تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

                            

سلام دوستای خوبم!

خوبید؟ چه خبرا؟ قرار بود برم سونوگرافی نانازمونو ببینیمش ولی توی یه سایت تقریبا علمی دیدم سونو توی این هفته و هفته ی آینده واسه قلب جنینن ممکنه خطرناک باشه! منم وسواسی......! پشیمون شدم و دیروز همراه آزمایشات رایج بارداری یه آزمایش بتا هم دادم! که امروز ظهر آماده است! اونروز کلی درگیری ذهنی داشتم برم سونو یا نه! بعد ازاینکه پشیمون شدم همسر گرامی پیشنهاد دادند بعد از مدت طولاااانی استراحت در منزل بریم یه کم بیرون شهر یه دوری بزنیم! جاتون خالی! رفتیم جنگل کردکوی! بچه های شمالی احتمالا خوب میشناسند این جنگلو آخه علاوه بر آسفالت مناسب و برقکشی وآب و تمام امکانات ایستگاه پلیس داره که این امنیت لازمو تامین میکنه و خیلی ها حتی شب میخوابند!البته لالای کوهش هم درازنو هست که خیلی از تهرانیها ویلا سازی کردند!  از گرگان حدود نیم ساعت راهه! راستی بگم واسه دوستای خوبم که گفتند اهل کجایی و ساکن کجا؟! من مشهدیم و توی گرگان زندگی میکنم! محل تحصیلم ولی اونور مازندرانه! همسرم شمالیه و منم که جد اندر جد مشهدی! در مورد این قضیه که یه مشکل بین لیلا جون و سیما جون پیش اومده بود باید بگم منظور سیما جون از شمالیها که گاهی از آدم تعجب میکنند عزیزان نوع گویش ما با اونها که خیلی تفاوت میکنه بود! خیلی خنده دار بود من روز اول که اومده بودم خونه مادرشوهرم مثل آدمهای کرولال فقط به برادر شوهرهام که با شوهرم شمالی حرف میزدند نگاه میکردم! البته اونها هم وقتی من کلماتی مثل کخ رو بکار میبردم تعجب میکردند! آخه نمیدونستند کخ به مشهدی یعنی کرم! ولی خب  الان هم من بلدم لهجشونو هم اونها تقریبا به اصطلاحات من آشنا هستند! مثلا بحث من و سیماجون راجع به ماغوت بود! مشهدیا به غذایی که واسه ماه رمضان آماده میشه و آب و نشاسته و زعفرون رو مخلوط میکنن میگن ماغوت! ولی شمالیا میگن نشاسته! در مورد خوبی و بدی هر شهر هم لیلا جان من قبلا گفتم همه جا خوب وبد داره! مثلا توی همون شهر محل تحصیلم یه دوست دارم که فوق العاده بامعرفته! هم خودش و هم خانواده اش! مثلا پارسال مادرش کلی اصرار کرده بود بگو دوست مشهدیت بیاد باغ پرتقالمون تامسون بچینه که من تشکر کردم و گفتم ممنون خودمون باغ پرتقال داریم ! یا واسه سیب گفته بود! پس همه جا خوب و بد هست! خب بگذریم! یه چندتا عکس میذارم از جنگل کردکوی که واقعا مثل بهشت میمونه! راستی اسباب کشی داریم! ایشالله میریم خونه ی خودمون! خیلی خوبه چون نزدیک مادرشوهرم و برادرشوهرم میشیم!با جاری بزرگه همسایه شدن هم عالم خودشو داره!!! ولی ترک این خونه با خاطرات دوساله گذشته هم کمی سخته! سه تا اتاق خواب واسه دونفر!!!!!! اولین خاطرات زندگی مشترکمون! همسایه ی قبلیمون که چقدر با هم صمیمی بودیم که متاسفانه آخرش توزرد از آب دراومد و واسه خاطر مسائل جزیی خودشو از چشمم انداخت! و... راستی خونه نوئی یادتون نره ها!!!!!!(اگر مامانای باردار هوس پرتقالشون کرد بگن از حیاطمون واسشون پرتقال تابستونه بفرستم!)





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 مرداد 1388 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.