تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای خوبم

   روزهای ماه رمضون آدم رو کسل میکنه  حتی اگر روزه نگیری چون اطرافیان که روزه میگیرند بی حال و کسل هستن روی آدم هم تاثیر میذاره! امروز یکی از اونروزهاییه که حسابی کسل و بی حوصله هستم! هوا هم گرم و مرطوبه و آدم اذیت میشه! یعنی نمیشه بیرون دور زد! نمیدونم چرا علی رغم اینکه دور و ورم از همیشه شلوغتره ولی احساس تنهایی از همیشه بیشتر اذیتم میکنه! حتی اینکه نانازم همراهمه هم از این حس کم نمیکنه! دلم یه جورایی گرفته و بقول معروف یاد وطن کرده! دلم خیلی برای مامانم تنگ شده!اشک توی چشمام حلقه میزنه وقتی یاد مامانم میافتم ! هرچند در واقع از این درددلها هم خسته شدم! فردا مامانم مهمونی داره! هر سال روز 15رمضان تولد قمری من(یعنی من روز تولد امام حسن (ع ) بدنیا اومدم) مامانم یه مهمونی افطاری بزرگ میده! طفلک اینروزا کمردرد هم داره! من خیلی اصرار کردم جمعیت مهمونها رو کم کنن ولی راضی نشدن! اینروزا مهمونی رفتن هم زیاد بهم نمی چسبه! دائم باید مواظب باشم چی میخورم، یه وقت زعفرونی زیره ای چیزی توش نباشه! اونروز خونه جاری بزرگم افطاری نه روم میشد بپرسم که نون روغنی هایی که پخته یه وقت زعفرون داره یا نه، و نه میتونستم دل بکنم! شوهرم هم وقتی بخوام به این چیزای یه ذره مشکوک دست بزنم همچین چپ چپ نگاه میکنه که....! وای اونشب دلم میخواست هر چی فرنی سر سفره بود و بخورم! آخه این جاریم دستپختش محشره! فکر کنم یه 3ساعتی رو وقت واسه پختن این فرنی صرف کرده بود! مگه این شوشوی بدجنس گذاشت!  نه که خودش فرنی دوست نداره و (البته کلا به غذاهای این جاریم حساسیت داره، آخه بنده خدا اینقدر هول هولکی کار انجام میده یه وقت دیدی جای نمک کود شیمیایی به خوردت داد، یه چیز خنده دار بگم: یه بار رفته بودیم جنگل گلاب به روتون مادرشوهرم میخواست بره دستشویی! نمیدونم راجع به کوه توسکا چشمه چیزی شنیدید یا نه ولی بهش میگن بهشت ! واقعا هم زیباست! این منطقه چون تقریبا بکر باقی مونده توالت و اینا نداره! این جاری بزرگ ما هم به جای اینکه بطری آب رو که واسه همین منظور آورده بود (واسه نوه هاش) بده، میره بطری نفت رو که واسه جاتون خالی کباب اورده بود رو میده دست این بنده خدا! اینا هم همچین یه نموره حس بویایی ضعیفی دارن مخصوصا مادرشوهرم! خلاصه بعدش افتادیم دنبال نفت واسه چای! آقا  دیدیم جا تره و بچه نیست! این برادر شوهر بزرگم اینقدر ماه و مهربونه ولی همچین داغ کرده بود!  زنه بیچاره فقط میخواست زمین دهن باز کنه بره توش) خلاصه! امروز دلم میخواد یه روز تعطیلی رو حداقل بریم بیرون که از شانس قشنگ من شوهر گلم مریض شده(کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره!!!) نه که خیلی نازنازی و پاستوریزه است فکر کنم خونه همون جاریم سبزی خوردن خورد مریض شد! (البته لازم به ذکر است بنده از خوردن هرگونه سبزی خوردن هم ممنوع میباشم! ) وای یه کم حرف زدم انگار دلم وا شد! این شوشو که نشسته پیش برادرشوهر کوچیکم ما رو تحویل نمیگیره! خب دوستای گلم فعلا باییییی!

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 13 شهریور 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.