تبلیغات
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

سلام به دوستای خوب و مهربونم

ممنون از لطف همگی، راستش امروز میخوام یه مقدار از رفتارهای ستاره کوچولوم بگم که در مقابلش گاهی ناتوان میشم... از اینجا شروع میکنم که ستاره عاشق بچه هاست، با همه بازی میکنه و اصلا حسود نیست... ماجرا از اونجایی شروع شد که رفتیم خونه ی عموش و پسرعموی کوچولوش(6ماه کوچیکتر از ستاره) اسباب بازی هاش رو به ستاره نداد... بعدش حالا هروقت اونا میان خونه ی ما ستاره اصلا نمیذاره دست به اسباب بازیهاش بزنه، و در اکثر موارد این دوتا در حال جنگ بر سر اسباب بازیها هستند، چون هرچی این برمیداره اون میخواد و هر چی اون یکی برمیداره اون یکی میخواد. و صحنه ی جیغ و داد شروع میشه، اینجاست که آدم نمیدونه چه کار کنه، اگر ستاره رو دعوا کنم (خب از یه جهت که اون بهش هیچی نمیده حق داره) و بچه ممکنه سرخورده بار بیاد، اونو دعوا کنم مادرش ناراحت میشه، ضمن اینکه خواهر بزرگتر اون ستاره رو فوری دعوا میکنه(که البته من اصلا بهش اجازه ی اینکارو نمیدم و میگم بذار خودشون با هم کنار بیان) ولی متاسفانه هیچکدوم کنار نمیکشن... و نهایتا مجبور میشم از دسترس هردوشون اون وسیله رو خارج کنم... سر نشستن روی صندلی غذا دعوا میکنن... نمیدونم دیگه چه کار کنم....

موضوع بعدی اینه که ستاره اینروزا وقتی حوصله اش سر میره دائم میگه براش یه فیلم تکراری رو پخش کنم(روز پرستاری پدر) که البته چون یه صحنه داره که بچه های کوچولو توش میگن هویج هویج هویج؛ ستاره هم اسم فیلمو گذاشته هویج! یعنی دائم باید روشن باشه؛ تا میام کامپیوتررو خاموش کنم فوری اعتراض میکنه و میگه هویج هویج... براش یه عالمه فیلم جدید گرفتم ولی هیچی واسش هویج نمیشه...

در رابطه با ارتباط جمعی و اجتماعی شدن ستاره خیلی وضع بهتر از سابق شده، ولی هنوزم کسایی که کلا نمیشناسه رو ببینه بهش سلام میکنن و نازش میکنن فوری گریه میکنه...

در باقی موارد فعلا بچه ی حرف گوش کنی هست و هر چی میگیم گوش میده، به بزرگترها احترام میذاره، مهربون و دوست داشتنیه... فقط اینکه جدیدا از اینکه لباسشو عوض کنی خوشحال نمیشه، یعنی چیزی که تنش هست رو با عشق دوست داره و بخوای عوض کنی اعتراض میکنه... توی اینترنت که چیزی برای خرید براش پیدا میکنم و بهش میگه بخرم برات کلیی ذوق میکنه و میره پیش باباش، یعنی اینکه میدونه باباش هم اوکی بده که خیالش راحت بشه؛ وقتی باباش هم میگه باشه بابا، برات میخرم پر میشه از شادییییییی... کلیییییییییی کیف میکنه.... یه دونه عکس ماشین شارژی هست که خیلی دوستش داره، وقتی میبینه میگه ماشین ماشین ماشین... من به باباش میگم بابایی اینو برای تولد ستاره میخری؟ بابایی هم میگه آرههههههههه! دخملی هم ذوق میکنه و میگه هولا هولا (یعنی هورااااا)

خیلی علاقه داره لباسای منو تنش کنه، مخصوصا دامن دارها و پیراهن ها که بعدش بگه: علوس علوس(عروس)...  لباسهای خودش هم که دائم باید ریخته باشه هی بپوشه و دربیاره(دخترکوچولو همینه دیگه، راستشو بخواین منم کوچیک بدن همینطوری بودم هههههههههه)

 پ.ن: اگر فیلمی میشناسید که توش بچه های کوچولو دائم اینور و اونور میرن و بازی میکنن لطفا بگین بهم

اینم یه عکس از نهال های خودمون... این نارنگیه





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 دی 1390 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم

میدونم ... میدونم...میخواین بگین خیلییییییییییییی تنبلیییییییییی.... چرا نمینویسی.......... و.................. شرمنده.... باور کنین وروجکم اینقدر آتیش میسوزونه که وقتی برای نوشتن نمیمونه... دوست دارم بنویسم ولی تمرکز ندارم.... یه جورایی حواسم رو کم میتونم جمع کنم! ستاره ام بزرگ شده... خانم شده...جمله میگه..شعر میخونه... و هزاران کار ریز و درشت دیگه.... بعد از اون شکستگی سرش یه مدت استرس هام کمتر شده بود که باز صندلی میز نهارخوری رو انداخت روی سرش(فرفورژه)... سرش فوری ورم کرد، ولی خداروشکر نشکست...از اونروز شدم دائم مواظب! یه بارم ازین شیشه های جلوی لباسشویی های اسباب بازی هست که پلاستیکی هستن، و توش آب داره که میچرخه مثل لباسشویی؛ گرفته بود و داشت آب داخلش رو میخورد؛ دست زدیم داخل حلقش و بالا آورد، کلییییی استرس کشیدیم..آخه معلوم نیست که توی این آب چه کوفتیه...هوففففف! از غرغر بگذریم، هنوز شیر مادر میخوره و هنوزم از جیش نگرفتمش؛ آخه هوا سرده و گناه داره. مشکل کهیرم هم با شروع اولین روز پاییز توی مشهد خوب شد؛ واسه همین خداروشکر هنوزم شیر میدم بهش. دیگه قول قول که تند تند مینویسم... حالا چندتا عکس جدید از دخملم براتون میذارم..





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 دی 1390 توسط بهار ب

سلام دوستای خوبم

خب توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد، اول اینکه سر دخملم شکست، داشت بازی میکرد که یهو افتاد روی پارچ آب بلندمون و سرش شکست، صحنه ی وحشتناکی بود ولی گذشت! سه تا بخیه خورد ولی خب چون توی ابروش هست زیاد دیده نمیشه! ولی خب خداروشکراستخونش نشکسته بود! مطلب مهم دیگه اینه که عکس دخملم رو تو برنامه ی ململ نشون دادن!!!!!!! هشتم شهریور یهو تو آشپزخونه بودم دیدم اسم و فامیل ستاره رو خوندن و بدوبدو اومدم دیدم عکسشو که دوهفته قبلش فرستاده بودم به ایمیل برنامه عصر بخیر بچه ها نشون دادن! نوه های جاریم هم دیده بودن و کلی جیغ و هورا راه انداخته بودن! هههههههههه! دایره ی لغات دخترم خیلی زیاد شده،

حیوانات: هاپو، پیشی، جیک جیک، به به(ببعی)، پیکو پیکو(پیتیکو پیتیکو یعنی اسب)، گی گی(یعنی غورغوری)، و...

اسم اسباب بازیهاش: نای نای(الاغ دیوونه)، به به (بهاره)،  آبی، عمه(این ماجرا داره)،ماما بابا( عروسک سخنگو)، توپه، پو(خرس پو) و بقیه که فعلا یادم نیست...

اعضای خانواده: باباییییییی، مااااا ماااااانیییییییییی، آمیییی(عمو)، اودین(حسین)، داداییییی(دایی)، الا(اسم خاله اش)، آژین(آذین)، و....

غذاها و خوراکیها: آبه، دیغ(دوغ)، مغ(مرغ)، گیش(گوشت)، موووو(موز)، آلو(هلو)، مااا(ماست) و اکثر چیزایی که میخواد رو به ما میفهمونه! مثلا به کفش یا جوراب میگه پا، به تاب تاب عباسی میگه اباااااااااسیییییییییی! و.....امروز هم برای اولین بار مامان جون و بابا جون رو کاملا گفت... برای دخملم یه بسته مداد شمعی خریدم که با نظارت ما روی صندلی غذاش میشینه و نقاشی میکنه.... تا حدود زیادی سر حالش میاره! (تعدادی از آثار ونگوگ کوچکمون رو میذارم) ... استخرش رو هم باد کردیم و توی حیاط میذاریمو آبش میکنیم و حسابیییییییی کیف میکنه(عکساش موجوده)...دندونهای آسیاش هم همه ورم کرده و میخواد دربیاد، و اینکه دخترکمون کمی ترسو شده، دیروز از مگس میترسید و فرار میکرد....... خب فعلا کافیه تا بعد....

 





نوشته شده در تاریخ جمعه 18 شهریور 1390 توسط بهار ب

سلام دوستای خوبم!

میدونم مدتی زیادیه ننوشتم ولی واقعیتش رو بخواین این دخمل وروجک هیچ وقتی برام نمیذاره! هستی من ستاره اینروزا شده دارو ندارم، وروجک پشملی و ناز و مامانیم شده یه هلوی ناز و کوچولو که میخوای درسته قورتش بدی! هوم! دخترکم صبح حدود ساعت یازده بیدار میشه، منم براش صبحانه آماده میکنمو جیششو میشورم و صورتشم میشورمو لباساشو مرتب میکنمو موهاش رو شونه میزنم و گل سر میزنم براش! بعدش صبحونه اش رو باید بخوابونمش روی بالشت و سیرش کنم، بعد نوبت نی نی توپولوئه، یعنی جعبه ی قطره ی مولتی ویتامین که عکس نی نی داره روش و با شعر و آهنگ قطره به خانم خانما داده میشه؛ و بعدش وروجکم دنبال مامانی مثل یه جوجه مرغ راه میافته و خرابکاری میکنه! تمام زندگی من ستاره، عشق و امید روزهای جوونیم ستاره، وقتی عکسهایی رو میبینم که خیلی کوچولوتر بود دلم آب میشه و میخوام بخورمش هااااممممم! تقریبا تمام کلمات رو دست و پا شکسته میگه و مفهوم تمام حرفهاش رو میفهمم! دخترک باهوشم توی خونه راه میره و کارهایی میکنه که فقط باید شاخ دربیاریم یا بخندیم ! شبها به زور میخوابه اونم ساعت یک، دختر خیلی خیلییییی مهربونیه ولی خب چون زیاد معاشرت نداریم کمی غریبی میکنه و زیاد اجتماعی نیست! مثلا امروز توی آرایشگاه کلیییییی گریه کرد! وقتی میرم دستشویی میاد پشت درو مامان مامان میکنه! جیگرشو بخورم! راستی گواهینامه ام هم اومد! هر دو مرحله رو یکضرب قبول شدم هوممم! حالا ستاره تا گواهینامه ام رو میبینه میگه مامان! مامان! هنوز تو مراحل اولیه هستم و آخرشبها میرم با ماشین دور میزنم! دخملی مون از دخترعموش مریضی هایی گرفته تو ماه چیش که مجبور شدیم بخاطر پایین آوردن تبش ببریمش بیمارستان و آمپول بزنیم تا تبش پایین بیاد! بچه ام کلی آب شد! دخترمون راه میره، بدوبدو میکنه، همه رو بوس میکنه ناز میکنه، عاشق تاب تاب عباسیه و موقع تاب خوردن میخونه تاب تاب عباسی! عاشق قطار شهربازیه و.....خب برای امروز کافیه ولی قول میدم تند تند بنویسم!

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 مرداد 1390 توسط بهار ب

مبارکه...مبارکه...اومدنم. به زندگی .مبارکه........دی لی لی لی لی ................

تولدم مبارک!

مامانی ستاره خانم امروز 23 ساله شد! یعنی 23 بهار از زندگی رو دید، که این چندتا بهار آخری خیلی زیباتر از سالهای قبل بود! ستاره خانم شیطون بلای ما صبح که از خواب پا میشه مثل یه غنچه وا میشه یه کمی غرغر میکنه، تو خونه وول وول میخوره، بعد با بابا از تو اتاق میان پیش مامانی خانم.......... البته دخملی ما هنوزم غذا بخور نیست که بگم صبحانه میخوره، شیطونک ما همه چیز رو اینروزا متوجه میشه و تمام کارهای ما رو تکرار میکنه... چه خوب و چه بد! مثل یک طوطی حرکات دیگران رو ضبط و اجرا میکنه! حالا هم میخوایم آخر هفته ببریمش مشهد تا حسابی کیف کنه و بهش خوش بگذره! امشب هم گفتم تعدادی فامیل بیان که هم تولد مرمر دختر عموی ستاره هست و هم من ، دور هم جمع باشیم و پیتزا و سوپی بزنیم تو رگ! این مهمویای دور همی و کوچولو آدمو سر حال میاره و گاهی واقعا برای روحیه ی آدم لازمه، ضمنا گود.بای پا ر.تی مشهد رفتنمون هم میشه ! ههههههههههههههه! باید خونه رو یه صفای مختصر بدمو عصر برم خرید... کادو هم باید برای مرمر تهیه کنیم....

پ.ن:نمیدونم امسال به جز یکی دو نفر از دوستام کسی تولدمو یادش نبود!!!!!!

بعدا نوشت:عکس کیکم رو گذاشتم! دیشب جشنمون واقعا عالی بود! خداروشکر

 

 

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 توسط بهار ب

سلام سلام...

وای واقعا فکر نمیکردم بچه بزرگ کردنو بزرگ کردن اینقدر سخت باشه، اینقدر مشکل باشه، واقعا نگهداری از یک موجود وروجک و باهوش و زبل و تیز خیلی سخته، تا ازش غافل میشم به یه چیزی ور میره، عادت بدی پیدا کرده تو گذاشتن هر چیزی که پیدا میکنه توی دهنش، امروز توی ماشین یهویی از دستم در رفت و سرش خورد به داشبورد، داشتم کمربند ایمنی و میبستم، دائم و تمام روز به خودش آسیب میزنه، امروز اومد سراغ کشوهای کابینت، یهو دومی از پایین رو کشید، خدارحم کرد چیزیش نشد وگرنه دهن و مهن همه صاف میشد، (بماند که وسائلای من اون تو شکست) اینقدر از دستش عصبانی شدم که برای بار اول زدمش! (حالا نگین این مامانه چه بدجنسه؛ با کف دستم زدم به ران پاش! یه کوچولو ترسید گریه کرد ولی زود گرفتمش چون جیگرم آب شد براش....! بچه عقل نداره طفلک ولی کم کم باید بفهمه خب! دندونای پایینشو به اون نیمچه دندونای بالاش میکشید و قرچ قرچ صدا میداد، جاریم گفت یکی اساسی دعواش کن دیگه اینکارو نکنه، صبح امتحان کردم نه تنها تاثیری نکرد بلکه از قصد اینکارو حدود ده بار، در حالیکه به من نگاه میکرد و میخندید، تکرار کرد... تا اینکه من رومو اونور کردم و محلش ندادم تا ادامه نداد....حدودای ظهر کنترلها رو محکم پرت کرد روی زمین، گفتم مامان اگر کنترل خراب بشه تلویزیون نداریما، باز خندید ، با صدای بلند گفتم ستاره نکن! خندید و حدود 5بار دیگه کنترل رو زد زمین، تا بازم من محلش ندادمو بیخیال شدم که دیگه تکرار نکرد! نمیدونم، در واقعا گیج شدم چه طوری باید تربیتش کنم! خیلی شیطون شده، هرچیزی رو که میخواد با گریه و غرغر و نق نق و دست و پا زدن باید به دست بیاره! بچه ی مهربون و دوست داشتنی ایه، ولی گاهی واقعا لج باز میشه! گاهی میگم شاید واسه تنهاییش باشه، آخه وقتی بچه ای رو میبینه خیلی کیف میکنه....! خلاصه که حسابی گیج شدم! از خودم بگم که بالاخره آقای همسر کادوی فارغ التحصیلی ما رو داد! (یک عدد ماشین ظرفشویی 12 نفره کنوود)سیلورش ها!ههههههه.... مونده جناب پدر که قراره یک عدد دوربین دیجیتال برام بخرن! وزنم حتی به قبل بارداری که هیچ به زمان مجردیم برگشته! فکر کنم اثر شیر خوردن ستاره باشه، شدم 57کیلو! امروز برای اولین بار به دخملی عسل دادم! با کره حسابی خورد و کیف کرد! ضرر نداره که نه؟؟؟؟ آقا این قسمتهای 50 قهوه ی تلخ رو داداشی مدتی آورده بود ببینم این چندروزی قسمت شده دیدمشون، وای این قسمتاش بمب خنده است، شبها بابا دختر میخوابن من میشینم چرت میزنمو میبینم! خب ساعت یک بعد از نصف شبه، برم بخوابم که دخملی داره غلت میزنه! شب خوش....

*پ.ن: نوشته متعلق به 5روز پیش میباشد....

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 3 اردیبهشت 1390 توسط بهار ب

سلام سلام سلام!

سال نو همگی مبارککککککککک! میدونم یه مدت زیاااااااااد نبودم ولی باید حق بدین بهم! با این وروجکی که من تو خونه دارم یه لحظه هم نمیشه وقتتو به نوشتن و درد دل کردن اختصاص بدی! چه خبرا؟ خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟؟؟؟ ما خداروشکر خوبیم و زندگی میگذره!

 تولد یکسالگی دختر گلمون هم گذشت و ستاره ی عسلی ما یکساله شد!

به همین زودی به همین خوشمزگی... عید مامانم اینا پیش ما بودن و ستاره خانم حسابی خوش گذروند! از تغییرات دخملی بگم که ماما و بابا کاملا مفهوم میگه، با سرعت جت چهاردست و پا میره و همه چیزو به هم میریزه و خراب میکنه، کنار مبل راه میره، نای نای میکنه، بده میگه، آبه میگه، توی روروئکش بدوبدو میکنه، با همه دوست میشه و بده بازی میکنه(یعنی یه چیز رو میده دست کسی، بعد که طرف دستشو دراز میکنه بگیره میگه نه نه نه و سرشو تکون میده و بهش نمیده اون وسیله رو)، به طرز شدیدی به من وابسته شده و اصلا نمیتونم در حد دستشویی رفتن از خونه بیرون برم! لباس هاش رو درمیاره و میپوشه(البته نصفه و نیمه)! غذا نخوردنش هم خداروشکر تموم شد و با بیرون زدن دندون های بالاش شروع کرد به غذا خوردن، عاشق پفک و تنقلات و آبمیوه است شدیددددددد! عاشق تلویزیون، عاشق بچه های کوچیکه، بوس میکنه، همه چیز و همه ی اسباب بازیهاش رو میشناسه، وقتی بهش میگی فلان عروسک رو بده میفهمه، میگی ستاره النگوهات کو فوری نشون میده، و بطور کلی دخترک باهوش ما همه چیز رو به اندازه ی یک بچه ی بزرگ میفهمه! مامانی و بابایی هم خوب هستیم، انشالله توی اردیبهشت یا خرداد میریم مشهد... فصل بهار که عشق منه هم از راه رسیده و فقط دارم از این مناظر زیبا لذت میبرم! اگر عکس خوشگل پیدا کردم میذارم ببینین! راستی قول میدم زود زود بروز کنم! یه چیز دیگه اینکه این دخملی اینروزا به یه تخریبچی ماهر تبدیل شده و البته همه چیز رو فوری داخل دهنش میذاره، و چندبار عملیات نجات مامانی کمکش کرده! از جمله یه بار یه سلفون خیلی بزرگ صندلی میز نهار خوری رو میل کرده بودن که بالا آورد خداروشکر... برای عید یک کارگر گرفتم و سه روز طول کشید خونه تمیز شد! با این وروجک واقعا از پس خونه تکونی برنمیومدم! در مورد روز تولدش هم دخترمون دائم در حال گریه بود تا موقعی که کادوهاش رو دید و گل از گلش شکفت!!!!!چند تا عکس میذارم از تولد دخملی!

 

 

 

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 فروردین 1390 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم

ممنون که به فکرمون بودین، ولی راستشو بخواین حالم حسابی گرفته اس، نه منظورم خودمون نبود، من و ستاره و بابایی کاملا خوب و شادیم، مساله سر اینه که سایتی که عکسای ستاره رو ازش آپلود میکردم بسته شده و منم دلیلشو نمیدونم، این یعنی اینکه تمام عکسای دخترم پریده و من باید خیلییییییی عکس رو دوباره از یه سایت دیگه آپلود کنم ولی من تا حالا سایت مناسبی برای اینکار نکردم(اگر میشناسید بگین)! در مورد ستاره اینکه دخترکم حسابی خانم شده و سینه خیز رو تبدیل کرده به چهاردست و پا و دستشو میگیره و از مبل بلند میشه، امیدوارم کم کم بایسته! در تدارک جشن تولدش هستم، یه جشن تولد با تم جنگلی! خونه تکونی رو هم کم کم دارم شروع میکنم! اگر سایت آپلود عکس خوب پیدا کردم قول میدم تندتند بیام پیشتون!





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 بهمن 1389 توسط بهار ب

سلام سلام!

امروز چهارمین سالگرد ازدواجمونه، چهارمین سالگرد یکی شدنمون، چهارمین سال عاشق شدنمون، چهارمین سال یکدلی مون!!!!!!!!!!

خدای بزرگ امسال بهترین هدیه اشو نصیبمون کرد، یک بهارنارنج کوچولو که روئید روی درخت زندگیمون، و عطرش زندگیمون رو خوشبو کرد! پارسال میگفتم سال دیگه انشالله دخترمون هم روز سالگرد ازدواجمون هست، الان کودکم داره بهم لبخند میزنه! خدایا شکرتتتتتتتتتت!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 دی 1389 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم

بالاخره رفتیم مدرکم رو از دانشگاه گرفتیم....! یه تجدید خاطره شد رفتن و اومدنهای فراوانمون.... یادتونه؟ اینروزا ستاره خانم خوشگل مامان غذاهای متنوعی میخوره، از جمله انواع سوپها، آشها، و خیلی چیزای دیگه که مامانیش براش درست میکنه تا نوش جون کنه؛ راستی تخم مرغ آبپزش رو هم دخترم میخوره، البته ار زرده ی تخم مرغش با کمی آب جوش و آبلیموی یک ویک(فقط یک و یک، چیز دیگه باشه دوست نداره) میخوره! سرلاک که همچنان توی تحر.یم قرار داره و دخملی لب نمیزنه! به ماست علاقه ی فراوونی داره و پنیر رو هم دوست داره! هنوز میترسم بهش نون بدم، البته کته هم هنوز بهش ندادم، ایشالله از فردا میخوام براش کته بپزم! سینه خیز رو مثل فرفره میره و دوتا از دندونای خوشگلش در اومدن و حسابی ناز شده! دیروز بعد از ظهر لیوان آب رو از بین پایه ی مبل درآورد و یهو دیدم با لیوان پر از آب غلت زد، نفهمیدم چی شده و فقط به باباش گفتم لیوان رو بگیر از دستش، یهو دیدم داره خفه میشه، بللللله! خانم لیوان پر از آب رو روی صورتش و گوشهاش و چشماش و بینی و دهنش خالی کرده بود! فضولیش هم که نگووووو! دیشب با بابایی رفته بودیم شهر کتاب که یه عروسک خوشگل دیدیم و بابایی گفت ستاره دوست داری؟ ستاره جلوی خانم فروشنده جیغ و ذوقی را انداخت که همه مون رو کلی خندوند! یه کلاه خوشگل موشگل هم براش خریدیم تا گوشهای نازش گرم بشن و سرما نخوره! خدااااااااااااا اینقدر خوردنی شده، مثل آدم بزرگا به حرفهای آدم گوش میده، دیگه تقریبا وقتی کار اشتباهی میکنه و بهش اخم میکنی یا کمی دعواش میکنی میفهمه و چهره اش تغییر میکنه! دیگه بگم که یه نرم افزار زبان روزتا استون گرفتیم کمی تمرین کنم تو اوقات بیکاری گوش بدم!

نوشته مال یه هفته پیش بود، میخواستم یه چیزی اضافه کنم بهش که به علت کهولت سن!!!!!!! و فراموشی یادم رفت چی بود؟!؟





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 دی 1389 توسط بهار ب

سلام به همه ی دوستای خوبم

   یه خبر خوب دارم براتون اینکه به کمک یکی از دوستام تو خارج کشور یک اکانت گوگل ریدر ساختم و هر وقت وبلاگهاتون رو بروز کنین تند تند میخونمشون(از طریق ایران نمیشد ساخت)، لیست هم عبارت ازینها:سیاره مسافر کوچولو، آزاده جون* دشت سپید، الهه جون* پرنسس ویونا، زهرا جان*خود مامان آرین که اینو برام ساخت و لطف کرد بهم* نی نی من و باباش، فرناز جون* روز هفتم، افسون جان* الیانا پسته*مامانی الینا* من و دختر قشنگم، مامان یاسمین* پریا جون* گلهای بهشت* آرایه جان* زندگی و پرحرفیهای من، عطیه جون* خاطرات زندگی فرناز و علی *کیان، یلدا جون*  فاطمه مامان ریحانه سادات* حرم دل، سمانه جون*بولو رز، الهام عزیزم* آرین کوچولو و مامان فیروزه* تمام هستی من روژین*سارینا تک ستاره آسمونم* مامان سارا و آرش*امیر مهدی کوشمولو*کارن کوچولو*خونه ایلیا کوچولوی ژاپنی ما*زیر گنبد کبود* زری و پری* دینا و مامان و بابا* دنیای مامان، آیدای عزیزم*راحت شدم که دیگه خجالت زده تون نیستم که نمیام و سر نمیزنم! از دخملی هم بگم که خوب و با نمکه و شیطونه! من هر روز بیشتر از دیروز عاشقتر میشه و دلم حتی وقتی خوابه براش لک میزنه! عاشق برنامه ململ و گلی جونه، هر وقت بگی عمو پورنگ شروع شد زودی نگاه میکنه به تلویزیون(تشکر ویژه از عمو پورنگ که به وبلاگ همه ی بچه ها سر میزنه)، عاشق تبلیغ چاکلز هست، وقتی میگه چاکلز چاکلز چاکلزه، همیشه خوب و بامزه، خوشمزه چاکلز بدون چاکلز هرگز، ستاره خواب هم باشه بیدار میشه! بای بای میکنه و صبحها وقتی باباش میره سرکار کلی ناراحت میشه ! عاشق بازی کردن با بچه هاست و وقتی مرمر و پسرعموش حسین میرن خونه اشون ما بساط گریه زاری داریم! هنوزم با جمعهای شلوغ حال نمیکنه! وقتی باباش ماشینو میاره تو خونه میبرمش دم در دلش غنج میره تا بابایی بیاد تو! کلی جیغ و ویغ  میکنه و  شادی میکنه! واسه سه تا عمه جوناش خودشو لوس میکنه در حد تیم ملی!!!!!! امشب هم دخترعمو بزرگه اش همراه بچه هاشو البته عمو بزرگش و زنعموش اینجا بودن که ستاره خانم قبل از اینکه گرسنه بشن حسابی بازی کردن! عاشق خوردن پفک هست، ولی با توجه به وجود بابا دکتر، مگه میشه بهش داد!!!!!!! فقط اجازه داره کمی پفک که به دست مامانی مالیده میشه رو لیس بزنه! فقط کافیه پلاستیک پفک رو بهش بدی اینقدر جیغ میزنه و باهاش کیف میکنه! سرماخوردگیش به مرحله های خوب شدن نزدیکه و فقط گاهی سرفه میزنه، ولی هنوزم آبریزش بینی داره! خب اینم از یه عکس خانم دکترمون که در توضیحش باید گفت: دختر کو ندارد نشان از پدر!!! عکس بعدی هم از توپ بازی خانم خانماست که توپ رو با پاهاش معلق نگه میداره! اینم یه عکس با لباس خانمیش! عکس بعدی هم که یه عکس با روسری نوزادیشه!





نوشته شده در تاریخ جمعه 10 دی 1389 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم!

راستش رو بخواین مدتیه حس نوشتن ندارم، نمیدونم شاید برای اینه که موضوع خاصی نیست و اتفاقات روزمره است که میگذره! اندر احوالات ستاره خانم گوگولی مگولی بگم که حسابییییییییی بزرگ شده، رفتارش مثل بچه ها شده و دیگه نی نی نیست! براحتی همه رو حتی پسرعموی 2ماهه اش حسین رو هم میشناسه؛ مهمتر از همه اینکه سینه خیز میره (مخصوصا اگر هدفش اسباب بازی یا چیزهای محبوبش باشه مثل تلفن اسباب بازیش که مامانبزرگم برای دندونیش خرید یا موبایل مخصوصا اگر حسنی نگو یه دسته گل بخونه، یا همون توپ هندونه ایش و...! دیشب توپشو گذاشتم کنارش بهش گفتم: ستاره توپ رو بده بابایی، توپ رو از کنارش برداشت و هُل داد سمت باباییش، بعد بهش گفتم: ستاره بگو بابا بده! ستاره ی عزیز و نازم با اون لبهای کوچولوش گفت: دِدِ...! مامان فداش شه اینقدر زرگ و باهوش شده بچه ام! عاشق عموشه و وقتی میره بغلش بی نهایت خودشو لوس میکنه(عموجون یعنی عمو بزرگش رو هم دوست داره البته)! شب دوم محرم رفتیم مسجد که خانم از شلوغی یا سرو صدا ترسیدند و من بیچاره برگشتم خونه پیش باباییش و زنعمو و دخترعموش مسجد موندن! همیشه وقتی بهش میگیم ستاره بوس کن لبهاشو باز میکنه و میذاره روی گونه های طرف مقابل، ولی پریشب که بهش گفتم بابایی رو بوس کن تا خستگیش در بِره صدای بوس محکمی روی صورتش باباش ایجاد کرد و من و بابایی کلی مشعوف... جیغ و هورا زنان مشغول ذوق نمودن شدیم!!! اکثرا خودش میشینه و با خودش و اسباب بازیهاش بازی میکنه، ضمن اینکه عاشق اَلو کردن با مامانجونشه، تا تلفن صبحها زنگ میزنه میدونه مامانمه و میخواد باهاش حرف بزنه، کلی ذوق زده میشه... مامان و بابا رو هم که راحت میگه! خب از خودمون بگم که یک باکتری خدانشناس حسابییییی مریضمون کرده بود که خداروشکر الان خوبیم(هم بابایی هم من)؛ دیشب هم طی مصرف قرص و البته ضعف بدنی ناشی از همین بیماری کهیر وحشتناکی زدم و واییییییی چشمتون روز بد نبینه انگار تنم سوخته بود، جاریم بیچاره وحشت کرده بود؛ بعد ازینکه شیردوشیدم احساس ترس و استرس با هم قاطی شد و من به خودم افتادم که :همسرجان من الان خفه میشم، میگفت:بابا صبر کن قرص نیم ساعت باید بگذره اثر کنه گفتم: نه پاشو بریم بیمارستان که الان بچه ام بیمادر میشه، خلاصه کلی غرغر زدم تا رفتیم؛که توی راه دیدم کهیرها یهویی غیب شدند و حس خفگی هم محو گردیدندی!!! به همسرجان فرمودم:عزیز درسته ساعت یک شب بیرون کشیدمت از خونه ولی الان خوبم! هههههه! قیافه همسری! یه سرلاک گندم و شیر برای این ستاره خانم خریدیم (چون  شیری رو که دوشیده بودم نصفشو خورده بود) اولا که اصلا نمیخوابید و فقط گریه میکرد که با آهنگ حسنی و پستونکو هزار دوز و کلک ساعت دو خوابوندمش، ساعت 4 دوباره بیدارشد و شیون و زاری راه انداخت که شیری که مونده بود رو با قاشق دادم خورد و خندید و خوابید! صبح هم که بهش سرلاک رو دادم بخوره مثل بابای نازنازوش اول غذا رو بو کرد و به رنگ و روش نگاه کرد و پوف کرد! که یعنی نمیخوره! من بیچاره هم با هزار شیره مالیدن سرش اعم ازینکه عروسکاشو ردیف کنم که خرسی خورد،آفرین! آبی خورد،آفرین! پریا خورد،آفرین! بهاره خورد،آفرین!حالا ستاره بخوره و... یه جوری کمی خورد، بقیه رو هم کاسه رو بالا گرفتم که از سر کشیدن کاسه خوشش اومد و همه رو خورد! هوووووف! همه رو گفتم! امیدوارم خسته نشده باشین! اینم چندتا عکس جدید از دخملی من!

نوشته متعلق به یک هفته قبل میباشد...





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آذر 1389 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ ما هم خوبیم، ستاره ی شیطون بلا نشسته و با عروسکاش بازی میکنه و اونا رو به هم میکوبونه تا صدا بدن، فکر میکنه همه مثل جغجغه اش هستن! از خودشم صداهای عجیب غریب از قبیل اِ اَ در میاره که نمیدونم داره عروسکاشو تشویق میکنه یا خودش داره ذوقم یکنه! عحب دنیایی داره ها! با دیدن ململ شبکه دو کیف میکنه، با دیدن عموپورنگ ساکت میشه و با آهنگهای پاپا میکنه و قِر میده! یهویی هم جیغ میزنه و بابا یا ماما میگه! البته میون این بازیهاش منو هم نگاه میکنه تا داخل اتاق باشم ولی وای به روزی که یا تو اتاقهای دیگه باشم یا آشپزخونه؛ جدیدا که جیغهای بنفش میکشه و اشکهاش هم گوله گوله میریزه اگر دم دستش نباشم! دارم سعی میکنم از سرش بندازم اینکه با گریه کارشو پیش میبره، مثلا فوری بغلش نکنم وقتی گریه های الکی و شدید میکنه، بلکه کنارم مینشونمش و...! با دندون کوچولوش چنان گازهایی از دستهامون میگیره که ضعف میکنیییییییم! من نمیدونم این بچه چه تمایلی داره همه چی رو تو دهنش میکنه؟!؟ (حتی پسرعموی دو ماهه اشو میخواد بخوره)! تازه بای بای کردن با دستش رو هم یاد گرفته! خب بگذریم! هفته ی گذشته مشهد بودم، مامانم اینا اومدن و گفتن بیا بریم، با اینکه دلم نمیومد ولی خب رفتیم! توی راه اول ستاره خیلی اذیت کرد، دلپیچه داشت ولی خداروشکر اکثریت راه رو همکاری کرد؛ اونجا هم به جز یکی دو مورد که پیش اومد خوش گذشت و روحیه مون کمی باز شد،(بابایی همراهمون نبود ها) یکی اینکه باتفاق مامانم اینا توی آسانسور گیر کردیم که خیلی وحشتناک بود، (پیش خودمون بمونه من زودی زنگ زدم آتش نشانی که البته تا اومدم آدرس بدم درو باز کردن)، یه بار هم داخل کالسکه اش بود، اومدم از روی جدول ردش کنم که چون جدول بلند بود محکم پشت کالسکه به زمین خورد و ستاره کلی گریه کرد و رنگش پرید، در کل از مامانم خواهش کردم دیگه منو تنهایی مسافرت نبرن چون واقعا مواظبت از بچه بدون باباش سخته، مخصوصا اینکه موقع برگشت با هواپیما اومدم و ستاره حسابی برام تو اذیت کردن سنگ تموم گذاشت، بیچاره دختری که کنارم نشسته بود و اتفاقا دانشجوی پزشکی گرگان بود خیلی کمکم کرد، تمام مدت وسائلم رو نگه داشته بود، موقع پیاده شدن هم یه آقا کمکم کرد و یه زوج جوون هم برای بردن بار و بندیلم کمک کردند، 7کیلو اضافه بار داشتم، چندبار هم وسائلم از روی چرخ دستی حمل ریخت وسط فرودگاه، این دختره هم توی کالسکه دائم غرررر میزد! حالا هم از روزی که اومدیم دائم بهونه گیری میکنه و میخواد یکی باهاش دائم بازی کنه، خانم به جمع عادت کرده بود حالا تنها شده....! بابایی طفلک ما هم توی این مدت حسابی سرماخورد و کلیییییی لاغر شد! توی مشهد به دوستان قدیمی هم سر زدیم (که جای همکلاسی دبیرستانم که خواننده وبلاگ هم هست حسابییییی خالی بود که واسه دور بودن نتونست بیاد) خب! چند تا عکس از دخترکم میذارم تا پست بعدی! راستی موز رو چه طوری و با چه چیزی قاطی کنم ستاره بتونه بخوره؟!؟؟؟

پ.ن: عکس با لباس هندونه ای ستاره خانم! اونم توپ هندونه ایش که خاله اش خرید براش،عکس بعدی هم داخل حرم امام رضا است! راستی یه جشن دندونی کوچولو هم اونجا گرفتیم، توش آش گندم هم که نپخته بودیم پختیم، منم یه الویه دندونی دیگه هم برای اونجا درست کردم که عکسشو میذارم!  

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 آذر 1389 توسط بهار ب

سلام دوستای خوبم!

شرمنده از تأخیر که مدتی ویروسی بودیم شَدیدددددد! اندر احوالات خانواده ی گرم سه نفره مون توی این هوای سرد بگم که خوبیم و اتفاق خاصی نیافتاده، جز اینکه شیطنتهای این خانم خانما بشدت زیاد شده، دائم دور اتاق غلت میزنه و من باید دائم دنبالش باشم، با این وجود هرزگاهی سر و کله اش رو اینور و اونور میکوبه و زخمی میکنه! همین پریروز سرشو محکم کوبوند به لبه ی دیوار! دائم دنبالم گریه میکنه و بهم میچسبه، چند روزی هم هست حیاط رو تمیز کردم حسابی پاپوش پاش میکنم میذارمشس توی روروئک حسابیییییی توی حیاط واسه خودش چرخ میزنه و کیف میکنه! بابا گفتنش کاملا واضح شده و الان میفهمه بابا و مامان کی هستن، وقتی کارم داره مثلا شیر میخواد میگه ماماننننن! در مورد غذای کمکی هم خداروشکر مشکلمون حل شد و الان دخترم 4وعده غذای کمکیش رو میخوره! صبحها اکثرا یک دونه بیسکوئیت ساقه طلایی رو با آب جوشیده قاطی میکنم و از صافی با پشت قاشق رد میکنم تا سبوس هاش جدا بشه و با یه مقدار کم کره مخلوط میکنم و میذارم روی گاز تا گرم بشه و کره مخلوطش بشه، ستاره خداروشکر این غذارو دوست داره و خوب میخوره! برای وعده ظهر هم یه روز بهش سیب زمینی پخته با ماست و یه روز زرده تخم مرغ با ماست میدم میخوره! برای وعده ی عصر هم بهش میوه میدم مثل گلابی یا سیب یا همینارو با ماست مخلوط میکنم که میشه ماست میوه ای، که ستاره به ماست و گلابی علاقه داره! برای وعده شب هم براش سوپ میپزم، که سوپ مرغ اونم سینه ی مرغ همراه هویج و برنج و رشته فرنگی و جعفری رو سیب زمینی رو با کره دوست داره، البته به شرطی که موقع خوردن با ماست مخلوط بشه! سرلاک برنجی رو هم که براش گرفته بودم نصفشو خودم خالی خالی خوردم بقیه اش رو هم ریختم دور چون از یک ماه بیشتر گذشته بود از باز کردن دربش! (نمیخورد این خانم خانما!) چندروزی هم هست خیلی داره اذیتم میکنه بدون دلیل گریه میکنه مخصوصا ظهر و شب! الان هم به زور توی کریر کلی تابش دادم و براش لالایی خوندم خوابید! در مورد کهیر خودم هم بگم که اصلا بهتر نشده و بنده دائم در حال رعایت رژیم بدون گوجه و تخم مرغ و رب و ادویه و... هستم! نمیدونید چقدر سخته شبهایی که تمام تنم پر از کهیر میشه و مجبور میشم هیدروکسی زین بخورم، مجبورم آخر شب (که اکثرا اونموقعها کهیر میزنه) شیرم رو بدوشم و گریه های ستاره که تا صبح شیشه رو به هیچ وجه نمیگیره و فقط شیر منو میخواد خودش بخوره رو تحمل کنم! بچه ام ضجه میزنه و گاهی مجبور میشم دستمو بذارم دهنش تا مک بزنه یا گاهی هم پستونک.... بگذریم! مامانم بنده خدا کمرش حسابی اذیتش میکنه و میره فیزیوتراپی! خداروشکر سر بابایی ستاره هم اینروزا خلوت شده و بیشتر میتونیم دور بزنیم!

پ.ن: حدود یک ماه نبودم، زندگی بدون اینترنت سخته ولی میشه تحملش کرد، ولی انگار از دنیا عقبی! حس غربت هم بیشتر آدم رو آزار میده! انگار آدم به کسانی که توی این دنیای مجازی میشناسه تعلق خاطر پیدا میکنه و دلش براشون تنگ میشه، مخصوصا دوستان نی نی سایتی! مثل لیلا جون، سایه و گلی جون، سارا جان و....! و نی نی های نازشون کیمیا ومحمد مهدی و آنیتا و متین و....!خوشحالم دوباره برگشتم به این دنیای مجازی!

بعدا نوشت: احتمال داره تو این هفته با مامانم اینا برم مشهد!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 آبان 1389 توسط بهار ب

سلام سلام سلام

همینطوری نوشت: بگو آره به ستاره... به رهایی بگو آره؛ بگو آره که جهان زیبا شه...........

امشب کلی از دست این دخملی خندیدیم! دائم توی خونه غلت میزنه و خودشو اینور و اونور پرت میکنه و بابا بابا و دَدَدَدَ میگه؛ باتوجه به اینکه روی فرش (علی رغم اینکه من هر روز جاروبرقی میکشم) مو و اینچیزا پیدا میشه توی پوشک ستاره خانم اکثرا موقع تعویض مو رویت میشه اعصاب منو بابایی به هم ریخته بود از اینکه ستاره دائم دستای تفی و خیسشو میکشه روی زمین و مو و آشغال جمع میکنه و بعدشم میکنه توی دهنش، دادمش بغل باباشو گفتم بگیر من خسته شدم؛ که ستاره مشغول این شد که لباسشو بگیره، بابایی دستشو گرفت ستاره پوشکشو گرفت و مشغول بازی شد، بابایی دستش رو گذاشت روی دستای دخملی، ستاره هم ساعت باباشو چسبید، من دستمو گذاشتم روی دست بابایی ستاره مشغول گشتن دور واطراف شد برای یه چیز تازه که کنترل رو پیدا کرد و خیز برداشت که برش داره.........خداااااااا! چقدر شیطونه این موش موشی! الان هم که چون خیلی سرد شده لباس گرم تنش کردم تا بخوابه!تازه با شنیدن آهنگ قرتی خانم ما پاهاشو به هم میزنه ... خبر تازه ی دیگه هم اینکه مامان خانم قهر کردند که من قبول نکردم برم مشهد واسه عروسی و گفت نمام، ازین قهر الکی ها نه راستکی ها! خلاصه که نیومدند! این چند روزی هم که توی خونه بودیم... ولی یک خبر غریب الوقوع اینه که مامان ستاره خانم، یعنی اینجانب به شدت منظم و کدبانو شدند! یعنی خونه چند روزه داره برق میزنه، همه چی تمیز و مرتب! هرلحظه آماده برای مهمون سرزده... یک خبر غم انگیز اینکه بنده توی سالی که پیش دانشگاهی بودم کهیر میزدم، این مشکل تا اواخر دوران عقدم یعنی بهار 86ادامه داشت، تا اینکه خودبخود خوب شد، اونروز بابای ستاره خانم هوس املت گوجه کرد، منم یه املت چرب و چیلی با گوجه ی فراوون آماده کردم، (توی این چندسالی مشکلی با گوجه و هیچ چیز دیگه ای رو نداشتم) شبش دیدم بدنم کهیر ریخت بیرون، الان هم بدون دلیل دوباره کهیر زدم که فکر میکنم واسه زردچوبه ی توی شام امشب بود! خلاصه کلی ضدحال شده این قضیه شده برام، چون بخاطر ستاره هیدروکسیزین هم دیگه نمیشه خورد، برام دعا کنین دوباره خوب بشم، وگرنه کهیر یعنی نخوردن رب گوجه فرنگی، گوجه فرنگی، فلفل، ادویه، موز، تخم مرغ و... و ورم کردن و خارش شدید....... وای توی ترم اول دانشگاه صورتم پف میکرد که بیا و ببین، دوستام نمیشناختنم! حالا این کهیر چرا دوباره بعد این همه مدت اومد سراغم نمیدونم! خب تا بعد...

پ.ن1: این عکس ستاره رو با لباسای زمستونیش ذوقم گرفته بود انداختم، توی این عکس دخملم کلی عرق کرده بود آخه هوا هنوز گرم هست تا حدی! ولی من دلم خواست تنش کنم! هووووم! اینم مقنعه ی عروسکم که براش حالاحالاها بزرگه!

اساسی نوشت: روز کودک مبارکککککککککککک!





نوشته شده در تاریخ جمعه 16 مهر 1389 توسط بهار ب
درباره وبلاگ دختر من ستاره متولد 1/1/1389در یکی از نقاط شمال کشور هست!!! در خطه ی سبز استان گلستان! امیدوارم زندگیش هم مثل سرزمینش سبز سبز باشه آپلودسنتر آپ98

آرشیو مطالب

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوند ها

لینكستان

آمار سایت


Blog Skin
منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدهای موزیک و بهترین دانلودها در مینوس