلکه عشق و امید و زندگی منه والان هم پدر فرزندیِ که توی وجودم دارم پرورشش میدم! تا مثل پدرش پاک و بی آلایش باشه و باز هم مثل اون برای من مایه ی سربلندی و آسایش باشه! تک تک لحظات این 2 سال و نیم که با هم بودیم برام مثل باد گذشت ولی چه شیرین بود این لحظات و چه به یادماندنی! حتی لحظاتی که گاه تلخ بود برای هردومون! گل پاک زندگی من، آرامش بخش شبهای بی قراری من! یاریگر تنهایی ها و سختیهای من! (حتی وقتی امتحان داشتم هم تا صبح با من بیدار میموندی و هرچی رو نمیفهمیدم میگفتی بخواب من برات میخونم و توضیح میدم!) عزیزترینم! تمام وچودم فدای قلب پاک و رئوفت! مهربون من! تو همونی بودی که توی رویاهای نوجوونی و جوونی من غوطه میخورد! همسری که باید پاک می بود، نجیب، با حیا و در عین حال شوخ و سرمست و زبل! باهوش و عاقل و دلنشین! حالا تو کسی که زندگیم حتی یبه لحظه بی تو غیر قابل تصوره، یک دکتر حاذق و ماهر، که ذکاوتش مایه ی سربلندیه منه، پدر فرزند من هم هستی! فرزندی که آرزو میکنم چشمهاش حتما به تو بره! مشکی با مژه های بلند که کمتر کسی داره! چشمهایی که نجابتش در آغاز دیدار اول قلبم رو لرزوند و حالا عشقش وجودم رو جلا میده!

حالا بهترینم با تمام وجودم میگم :

تولدت مبارک!

از طرف مامانی و ناناز کوچولو

امروز قراره برم کیک تولدت رو تحویل بگیرم! مهمونیمون کوچیکه و مختصر! هشت  تا مهمون بیشتر نداریم! برادرات و خانم هاشون همراه مرمر کوچولو! و مادرت! قراره بعدازظهر هم بریم بندرترکمن یه ماهی تازه بخریم! من هنوز برات کادو نخریدم! ولی قولِ قول بعدازظهر میخرم که البته مثل سالهای پیش سورپرایز نمیشی! خب گلم! بریم سراغ نانازمون! امروز تولد سه ماهگی بچه ام هم هست! سه ماه گذشت! مثل برق و باد! فقط شش ماه دیگه مونده تا شکوفه بهارنارنجم نمایان بشه! که الهی مادر فداش شه! اینروزا پاهام از زانو به پایین درد میکنه! شبها موقع خواب بخصوص! اگر پماد دیکلوفناک نبود که خوابی هم در کار نبود! تازه یه چیزی مثل نبض هم میزنه زیر شکمم!خب فعلا تا بعد!

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 شهریور 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.