تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام دوستای خوبم!

شرمنده ای مدت نبودم! میدونید که اسباب کشی چقدر سخته و مخصوصا اینکه اگر دست تنها باشی! فقط برای کمک برادرشوهرکوچیکم با خانمش سنگ تموم گذاشتند! دستشون درد نکنه! البته خونه هنوز تا حدی مرتب کامل نشده، دلم حسابی واستون تنگ شده بود! با خونه جدید خیلی خوش میگذره! 500متر حیاط برای من یعنی زندگی!!! خونه قبلی طبقه دوم بود و با اینکه حیاط داشت ولی حیاطش فقط واسه پارکینگ استفاده میشد! خب راستیییییییییییی! بگم از نانازم! فداش بشم الهی! خیلی وقت میشه رفتم سونو! حتی یه متن نوشته بودم که بذارم اینجا که متاسفانه وقت نشد! حالا متن رو هم میذارم تا بخونید! امسال روزه گرفتن که واسه ما تعطیل شد! وای خدا حالم از بوی غذا بهم میخوره! بگذریم! بازم از غیبت طولانی شرمنده! اینم اون متن:

   سلام گل گل مامان! خوبی عزیزم؟ امروز خیلی بزرگ شدیا! کم کم داری یه آقا یا خانوم کوچولوی ناز میشی! وای خدااااا....! میدونم چقدر نازی! لپو والبته سفید وچشم مشکی ومو مشکی ،مثل باباییت! بالاخره رفتم سونو! راستشو بخواین طاقت نیاوردم! آخه وقتی آزمایشات کلی بارداری رو دادم دیدم مقدار هورمون بارداری تقریبا کمه توی بدنم! از پنجشنبه تا شنبه بعدازظهر که برم سونو استرس داشت نابودم میکرد! فشارم افتاد پایین! وقتی روی تخت سونوگرافی دکتر گفت جنین بزرگ شده و قلبش تشکیل شده و ضربان قلب داره وااااااااای...! انگار دنیارو بهم دادن! همونجا قربون صدقه ی قلبش میرفتم! همسرم هم خیلی خوشحال شده بود! وقتی از اتاق دکتر اومدم بیرون اونقدر خوشحال بودم که فکر کنم بقیه مریضها هم فهمیدن! فقط مونده بود دو تا بال دربیارم پرواز کنم! یه قلب کوچولو که توی سونوگرافی سفید بود و تکون میخورد! بعدش هم رفتیم خونه عمه جونِ ناناز که کمی کسالت داشت! من فکر کردم خبر ندارند! یعنی قرار بود کسی خبر نداشته باشه! ولی ظاهرا مامانبزرگ نانازم یه نموره.....! فکر کنم همه خبر دارند که نانازم داره میاد جز خودم! این آقای دکتر خودمون همیشه میگن چیزی رو میخوای کسی نفهمه حتی به یک نفر هم نگو! (البته من توی دنیا از لحاظ رازداری یکی به مامانم اعتماد دارم یکی هم همسرگلم!) خلاصه که الان ظاهرا فقط خواجه حافظ شیرازی خبر دار نشده که حتما میشه! حالا بیخیال! خداروشکر که نانازم سالم و گل توی شکم مامانیش نشسته و زندگی میکنه!  فداش بشم الهی! دکتر میگفت با توجه به این سونو احتمالا اوائل فروردین بدنیا میاد! بچه ام متولد 89 بشه خوبه! واسه یکی دوروز باز اذیت نشه واسه مدرسه رفتن! گل گل مامان  که الهی مامان قربون اون قد و بالای کوچیکش بره مامانشو زیاد اذیت نکرد! فقط مامانیش لاغر شده و اشتهای غذا نداره! خیلی هم بیحال شده و توی این اسباب کشی اصلا نتونست به بابایی کمک کنه! طفلکی بابایی! اونشب دخترعموی کوچولو و ناز نانازم که من بهش میگم مرمر، میگفت زن عمو! اسم نی نی تونو چی میخواین بذارین؟ اونقدر ماه شده بود هی میرفت و میومد بوسم میکرد! به مامانش گفتم لابد خون میکشه این بچه اینجوری شده! (البته کلا چون من خیلی دوستش دارم مرمر هم منو دوست داره ولی انگار چندبرابر شده)!

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.