تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام سلام

بالاخره حس نوشتن اومد....... از وروجک خانمم بگم لجباز شده، ولی خب مودبه... درسته شیطنت میکنه ولی اگر بگم نه! گوش میده بچه ام... ماشین شارژیش بردیم باطریش رو عوض کردیم اینروزا تو حیاط سرگرمه....البته عصر ها چون ظهر خیلیییییی آفتاب شدید شده....امسال بهار یه طوریه...نه بارون نه هوای خنک......آفتاب گرم و هوای شرجی خیلی زود سروکله اش پیدا شده... یادمه دانشگاه میرفتم هر روز اردیبهشت بارون شدیددددددد داشتیم ولی امسال خبری نیست... تولد چهارسالگی جیگملی خانممو با مامانم اینا مختصر گرفتیم... کادو هم کفش و اسباب بازی و پول و... اینا گرفت! دیگه چیا بگم... صبحها دیگه همراه باباش زود بیدار میشه.. ساعت 8بیداره منم خوابم بیاد میاد میگه تنبل خانم من گشنمه...صبحانه میخوام...امروز که پیشم دراز کشیده بود و میگفت گشنمه، یهو همونطور خواب آلود دیدم شکمش غرغر میکنه...گفتم برو از جانونی نون بگیر تا من کم کم بلند شم.... باز دلم نیومد فوری براش صبحانه آماده کردم... چایی نمیخوره و فقط شیر باید باشه، نوشابه هم نمیخوره (مگر اینکه نوشابه حلبی کوکاکولا باشه)، عاشققققققققق بستنی... واسه همین جیره بندیش کردیم زیاد ازین بستنی بازاریا نخوره، باباییش میگه مواد نگهدارنده داره، خلاصه جنگل بریم بستنی میخوریم... مگر اینکه بستنی خونگی باشه... ماست رو قاطی با غذاش نمیکنه، هر چی رو دوست داره جداگانه بخوره تا مزه اشو حس کنه کیف کنه(برعکس من دوست دارم غذام تلفیقی از طعمها باشه) عاشقققققققققق گوجه و خیار و مخصوصا فلفل دلمه..این فصل که گوجه سبز اومده، جلوشو نگیرم میخوره فراوووووونالویه دوست نداره، غرغر میکنه درست کنم، عاشق اینه موقع کار کردن من بیاد تو آشپزخونه پیشم بایسته و باهام حرف بزنه... استاددد مسلم تبلت و گوشی و.... یه کم نافرمانی میکنه ولی خب اقتضای سنش هست... گاهی اشتباه میکنه تو حرفهاش، حرفهایی که میشنوه رو تکرار میکنه، که متذکر میشم دیگه نمیگه خیلی دوست داره تو فروشگاه شهروند همراهم بیاد و برای خودش خرید کنه! تلویزیون فقط خاله شادونه و عموپورنگ دوست داره، شعرهاشون رو هم حفظه، فیتیله ها هم وقتی شهر یاری مجریش بود نگاه میکرد خوشش میومد الان میگه بی مزه شده
بردمش بهداشت برای کنترل میگفت نمیام، گفتم شکلات جایزه میدنا، حالا رفتیم یادم رفت شکلات بخرم اونجا بهش بدم؛که بگم اونا دادن، رفتیم خانمه بهش مسواک داد... کلییییییی کیف کرد آخه عاشق مسواک زدنه... من تنبلی نکنم روزی سه بار مسواکشو میزنه.... بچه ام آهنگ غم انگیز میشنوه میگه یاد این افتادم دلم واسه مامانجون تنگ شده عزیزم..........سیزده بدر هم مامانم اینا پیشمون بودن رفتیم باغ خودمون کلی کیف کرد و بهش خوش گذشت اینم از دخترخانم چهار ساله ی ما....




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.