سلام به دوستای خوبم!
چند روز پیش بوی بهار رو میشد خیلی راحت استشمام کرد!
با توجه به شامه ی بسیار قوی من در همه ی فصول میتونم بوی فصلی رو که داره میاد حس کنم! اونروز هوای شمال بوی بهار میداد و شکوفه ها توی زمستون جوونه زدند! از اون روزایی که دل آدم میخواد بره جنگل و صفا کنه! چند شب پیش رفتیم خرید و کلی برای ستاره جونم خرید کردیم!
یک میز غذای خوشگل، یک روروئک، ساک لوازم و البته یک سارافن و کلاه خیلی شیک! میخواستیم براش روتختی هم بگیریم که چون کارمون خیلی طول کشید مغازه ها بستن، نشد! هرکدوم یه رنگ شد ولی تنوع رنگش خیلی به هم میاد و یه جورایی زیباش کرد! دیروز هم رفتیم واسش روتختی خریدیم! الان فقط مونده سرویس چوبو بیاریم خونه، خوشخواب تختش رو بگیریم، و پرده ی اتاقش رو بخریم! توی بازار پارچه ی طرح کودک خوشگل واسه پرده پیدا نکردم! حالا باید بازم بگردیم! بگم از درسهام، که واسه این ترم 8 که در پیش رو دارم فقط 19 واحد مونده بود، ولی با توجه به ارادت استاد حقوق جزای اختصاصی بعلت عدم شرکت بنده در سر کلاس نمره ی 7.5 رو کسب کردم و برای بار سوم باید این درس رو انتخاب کنم!
(ترم پیش اگر یادتون باشه استاد دیگه ی همین درس من رو واسه عدم شرکت در کلاس حذف کرد! خیلی حرصم دراومد وقتی فهمیدم یکی از دوستام که داره مشروط میشه هر ترم و الان باید ترم 11 باشه و فکر نکنم 14 ترمه هم بتونه تموم کنه درسشو شده این درس رو12 و من که معدل این ترمم حدود 17 میشه باید بیوفتم! فقط واسه شرکت نکردن توی کلاسها! بی انصافیه ولی خب چه میشه کرد!
به هرحال21 واحد این ترم واسم موند تا ترم 8 رو هم بگذرونم و تمام! از احوالات دخملی بگم که خیلی ماشالله بزرگ شده و داره کمر مامانشو میشکنه، شبها که خواب ندارم، واسه کمردرد و شکم درد و.... راه رفتنم هم خیلی سخت شده، جای دخملی هم تنگ شده و الان فقط میتونه وول وول بخوره، دیگه شیطون خانم نمیتونه مثل قبل لگد بازی کنه!
ولی خداروشکر هوشیاری زیادی داره، و تا صداش میکنیم ستاره یا دختر من فوری لگد میزنه! عکس وسائلشو هروقت بقیه اش از مشهد رسید و اتاقشو چیدیم میذارم ولی الان عکس اون سارافن خوشگلشو میذارم حال کنییییییین! راستی مامانم اینا سه شنبه میان! آخ جوووووووووون!
کلی کیف میکنیم ایشالله! خب برم این پایان نامه شماره یکمون رو تموم کنم که تا بیستم بهمن بیشتر وقت ندارم! دوستون دارم! راستی امروز هوا بارونیه!

سلام به دوستای خوب و مهربونم!
بالاخره امتحانات تموم شد! دیروز آخرین امتحانو دادم و الان فقط مونده کار تحقیقی!
یا همون پایان نامه رشته حقوق! که البته باید تا حدود ده روز دیگه تحویل بدم و من هیچ کاری نکردم! فقط تعدادی مطلب جمع کردم! البته با توجه به تخصصم در سر هم بندی کردن یه مطلب اونم زیاد سخت نیست! خب بگم چه خبرا بوده اینروزا! دندون دردم رو بگم که داغونم کرده بود،
وای خدایا من نمیدونم این چه شانسی بود! اونروز سه تا امتحان داشتم، کیفرشناسی، متون حقوقی2 و تجارت 3! وسط این گیرو ویر یه تیکه از دندونم که چند روز بود درد میکرد و من فکر میکردم از سینوزیتمه افتاد خرد شد! حالا از اونروز به بعد هی درد دندون! نمیدونم شاید واسه این بود که جدیدا خمیر دندونم رو عوض کرده بودم و ازین سه بعدی تمیز کننده ها گرفته بودم بود یا نه پوسیدگی ایجاد شده بود توی این بارداری! به هرحال با خوردن آموکسی سیلین الان بهتره وضعم! خبر بعدی اینه که دیروز ایستاده بودم دم در آشپزخونه داشتم با بابایی ستاره شوخی میکردم که اونم اومد از کنارم رد بشه با رون پاش خورد به شکمم! منو بگیییییییی!
بابایی رو بگییییی
شروع کرد به اینکه تو با این وضعت چرا شوخی میکنی و مواظب خودت نیستی و.... تقصیر خودش بود خب! حالا افسردگی که بچه ام ضربه مغزی نشه! معاینه ام کرد و گفت کله اش اونور بوده! قربونش بره مامان کلی لگد هم میزد که دلم رو آروم کنه! خبر بعدی اینکه تا اینجا نمرات چند تا درسم اعلام شده وضع خوب بوده خداروشکر!
6واحد رو با نمره بالا پاسیدم! جااانم! قربون این شوهر ماه برم من! اینقدر پروفسوره!
درس اصول فقه 2 خیلی سخته! یعنی حتما باید یکی فرو کنه توی مغز آدم، منم که نرفته بودم حتی یه جلسه! این شوهر گلم خوند مطلبو برامم توضیح داد! نمره ام شده 20! سر امتحان من 5 برگه رو پر کرده بودم ولی بچه های دیگه بیچاره ها همدیگه رو نگاه میکردن!
از بس سخته این لامذهب! تربیت بدنی هم جناب مستطاب استاد دادن 19! چرا؟؟؟ زهر خودشو ریخت احتمالا آخه من به نظرم کامل نوشته بودم! خبر بعدی که خیلی هیجان انگیزه تقلب بنده است! آقا من سر امتحان کیفر شناسی به سرم زد تقلب ببرم(البته سابقه اش رو دارما و البته تبحر خاص در این زمینه، توی دبیرستان کتاب اندازه کله ی معلمو باز میکردم زیر میز نمیدید) با اینکه جواب سوالارو بلد بودم تصمیم گرفتم خلاصه دروسی که نوشته بودم رو ببرم شاید به دردم بخوره! سر امتحان مراقب اسمم رو پیدا نکرد توی لیست و داشت راجع به من حرف میزد! نمیدونم از کجا دید من این تقلبو از توی جیبم درآوردم! اومد بالای سرم!
دستمو باز کنه منم فوری انداختمش توی چادرم(توی دانشگاه ما چادر اجباری میباشد) حالا زیر چادر چی تنمه همون شنل خوشگله! خانومه گفت:تقلبتو دیگه در نیار!!! منو بگی قررررمز!
این بچه توی شکمم استرس من زیاد شده بود این هی لگد میزد! حالا دیدم یکی اومد بالای سرم ایستاد! گفتم هیچی! تقلب که بخوره توی سرم، چه جوری بندازم کنار تابلو نشه! حالا یه ساعت تمام نوشته هام تموم شده نشستم به این فکر میکنم این کاغذ لعنتی بین شنل و چادر کجا رفت!!
حالا آخر جلسه به هوای اینکه ساعت چنده دیدم بله! اون خانم مراقب زبل بعد از اون ماجرا رفته! حالا بلند شدم تقلب افتاد روی زمین! خدایا چه کار کنم! با پا زدم رفت زیر میز پسره کناریم!
بیچاره! فکر کنم فهمید ولی چون بچه + بود به روی خودش نیاورد!
ساعت بعد رفتم دیدم تقلب هنوز افتاده روی زمین! القصه کلی ضایع وشیم!!! خب دهنم کف کرد(ایضا دستم) این روی زمین با کامپیوتر کار کردن هم شده واسه ما دردسر! 
پ.ن: اینو مینویسم واسه دخترم ستاره
: عزیز دل مامان! بدون که بابایی گلت توی این مدت که توی شکمم بودی کلی واست زحمت کشید عزیزم! منو 10 روز بی منت برد دانشگاه و آورد که تو نازنین دخترم یه مو از سرت کم نشه! دیشب وقتی صدات میزد هی لگد میزدی، اگر بدونی چقدر ذوق میکرد و قربون صدقه ات میرفت! همه اش میگه انشالله سفره هفت سینمون امسال یه سینش دخترمونه! قدرش رو بدون! 
دیروز یکی ازمهمترین روزهای زندگیم بود! روز سومین سالگرد ازدواج من و همسر مهربونم! خدایا شکرت! شکرت بخاطر همسر مهربونی که بهم دادی، با دل صافش، شکرت بخاطر کوچولوی پاک و نازنینی که توی وجودم گذاشتیش و الان داره با لگدهای معصوم و کودکانه اش بند بند وجودم رو سرشار از شادی و شور میکنه؛ شکرت از این همه لطف.... شکر.... ! خدای خوبم! همیشه اول از همه سلامتی ازت خواستم بعد سربلندی و توفیق توی زندگی! آخر سر هم یک زندگی خوب و بی دغدغه! باز هم شکرت! که هزاران بار شکرت کمه....! دیروز سومین امتحانم رو هم دادم! یه سر هم رفتم سونوگرافی ببینم این دخمل شیطونمون چرا لگدهاش کم شده! تازه کاشف بعمل اومد که: بله! خانم نشسته اند! یعنی کله ی مبارکشون قرار گرفته بالای شکمم و لگدهای جان نوازشون پایین! واسه همینه گلاب به روتون دائم منو میکشونه..... دکتر گفت هفت ماه تموم شده و بازم یه تاریخ جدید واسه زایمان داد! 27اسفند! هیچیییییی! دخملون واسه چند روز نمره میخوره!(مثل ماشین) نمیدونم شناسنامه رو واسه چند روز بشه درست کرد یا نه ولی سر خواهرکوچیکم که متولده 27 اسفند شد که بابام نتونسته بود درست کنه!(البته خب زیادم تلاش نکرده بود) القصه امروز هم که صبحانه نخوردیم منو دخملم! چون فقط پنیر داشتیم و مربای هویج! مربای هویجش که یه چیزایی مثل زعفرون داره و پنیر هم که شوره...! بابایی هم رفت واسمون خرید کنه که مغازه ها بسته بود! طفلکی ما!!! حالا باید وایسیم تا مغازه سر کوچه باز کنه! فردا یک امتحان دیگه و بعدشم چندتا پشت سر هم! امروز باید چندتا درس رو با هم بخونم!
پ.ن: از این عجله ای نوشت امروز گله نکنید که چقدر روزمرّگی نوشت بودهاااا!
سلام دوستای خوب و مهربونم! ببخشید که بخاطر این یه مقدار کسالت نمیتونم تند تند بروز کنم وبلاگو! امروز دیگه واقعا دلم براتون تنگ شده بود! با اینکه هم درس دارم و هم آشپزی دارم و هم بخاطر هورمون های ماههای آخر بارداری دچار خواب آلودگی و کسالت شدید شدم تصمیم گرفتم بیام و بنویسم! دیروز اولین امتحانمو دادم! اندیشه اسلامی2 بود، وقتی رسیدم دانشگاه بچه ها گفتن برخلاف حرفی که دوستم بهم گفته بود که فقط از نمونه سوالات کتاب سوال میاد؛ تمام متن کتناب ملاک امتحان بوده!! منم توی یه ساعت فرصتی که کنار آقای همسر در ماشین نشسته بودم استفاده کردم و نصفه و نیمه یه چیزایی رو خوندم، البته سرجلسه چون کلا انشام خوبه جا برای نوشتن کم هم آوردم!!!! وقتی زودتر از همه برگه ام رو بردم تحویل بدم(آخه خیلی سخت بود با این شکم نشستن رویب صندلی چوبی!) احساس کردم شاید من هیچی بلد نبودم و الکی نوشتم، بعد موقع رفتن دیدم نه بابا! برگه ها همه سفید سفیده!! ظاهرا همون خود من شاگرد زرنگ بودم! حالا آقاهه مسئول آموزش موقع مهر زدن برگه ورود به جلسه ام میگه تو دانشجوی حقوقی؟ ترم چندی؟ اصلا انگار باورش نمیشد! یعنی چه؟!؟! درسته کم میرم دانشگاه ولی ده بار پیشش رفتم!به هرحال موقع برگشت این مامان شیییکموووو به بابایی ستاره خانم گیر داد که بریم رستوران اکبرجوجه ساری یه غذا بزنیم توی رگ و آقای همسر هم با توجه به اینکه اصلا طاقت نه گفتن به همسر گرامیشون رو ندارن مارو بردن! جاتون خالی عالییی بود! جوجه رو توی کره سرخ کرده بودن و برنجشم ایرانی و خوب بود! ولی یه مشکل!!!! مشکلی که بعد از به اتمام رسیدن غذا نظر مامان خانم رو جلب کرد! بله! غذا شور بود!!! سر راه یه شیشه آبلیمو خریدم و با نصف لیوان آب قاطی کردم و معده بیچاره ام داشت منفجر میشد! ولی خب باید فشارمو میاوردم پایین! فکر کن! فشاری که مدتها میزون بود حالا که رسیدیم خونه دیدم شده 13.5! با کلی استراحت و آبلیمو آوردمش پایین! القصه دیروز هم گذشت! دخمل شیطون پریروز کلی اذیتم کرد! خیلی کم شده بود تکونهاش! ولی دیروز رو خوب بود خداروشکر! خبر جدید دیگه هم اینکه برای ستاره خانمم کالسکه و کریر گرفتم! با اینکه من خیلی دوست داشتم یه چیز خوشگل بگیرم(مارکش کاپلا بود خوشگله) ولی بابایی روی سبکیش و کیفیتش اصرار داشت و مک لارن رو گرفتیم! از یه طرفی حق داشت چون واقعا سبکه و حمل و نقلش فوق العاده اس، ولی اون کاپلاهه خیلی خوشگل بود و البته خیلی سنگین! و مک لارن مال یه شرکت انگلیسیه و اون کاپلا چین!!! سرویس چوب هم دیدیم واسش و قراره انشالله سفارش بدیم! دست باباجون و مامان جونش درد نکنه که کم نگذاشتند و حسابی به زحمت فتادند! خب کم کم سرم داره گیج میزن، امروز هنوز هم نیاز به استراحت دارم تا فشارم میزون بشه باز!( با یه شکمویی ساده هرچی رشته بودم پنبه شد!) باز هم برامون دعا کنید!
پ.ن: عکس رو از اینترنت گرفتم! 
سلام دوستای خوبم!
همچنان در وضعیت استراحت همراه دخمل گلم به سر میبریم!( الان هم همونجوری روی زمین ولو شدم و میتایپم) بعلت برخی مسائل سرگرمیهای خاصمون هم قطع شده و فعلا اجبارا به درس و مشق پناه بردیم! فشار خونم میزون تر شده، در کل وضعیت بهتره خداروشکر! مامان جون ستاره اینروزا واسش سنگ تموم گذاشت و حسابی خرید کرده، تازه کلی پول هم فرستاده اینجا سرویس چوب و سرویس حمل رو من ازینجا بخرم واسه دخمل گلم! دستشون درد نکنه واقعا زحمت کشیدن! اینروزا خاله زهرا و مامان جون میرن خرید و زنگ میزنن دونه به دونه میگن چیا خرید کردن واسه دخملم! خاله زهرا قربونش برم با یه ذوقی تعریف میکنه... مامانم میگه یه حوله لباسی هست صورتیه زهرا عاشقشه؛ میره و میاد نگاهش میکنه قربون صدقه اش میره! دیشب موقع خواب یهو دلم هوای مامانم اینارو کرد! زدم زیر گریه، تمام سعیمو کردم بابایی ستاره که داشت چرت میزد صدای گریه هامو نشنوه ولی اینقدر زرنگه که... میگه: مگه سرما خوردی خانم دوباره؟ گفتم: نه، گفت: پس داری گریه میکنی؟ چرااااا؟!؟!؟ دلم داشت درمیومد، آخه آدم هرچی خودشو بزنه به بیعاری بازم دلش تنگ میشه واسه پاره های تنش! مخصوصا که اونشب خواب دیدم یه مجلس تعزیه گرفتن عموم اینا، بعد شب که زنگ زدم دیدم سالگرد پدربزرگم بوده و همونشب مراسم داشتن! باورتون میشه بدون اینکه بدونم خوابشو دیدم! اینقدر که دلم اونجاست! گریه هام بند نمیومد، بابایی ستاره گفت: خانم این بچه گناه داره گریه میکنی به خودت فشار میاریا! من هستم پیشت دیگه...! خلاصه....! راستی درخت پرتقال تابستونه ی حیاتمون شکوفه داده! عکسشو میذارم ببینین! من که میگم از مستیه! درخته جوزده شده! از احوالات ستاره خانم هم بگم که خوب هستن و شیطوووون! لگدایی میزنه که بیا و ببین! قربونش برم الهی وقتی صداش میزنم تند تند جواب میده و لگد میزنه! حتی اگر خواب باشه! مامان فدای دخملش بشه! الانم یکی زد! جاااانم! عشق مامان! اینروزا باباییش هم فداش میشه، دختر واقعا میگن واسه پدر عزیزه، یه جوری دور سرش میگرده که نگووووو!
پ.ن: راستی شرمنده نمیتونم بهتون سر بزنم ولی کامنتهاتونو میخونم و ازتون حسابیییی ممنونم !


سلام دوستای خوبم! مرسی که بفکرم بودین و همراهیم کردین! راستش واسه فشار خون همونروز بعد از گذاشتن پست قبلی فشارم دوباره رفت روی 14! فوری به همسرم زنگ زدم و اومد و البته کلی غرغر که زن حامله پشت صندلی نمیشینه و استراحت لازم داری و.....! از اون به بعد هم قول دادم دیگه پشت کامپیوتر نشینم! (الان روی زمین نشستم!) دیشب رفتم دکتر و برام آزمایش نوشت! (البته همسرجان آزمایش ادرار معمولی هم واسم نوشت که پروتئین نداشت و یعنی پره اکلامپسی نبود!) ولی خانم دکتر گفت حتما یه تست 24 ساعته ادرار هم بده خیالت راحت شه! واسم کلسیم و آسپرین بچه نوشت و گفت مولتی ویتامینم رو قطع کنم! البته همسرجان با توجه به اینکه آسپرین در گروههای داروئی d قرار داره اجازه خوردن این دارو رو ندادن! (خوبه خانم دکتر استادش بوده ها!!!) البته راجع به کلسیم هم بهم گفت تا جاییکه میتونم نخورم تا مصرف شیر و ماستمون رو ببریم بالاترررررر! فعلا بهم گفتن فشار 14 که گذرا میاد و میره مشکلی نداره ولی بالاتر نباید بره!!!وزنم هم با لباسای کلفت 69.5کیلو بود که البته توی خونه بدون لباس ضخیم 67.5 بود! وای خدایا لگدای ستاره این روزا خیلی محکم شده! شکمم رو پرت میکنه یه طرف! خلاصه کمتر میتونم بروز کنم وبلاگو ولی از حال خودم باخبرتون میکنم! دوستتون دارم و برامون دعا کنین!
امروز صبح بالاخره بوی زمستون رو حس کردم! هوا گرمتر از پاییز شده ولی زمستون بوی خودشو داره،
حتی اگر ننه سرما سرشو نشوره و کف های روی سرشو نریزه روی زمین تا ما برف ببینیم! چندروزی بود بدجوری سرما خورده بودم!
البته از روی غفلت خودم بود، با سر خیس رفته بودم بیرون و البته باد شدیدی می وزید، و سینوزیتم کار دستم داد! اول سوزش گلو بود و بعد شد آبریزززززززشششش! ادامه مطلب ماله امروز است::: دیشب خیلی شب سختی بود برام!
از سر شب سرم درد میکرد، یه همسرم گفتم فشارم رو بگیر یه وقت بالا نباشه، خندید و گفت نه بابا تو که همیشه همینو میگی و فشارت 11 است!
ولی خب بیا بگیرم برات! خلاصه پشت گوش انداختم فشار گرفتنمو و رفتم بیرون که کامواهایی رو که گرفته بودم بدم خانوم بافنده ببافه! وقتی برگشتیم خونه دوباره گفتم من سرم درد میکنه بیا فشارمو بگیر! که چشمتون روز بد نبینه! فشارم شده بود 14 ! داشتم از استرس میمردم!
رفتم یه استکان آبلیمو رو سر کشیدم! وای خدایا حاضر بودم من حتی سکته کنم ولی بچه ام چیزیش نشه! این ستاره ی شیطون بلا هم داشت قبلش تکون میخورد همینکه من استرسم زیاد شد ساکت نشست یه جا! واییییییییییییییییییی.........!
تا آخر شب فشارم رسید به 11! و دوباره نرمال شد!
همسرجان که میگه واسه اینه که نمک زیاد میخوری، شکر و شیرینی جات زیاد میخوری! نمیدونم..... این سینوزیت لعنتی هم قاطی شده، اعصابمو به هم ریخته!
حالا وسط این گیرو ویری مرمر و مامان و باباشم اینجا بودن، مرمر هی میرفت و میومد میگفت: زن عمو چقدر فشار میگیری؟
دوست داشتم یه داد بزنم سرش اینقدر این جمله رو تکرار نکنه.....! من خوابیدم بلند شده میگه زن عمو یه چایی بذار بخوریم؟!؟؟؟!؟؟ جان؟!؟!؟
گفتم: زنعموجان من حالم خوب نیست! (حالا ساعت 11 شب) باز میگه مامانی بلند شو یه چایی بذار بخوریم! مامانش محلش نداد و بالاخره ساکت شد
.....القصه دیشب با کلی استرس گذشت! لگدای تک و توکی که این ستاره خانومم میزد آرومم میکرد! حالا وسط خواب ساعت 5نصف شب همسر عزیزتر از جانمان اینجانب را بیدار کردن که: بلند شو برو حموم شاید یه کم راه بینیت باز شه گناه داری، داری خفه میشی.....! منو بگی!!!!!!!
گفتم؟: عزیزجان ول کن بذار بخوابیم من که از دیشب همینطوری خوابیده بودم با دهن نفس میکشیدم اینم روش! گیر داده که: نه بلند شو گناه داری!!!! خلاصه مارو فرستاد حموم!
احتمال زیاد باید دارو استفاده کنم! چون چرکی شدن سینوزیتم خیلی طولانی شده و میترسم کاردستم بده! کلا از شیرینیجات میترسم، از نمک هم میترسم.... فقط دعا کنین این دوماه و نیم باقی مونده رو به خوبی طی کنم!
امتحانات هم برعکس نزدیکه.... باید شروع کنم به درس خوندن اگر استرس بذاره....
چقدر نظم طبیعت عجیبه؟ ولی آیا نظمی وجود داره؟ نمیدونم، حوصله ی مباحث فلسفی رو ندارم چون آخرش راه به جایی نداره... ولی اینروزا یه فکری توی وجودم وول میخوره! این حس، حس عاشق شدن، حس مادر شدن.... وقتی عاشق شدم وجودم یه طوری بود؛ یکی بهم میگفت یکی هست توی این دنیا که عاشقته، و تو هم برای اون میمیری!
حالا یه حس جدید، اینم یه حس قشنگه که وقتی بهش فکر میکنم دلم هری میریزه پایین!
دیشب با همسرم نشسته بودیم، یهو کوچولوی نازم شروع کرد به لگد زدن، وایییییی! حس زیبای مادر و پدری... باباییش دستشو گذاشت روی شکمم و هی قربون صدقه ی لگدهای دخترش میرفت!
و البته چون تصمیمون راجع به اسم تقریبا قطعی شد، به اسم خودش صداش میزد؛ یعنی:
*** ستاره ***
باورم نمیشه دارم مادر میشم!
با اینکه این کوچولوی باهوش و ناز هرروز عاشقانه از خواب بیدارم میکنه، لگدای کوچولوشو به دیواره ی وجودم میکوبه ولی بازم گاهی باورم نمیشه! با اینکه ورم دستهام شروع شده و الان یه جفت دست کپلی با یه شکم قلمبه که خیلی هم تابلو شده که باردارم، با یه بینی تقریبا ورم کرده و چشمایی که زیرشون گود رفته...
و امروز مطمئنا حلقه ی ازدواجم دیگه توی دستهام جا نمیشه! ولی باز هم باورم نمیشه! داشتم میگفتم دیشب که باباییش قربون صدقه اش میرفت، به باباش گفتم: خدا انشالله به همه ی آدمها این طعم شیرین پدر و مادری رو بچشونه، که چه شیرین طعمیه!
وقتی شکمم به اینورو اونور میره، یه حس قشنگی دارم که هیچوقت برام تکراری نشده، و اگر هم هزاران بار تکرار بشه باز هم دوست دارم دستمو بذار کنار لگدهاش تا از روی پوستم پاهای قشنگشو لمس کنم!
تا روزی که به این دنیا پا بذاره و من اون پاهارو ببوسم! حالا میفهمم چرا همیشه دوست داشتم پاهای مادرمو ببوسم! میگن خوشبخترین آدم روی دنیا کسیه که بتونه کف پاهای مادرشو ببوسه! آره این حس متقابله... ولی میون این همه احساس قشنگ یه چیز دیگه ای هم هست؛ اینکه من دارم تبدیل میشم به یک زن خونه دار! به چیزی که سالها ازش بدم میومد!
حالا من زنی هستم که 21سالمه، صبح زود از خواب بیدار میشم، و صبحانه ی همسرم رو آماده میکنم، بعد از شستن ظرفهای صبحانه برنج رو خیس میکنم و غذای ظهر رو آماده میکنم!
سر نهار منتظرم ببینم شوهرم چقدر میخوره و چقدر از غذام تعریف میکنه، و وقتی که میگه این برنجت امروز معرکه اس، چیکارش کردی؟ توی پوست خودم نمیگنجم! وقتی با ولع تمام ظرف رو خالی میکنه و میگه بازم بریز، انگار دنیایی بهم اهدا میشه! مثل یک زن کدبانو نمیذارم حتی یه ظرف کثیف نمای سینک ظرفشوییمو از ریخت بندازه!
و حالا... این تازگی ها شوهری یه مشکل حقوقی داشت! بهش خیلی کمک کردم و کلی ماده و تبصره ی مفید رو بهش معرفی کردم! البته برای کارش نیاز به یک آدم متبحر هم داشت که میخواد سراغ یک وکیل با تجربه هم بره!
کلی بهم احساس خوبی میداد وقتی میدیدم منم مثل یک وکیل مشاوره ی حقوقی بدم(البته مساله چون تا حدودی به مدنی 8 ما مربوط میشد به شوهرجان گفتم یه ترم دیگه باید صبر کنه تا اونارو هم یاد بگیرم!) همیشه رشته ی مورد علاقه ام رو دوست داشتم تا بتونم باهاش کار کنم، ولی حالا میبینم یک زن توی جامعه ی ما خیلی راحتتر هست که کار نکنه!
هرچند علاقه داشته باشه، مخصوصا وقتی داره بچه یا بچه هایی از راه میرسه که دیگه وقتی برای من نمیمونه احتمالا ادامه ی تحصیل بدم چه برسه به.... همیشه آرزو داشتم فوق لیسانسم رو فوری بعد از لیسانس بگیرم ولی حالا.... چون کلا با استعدادم(همونطور که میبنین دانشگاه نمیرم ولی درسهارو بهتر از اونایی که میرن پاس میکنم فقط با کمک همسرجان!) اگر کمی تلاش کنم حتما فوق قبول میشم، ولی دوست دارم به بچه ام برسم، و زندگیم راحت و آسوده باشه! ولی خب از یه طرف میترسم الان نظرم این باشه و چندسال دیگه که نه حس درس رو دارم نه کار تازه هوس فوق گرفتنم بکنه!
به هرحال برای شرکت تو آزمون فوق باید یه سال دیگه صبر کنم تا این ترم 7 و ترم 8 در پیش رو تموم بشه! ببینیم خدا چی میخواد.....
پ.ن: امتحاناتم 23دی شروع میشه، باید کم کم به خوندن دروس مشغول بشم! اگر بشه! یلدای خوبی بود! ستاره ی من لگد میزد و منم به مرمر میگفتم اینم تخمه و چیپس میخواد بخوره ولی دندون نداره و مرمر کلیییی میخندید! میومد توی آشپزخونه میگفت زنعمو میخوام با ستاره حرف بزنم، زنعمو میخوام ستاره رو ناز کنم!
زنعمو ستاره الان خوابه یا لگد میزنه! قربوووووون ستاره آسمونیم برم! سال دیگه دخترم هم توی جمعمون هست! خدا همه ی کوچولوها رو حفظ کنه!
پ.ن2:امتحان تربیت بدنی نمره ی کاملو گرفتم!!!
پ.ن3: اینم از اسم دختر نازم! امیدوارم برازنده اش باشه و بعدها بهش بیاد!
یه شعر قدیمی: تو آسمون زندگیم ستاره بوده بیشمار/ اما تو تک ستاره ای ستاره ی دنباله دار!

دیروز باز هم رفتم دانشگاه! انگار شده روزمره ام!
فوق العاده خسته شدم! و شب مثل یک جنازه افتاده بودم گوشه ی اتاق!
بخاطر تربیت بدنی2 رفته بودم، میدونستم جلسه آخرشه، یک دختر بداخلاق مغرور که وقتی برگه ی لیست بچه ها دستش بود احساس میکرد کلید در یک گاوصندوق پر از پول دستشه!
فوق العاده بیتربیت و پرمدعا! باورم نمیشد دانشکده کشاورزی آخر یک روستا بود و فوق العاده پیچیده و اگر با شوهر محترم تشریف نمیبردم باید قید کلاسو میزدم!
حالا رسیدم دم در ورودی دانشگاه تازه متوجه شدم باید مسافت زیادی رو پیاده برم ته دانشگاه تا برسم به سالن تربیت بدنی! یعنی چی آخه؟ شوهرجانمان در ماشین به انتظار یار نشستن و من هم همراه دخملم رفتیم کلاس!
در حالیکه نفس نفس میزدم با لحن مهربونی که همیشه دارم بهش سلام کردم
که دیدم میگه: خانم یه لحظه اجازه بدین، دارم امتحان پینگ پنگ میگیرم!
یعنی تو وضع منو نمیبینی دارم میافتم زمین!؟!؟ هیچی نگفتم ولی از حالت مهربونانه ای که بهش سلام کردم پشیمون شدم!
یهو موبایل در پیتی و قراضه ی خانم زنگ زد!
حالا اصلا انگار نه انگار داشت امتحان میگرفت! شش ساعت با یه آقاهه که شماره خواهرشو میخواست حرف زد و بعد هم شروع کرد به اس ام اس به همون آقاهه! وقتی دخترا امتحانشون تموم شد گفتن استاد چی شد؟ (چقدر هم جوگیر شد بابت استاد گفتن، شرط میبندم لیسانس هم نداشت، اقلا کاش یه قیافه ای تیپی چیزی داشت آدم دلش نمیسوخت این همه طاقچه بالا گذاشتنشو) اصلا انگار بچه ها با این نبودن! محل نداد و روشو کرد اونور!
آخه یعنی چی؟ حالا به من بالاخره توجهی نمودند و فرمودند: بله؟ منم با قاطعیت تمام گفتم باردار بودم و نیومدم کلاس اومدم بگم حذفم نکنی اشتباهی! آقا اینو بگی! انگار فِسِش در رفت! گفت: بله؟ این چه وقت اومدنه؟
ادامه دادم: مشکل من نبود، من جلسات اول اومدم و گفتن کلاس تشکیل نمیشه، مشکل من نبود! من دانشجوی وظیفه شناسیم! (توی دلم گفتم به هرحال هیچی غلطی نمیتونی بکنی چون من گواهی پزشکی دارم) دید داره ضایع میشه گفت هفته ی دیگه بیا و تحقیقتو بیار!
گفتم:موضوعش چی باشه؟ گفت: ورزش و بارداری! گفتم من الان میرم یه تحقیق کافی نت آماده میکنم میارم!
(به شوهرم اینو گفتم میگه تو دیگه کی هستی؟) یهو زنه مثل برق پریده ها میگه خاننننننوم!
تحقیق کن، تحقیقی که یه ربعه آماده شه به چه دردی میخوره؟ گفتم بالاخره باید از اینترنت بگیرم مطلبو، خب میرم آماده اش میکنم! گفت: به هرحال هفته ی دیگه امتحان تئوری داریم، باید بیای!
همون هفته بیار! وای خدای من یه بار دیگه این همه راه؟!؟ خلاصه توی راه برگشت یه شنل خوشگل توی ساری گیر آوردم! خیلی شیک بود! گفت 45 ولی ما تخفیف گرفتیم 40 گرفتیم ازش! شوهرجان میگفتن اگر شنلت خوب نباشه باهات راه نمیاما!
ولی این یکی رو دید چون جنسش مثل پالتوست قبول کرد و خوشش اومد! بعد هم ساندویچ مرغی رو که خودم آماده کرده بودم و توی راه خوردیم!شوهر جان کلی به به و چه چه کردند از سلیقه و دسپخت همسرشون!
( اوندفعه از ساندویچی همبرگر خریدیم مسموم شدیم) یه عالمه پرتقال و نارنگی و لیمو هم خریدیدم! وقتی رسیدیم خونه کمرم حرکت نمیکرد! در حال افلیج شدن بودم که مهمون رسید! نههههههههههههههه! و بله مجبور شدم شام بپزم! ته چین مرغ!
جالبتر اینکه مهمونهای عزیز(برادرشوهرو جاری کوچیکم) تشریف بردند کارهایی که داشتند و انجام بدن و ما تا 12 منتظر اونا بودیم! البته من که خوابیدم! 
پ.ن: نمیدونم چرا وقتی پرتقال میخورم دخترم لگدبارون میکنه منو! خیلی عجیبه! قربونش برم دیروز رفتیم سر خاک بابابزرگش! یهو به دلم افتاد بریم اونجا! بچه ام کلی لگد زد! از بابابزرگش خواستم برامون دعا کنه نی نی مون سالم به دنیا بیاد! 
دیروز دوباره رفتم دانشگاه! خسته شدم( کلا روی من زیاده، کل یه ترم همه اش 4روز رفتما)
بگم یه خبر جالب! همون دوستم گفته بودم مینا... که کلی همه بهش حسودی کرده بودن و ....، دیروز بهم اس ام اس داد تبریک بگه مامان شدنمو، من گفتم: شما هم کم کم باید به فکر باشینا! یهو دیدم میگه من نی نی دار شدم! جاااااااااااااااان؟!؟!؟
یعنی چی؟ خلاصه رفتیم توی خماری، چون رسیده بودیم حدود دانشگاه! گفتم زنگ میزنم فردا بهش هم جریان دقیقو میگه بهم هم تبریک میگم بهش! ولی همییییییییینطور مونده بودم توی تعجب!به شوهرم هم گفتم یعنی چی؟ اینقدر بیخبر! الان زنگیدم بهش و گفتم چه خبرا؟ میگه 38روزه زایمان کردم!!! گفتم: تو که فروردین عروسی کردی!
به این زودی؟!؟!؟ میگه: شد دیگه! آره کلی واسه اینکه واسش حرف درآورده بودن شاکی بود! من نمیفهمم آخه وقتی زن و شوهر توی عقد هستن مگر بچه دار شدن عمل خلاف شرعه!
درسته شوهر من روی این مسائل حساسیت زیییییییییییادی داشت و منم برام مهم بود، ولی وقتی میشه شده دیگه! کلی بهش دلداری دادم و گفتم: اونایی که به دیدنت نیومدن و پشت سرت حرف زدن از حسودیشون بوده، ولشون کن! باید قبول کرد اوائل زندگی که شور و هیجان و عشق آدم یه چیزه دیگه اس خب وجود بچه جالب نیست!
من یکسال و نیم اول ازدواجم که اصلا قصد بچه دار شدن رو نداشتم فوق العاده بهم خوش گذشت! کلی با شوهرم گشتیم و صفا و تفریح کردیم! دقیقا وقتی اقدام کردم برای بچه دار شدن که احساس کردم یه خلأ توی زندگیمون داره احساس میشه به اسم بچه!
ولی خب به هرحال وقتی خدا به آدم یه بچه رو میده دیگه ناشکری که نباید کرد! این دوست من هم بنده خدا میگه یه مدت از همه مخفی میکرده، ولی واقعا چرا؟ اینا که شرعا و قانونا زن و شوهر بودن! حالا عقد بودن که بودن! چه حرفااااااااااا! این خرافات رو کی ما دور بریزیم نمیدونم والا!!!!!!
خب بگذریم! وسواسم اینروزا واسه نانازم زیاد شده،(مگه چیز جدیدیه؟) ولی خب لگدهاش آرومم میکنه! راستی یه خبر مهم! یاسمین جون دوست جون دخترم بدنیا اومد! ما تبریک صمیمانه خودمونو ابراز میکنیم!
یاسمین جونم تولدت مبارک![]()
دیروز توی ماشین خیلی اذیت شدم ولی خداروشکر استاد باهام خیلی راه اومد و چیزی نگفت!البته همسر عزیزتر از جانم هم فداکارانه این 120کیلومتر منو میبره و میاره! بمیرم الهی اینقدر خسته میشه!
دختر گلم! اینروزا مرمر کوچولو دخترعموی خوشگلت میاد بهمون سر بزنه، دستشو میذارم روی شکمم احساست کنه نازنینم، وقتی لگدهاتو احساس میکنه میگه: واییییییییییی زن عمو، این چقدر شیطونه!
دختر گلم، پاره ی تن مامان! میدونی که مامان و بابا اینروزا یه کم بخاطر مشکلات و بحثهای خانوادگی ناراحت هستن و دلگیر! فقط تویی که چشم و چراغمونی و امیدمون رو پر سوتر و روشنتر میکنی!
راستی مامان جون و باباجونت هم کم کم میان! یه ماه دیگه تقریبا! وقتی بیان و یهو مامانی رو اینطوری گنده ببینن وایییییییییییی! شاخ درمیارن!
دخترشون مثل باربی بوداااااااااا! چی تحویل دادن چی شد!؟!؟
ولی درعوض مامانی توی وجودش یه نوگل خوشگل و ناز و لووووووووس داره،(اینکه میگم لوس به معنای واقعی کلمه اس، چونکه این دختره وقتی صدا و نوازشهای باباش رو احساس میکنه شروع میبکنه به لوس کردن خودش برای باباش!) قربونش بره مامان! 
پ.ن: کلی دنبال شنل بافت گشتم واسه پوشوندن این شیکم گنده و در عین حال گرم شدن! ولی انگار هیچی به دلم نمیشینه! یکی هم که خوشم اومد منو مثل گوریل میکرد!
واااااااااا!
پ.ن2: کم کم باید شروع کنم به نوشتن تحقیقم و خوندن دروس! هیچی کلاس نرفتم همه رو همسر عزیزمان باید بهمون آموزش بدن! من نمیدونم این پزشکه یا وکیل! 
این پست رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این پست را وارد کنید.
امروز همینطوری یهو بقول خودمون هِرَّم گرفت بنویسم! (اگر بدونی چقدر توی کیبورد دنبال تشدید گشتم!) فردا امتحان دارم! کیفرشناسی ولی فقط یه دور خوندمش! البته فکر نکنین ازاون بچه درس خونهای جوزده ام که یه درسو شونصد بار میخونن! نه! من یه بار فقط از روش خوندم! مثل روزنامه! البته کلا همیشه یه بار بیشتر نمیخونم ولی اینبار...! بیخیال! دیروز مامانم اینا رفتن همه اشون با کلی ذوووووووووووووووق چند تا لباس برای بچه ام خریدن!
خدا قربونش برم! مامان جونش همچین با آب و تاب تعریف میکرد چیا خریدن براش! میگفت دو تا سارافُن هم گرفتن! حالا یه چیز باحال تر این که یهو مامانم امروز میگه من واسه بچه ام یه اسم انتخاب کردم شما هرچی میگین بهش بگین من این صداش میکنم! گفتم خب بگو ببینیم چی هست این اسم؟ یهو میگه: ماه منیر!!!!!! جااااااااااااااااااان؟؟؟!
؟!؟!؟!؟ گفتم باشه! حتماااااااااا!!! (اونایی که اسمشون ماه منیره البته فکر کنم الان دیگه اسم مامانبزرگاشون ماه منیر ببخشید، اسم خیلییییی قدیمییییییه!!) گفتم مامان جان با ماه پاره یا گلخاتون چه طوری؟ موافقی؟؟؟؟ حالا زهرا اون ور گوشی غش کرده از خنده! (آبجی قربونش بره!) میگه بذارید عسل! گفتم والا من بچه بودم از عسل خوشم میومد ولی این باباش میگه بچه رو بعدا ممکنه اذیت کنن! بابام اونشب میگفت( اینکه میگم میگفت برای اینه که من مامانم اینا رو نمیبینم که فقط صداشونو از پشت گوشی میشنوم! از عید ندیدمشون!) : بذارین عالمه! حالا مامانم و داداشی و زهرا خندهههههههههه!
فردا با همسر عزیزتر از جانم باید شال و کلاه کنیم به سمت دانشگاه! امروز مادرشوهر مهربانمان جام محبتشان لبریز شده بود برای عروس عزیزتر از جانشان لوبیاپلو با گوووووووشت فراوان پخته بودند!
(یکی نیست بگه مادرجان تو که میدونی من به گوشت لب نمیزنم! به من میگن نمک نشناس) ولی خوشمزه بودهاااا! این غذاهای مادرشوهر گرامی چند تا خصوصیت دارن که عبارتند از: چاق کننده بعلت روووووغن فراوان+ سوز دهنده معده بعلت ادویه فراوااان+ کم رُب بعلت عدم علاقه خودشون به رُب برعکس من+ برنج کمی شل که خب غذا شمالیه دیگه و البته خوشمزه بدلیل تمام خصوصیات مطروحه! گاهی جوزده میشه واسه ما هم غذا میاره! منم امشب میخوام پیتزای گوشت بپزم میگم بیاد خونه ما حاااال کنه! آخه پیتزاهای منو دوست داره! از نانازمون هم بگم لگداش محکم شده! بدجنس اینقدر محکم لگد میزنه مامانیشو داغون میکنه(همین الان یکی زد)! دخمل شیطون! 
خب! یه سر رفتم و برگشتم! محض اطلاعتون همین الان بارون پاییزی شروع به باریدن کرد! هوا خیلی سررررررد شده! رفتم پالتوم رو دربیارم بدم اتوشویی، چشمتون روز بد نبینه! وقتی پوشیدم حساب کردم اگر دکمه هاشو به آخرین حد بیارم جلو بازم تنگه! یکی نیست بگه دختر تو چرا اینقدر روت زیاده؟ این ماله زمانی بود که باربی بودی!
گفتم خب کاپشنمو امتحان کنم! خداروشکر یکی دوهفته دیگه واسم کار میکنه! فکر کنم باید یکی دوماه دیگه با ژاکتم طی کنم! البته ازین ژاکت معمولیا نیستا( جریان الک داری؟) جریان این ژاکت جالبه! پارسال به کله ی محترم جاری کوچیکه زد که بریم دوتایی ژاکت ببافیم! گفت یه آشنا دارم میبافه! رفتیم کاموا خریدیم کلافی 2000تومان! رفتیم پیش خانومه گفت کلافی 3000تومان میبافم چون شمایین 2500! جااااااان؟ قرار بود 1500 بگیره! خلاصه مارو گذاشتن توی عمل انجام شده! جاری محترمه فرمودن(چون خیاطه و سلیقه اش هنریش خوبه من کلا باهاش راه میام) که دولا ببافیم شیکتر در بیاد! ما هم گفتیم چشم! القصه! این ژاکت که قرار بود 20تومان آب بخوره واسه ما دراومد 65 هزار تومان! ولی شیک شداااا!
پ.ن: نوشته با یه روز تاخیر به عرصه ظهور نهاده شد! دارم میرم دانشگاه! هوا حساااابی بارونیه!
سلام دوستای خوبم!
امروز اومدم با یه خبر داااغ دااااغ!
بالاخره فهمیدیم این نانازمون دخمل گل مامانشه!
جیگرشو مامان بخوره! وایییییییییییی یه عالمه حرف دارم واستون! دیشب که بابا همسری رفتیم سونو کلی خوشحال بودم! مطب کلی شلوغ بود و به سفارش من شوهر گرامی خودشو معرفی کرد! (که زودتر بریم داخل) اگر میخواستیم بشینیم تا ساعت 9 شب مهمون بودیم اونجا! وقتی رفتیم داخل خانم دکتر با کلی تعارف و تکریم و احترام فرمودن بخوابید روی تخت! میدونستم مطبش مجهز هست و همه جور دستگاه برای سونوگرافی داره! وقتی خوابیدم روی تخت شروع کرد به انجام سونو که خب اصلا قابل تشخیص نبود و مثل سونوی معمولی بود! فقط خانم دکتر یه سری چیزها رو تکرار میکرد و میگفت نرمال! بعد یهو دیدم یه عکس زرد رنگ واضح بهمون نشون داد که میگه این صورت بچه تونه!!!!!! من با کیف به عکس نگاه کرده بودم و با خودم گفتم این سونوی معمولیه؟
بعد گفتم مگه میشه کسی بدون اینکه ازش بخواهیم سونوی دیگه ای انجام بده! بعد که قطع شد خیالم راحت شد! انگشتاشو نشونمون داد، کف پاهاشو و گفت جنسیت نازدونه تون دختره! قربوننننننننننننش بره مامان! صدای ضربانش، جریان خونش و....! به همسر محترم که نگاه کردم دیدم توی فکره و از توی مانیتوره دکتر درنمیاد! قیافه اش مثل علامت سوال بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی تموم شد دستم رو بهش نشون دادم و گفت عزیزم این غده چربیه و مهم نیست!
تاریخ زایمان رو هم مثل سابق حدود9 فروردین داد! وقتی بلند شدم از روی تخت یهو خانم دکتر گفت: آقای دکتر 20دقیقه صبر کنید تا سی دی تون آماده شه آخه سونوی سه بعدی هم انجام دادم! من روی تخت نصفه نیمه خشکم زد! قرمز شده بودم و به شوهرم زل زده بودم! انگار یه پارچ آبببببببببببب یخ روم خالی کرده بودند! 
وایییییی! بچه ی من؟؟!؟!؟ سونوی سه بعدی؟!؟!؟ من از مخالفای سرسخت این جینگولک بازیا بودم! به خودم گفتم چرا نگفتی همون موقع که حدس زدی!
یعنی خداوکیلی حتی یه درصد احتمال نمیدادم یه آدم واسه خودشیرینی دوستی خاله خرسه بکنه و سرخود سونوی سه بعدی انجام بده و با کیف بگه سی دی تون رو بگیرین! سی دی میخوام چه کار بنده ی خدا؟!؟
بچه ام سالم باشه! شوهر محترم که به من میگفت : هیچی نگو! بهت گفتم صبر کن میریم پیش همون دکتر قبلی! با یه سونوی عادی! من مثل یه بمب شده بودم!
از یه طرف خوشحال از سلامتی بچه ام و از یه طرف....! تا ماشین نفهمیدم چه طوری رسیدم! فقط به موجود کوچولوی توی شکمم که حالا بهم نزدیکتر شده بود فکر میکردم! وقتی نشستم توی ماشین زدم زیر گریه! اشکام دونه دونه قل میخورد روی صورتم! به همسرم میگفتم: تقصیر من بود! من مادر بی مسئولیتی هستم! نانازم تورو خدا منو ببخش!
(آخه اون دکتر سونوگرافی قبلیه میگفت سونوی سه بعدی خیلی ضرر داره و جنین درد میکشه! وایییییییییی خدایا قلبم داشت پاره پاره میشد! انگار جیگرمو دشنه زده بودن! پرونده ی رنگ و لعاب دار خانم دکتر رو پرت کردم یه گوشه ای!
آخه بچه ی من چند ماهه دیگه توی بغلمه و تا آخر عمرم میتونم کلی ازش عکس داشته باشم این عکس که خیلی واضح هم نیست به چه دردم میخوره! القصه شوهرم عزیزمون گفت: کاریه که شده! حالا خدا صدهزارمرتبه شکر بچه سالم و سلامته!(هرچند که قبلا هم میدونستیم)! ولی بعدازین خانم جان توی این کارهای پزشکی دخالت نکن و بذار من تصمیم بگیرم! بعد با خنده گفت: مگه من توی کارهای حقوقی تو دخالت میکنم!هان هان هان؟؟؟ حق با اون هم بود!
من اصرار کردم زودتر بریم! وگرنه ماه دیگه پیش همون سونوگرافیست قبلی هم میرفتیم حل بود! ولی خداییش هرگز به این کار بی خردانه ی خانم دکتر فکر نمیکردم! اشتباه بزرگی بود اعتماد به مردم!!! 
حالا نازدونه ی مامان! پیگیر اسم هستم واسه تو گل قشنگم! قربونت برم اگر اذیت شدی مامانو ببخش!
با این حرفها فهمیدی که تقصیر من هم نبوده! از خدا میخوام همیشه سلامت نگهت داره و سربلند! دوستت دارم شکوفه بهارنارنجم!
انشالله عید روی درخت زندگیمون، مثل درخت توی حیاطمون جوونه میزنی و میای توی بغل مامان وبابا! نمیدونی از دیشب با بابایی چقدر قربون صدقه ات رفتیم! میگفتیم: وقتی بابایی از سرکار میاد، من بهت میگم بابا اومد! تو هم بدو بدو میپری توی بغل بابایی و خودتو واسش لوس میکنی!!!
دیشب روی پهلوی راستم خوابیده بودم و گمانم تو داشتی له میشدی! یهو انگار یکی دستمو کشید از خواب پریدم! دیدم داری مرتب لگد میزنی! وقتی به اون طرف خوابیدم آروم گرفتی توی وجودم و خوابیدی!
باز صبح بلند شدی علی الطلوع ما رو بیدار کردی! تا همین الانم داری ورجه وورجه میکنی قربونت بره مامانت!
دیشب بابایی به مناسبت سلامتی تو بهم شام داد! یه چلوکباب تووووووووووووپ! البته واسه خودشم یه جایزه خرید (یه آور کت شیک و خوشگل)! برای تو هم دوتا کلاف کاموای توپ از خیابون شهرداری گرفتم که سلیقه ی بابایی بود! (که الحق خوش سلیقه اس)! وقتی تموم شد عکسشو میذارم اینجا! راستی مامان جونت هم دیشب وقتی بهش زنگ زدم و گفتم تو دستای نازتو میکردی توی دهنت و زبونتو در می آوردی و آب میخوردی کلیییییییی قربون صدقه ات رفت که : الهی فدا ششم، الهی بگردمش!!!!! همه دوستت دارن و چشم انتظارت هستن عزیز دل مادر! بوس
پ.ن:عکسشو توی یه پست رمز دار گذاشتم ببینین! با همون رمز قبلی!
سلام دوستای خوبم!
امروز یه نموره دلم گرفته! حدود دو ماه میشه یه دونه ی خیلی کوچولوی ریز رو، که اگر فشار بدی درد داره رو توی ساق دستم حس میکنم! به همسرم هم نشون دادم و گفت چیزی نیست! احتمالا برای بارداری باشه! و شاید رگت متورم شده! ولی من نمیدونم چرا توی زندگی همیشه به بدترین چیز ممکن فکر میکنم! از دیشب تاحالا دلم یه طوریه! حس هیچی رو ندارم!
همه اش با خودم میگم اگر بمیرم کی نانازمو بزرگ میکنه؟!؟
نمیدونم این افسردگیهای اینطوری برای بارداری باشه شاید! لگدای ناناز که واسه مامانش دلبری میکنه گاهی آرومم میکنه ولی...! آقای دکترمون هم دیشب بهم خندید و گفت: عزیز اگر چیز خطرناکی باشه من از ببیشتر نگران میشم و پیگیر! پس چرا نگرانی!؟! ولی انگار دست خودم نیست! این تنهایی هم داره بدجور اذیتم میکنه! هرکی تجربه ی بارداری رو داشته باشه میتونه درک کنه که یک زن باردار به آدمایی بیشتر از همسرش برای آرامش و در کنارش بودن نیاز داره!
مامانم که هروقت میگم چرا نمیاین میگه: درس بچه هارو چه کار کنم! انگار میخوان آپولو هوا کنن!!!
میگم: مادرِ من! کلاس چهارم بودن آبجی کوچیکه که دخلی به این حرفا نداره! خودت بهش یاد میدی خب! میگه نه از درساش عقب می افته! داداشی دانشجوی ما هم باید بره سر کلاساش!!!! بقول معروف : اِواه اِواه! بچه ترم اولی جوزده!!!!!!!!!!
خانواده همسر گرامی هم که........!
بیخیال!!!!! خلاصه یکی نیست یه غذای هوستونه بیاره بده دست ما! یکی نیست بگه بچه ات چه طوره! بالاخره راه دور و.....! هوا اینورا خیلی خیلی سرد شده! در حد انجماد! دیروز با نانازم لگدبازی میکردیم ای جانننننم!
اینقدر حال میداد! اون یه لگد میزد، من دوتا ضربه کوچولو میزدم میگفتم بینگ بینگ! باز بلافاصله اون یه لگد میزد! وزنم شده 65 کیلو! آخه پرخور شدم اینروزا! این فصل مرکبات باعث شده من حسابی بترکونم! اونم توی شمال! انواع نارنگی و پرتقال و کیوی و ...!
البته بعدش معده ی عزیزم رو باید تحمل کنم! آهان یه چیزی! سه شب پیش داشتم ماهی سفید با پلو میخوردم، یهو تیغش رفت توی گلوم گیر کرد!
گلاب به روتون هر چی خورده بودم..........! با بدبختی درش آوردم! کوفتم شد! من همیشه سر سفره ای که ماهی باشه آخرین نفرم! یعنی یه جورایی همه ظرفا شسته میشه من بلند میشم! آخه این شمالیا حرفه ای عمل میکنن توی ماهی خوردن!قبلا بابام همیشه واسه راحتی قضیه ماهی جنوب میگرفت واسمون! تنبل بار اومدیم دیگه!
میشینم ماهی رو همچین ذره ذره ریز میکنم و میخورم! همیشه هم غذام یخ میزنه! ایندفعه من نمیدونم این تیغ چه طوری دررفت از دست من! دیگه همسر محترمه گفتن از این به بعد برات ماهی کپور بزرررگ میگیرم هیچی تیغ نداشته باشه! یا همون ماهی جنوبو میگیرم! طفلکی اونم ترسیده بود!
خلاصه این بود اندر احوالات ماهی خوردن ما!
پ.ن: اگر تا حالا چیزی راجع به ورم رگ یا یه دونه کوچولو اندازه ماش توی دست(توی بارداری) چیزی شنیدین بهم بگین لطفا! 
