تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

از اول زندگیم سعی کردم آدم تعارفی ای نباشم، چون توی یک بازۀ زمانی ، حدود سن 6سالگی تا 10سالگی خیلی خجالتی بودم.

از ابتدای دبیرستان به یک دختر کامل تبدیل شدم که اصلا خجالتی نبود و همیشه از خودم راضی بودم.
حرف دلم رو میزدم، خیلی ها هم ناراحت میشدن، ولی من حرفم رو میزدم.
 از بدو شروع کارم گاه گداری انگار دوباره برگشتم به دوران کودکی...
گاهی انگار خجالتی میشم، و همیشه بعدش پشیمون میشم، مخصوصا وقتی طرف مقابلم یک آشناست.

مثل امروز که یکی از آشنایان برای سپردن پرونده ش اومد دفترم. خیلی سختمه که بهشون مبلغ حق الوکاله رو بگم. تقریبا نصف اون چیزی که از مردم میگیرم رو بهشون گفتم. باز هم انگار سختم بود. و انگار اونا هم سختشون بود.
همونطور که گفتم، بی نهایت تعارفی میشم. انگار گفتن مبلغ جرم بزرگیه برام...

نمیدونم چرا! با غریبه ها مشکلی ندارماااا

ولی نمیدونم به چه طریقی باید این تعارف رو کنار گذاشت. بازم مینویسم ...از تعارف... چون یکی از مشکلات حل نشده ی زندگیمه... الان دفترم ، سر فرصت مینویسم
 




نوشته شده در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1396 توسط بهار ب

امروز جواب یکی از پرونده هام اومد که وکیل طرف مقابل اشتباهی دعوی رو در اون دادگاه مطرح کرده بود، از روز اول به موکل اطمینان خاطر دادم این دعوی رد میشه ولی خب بالاخره نگران میشن...
القصه امروز توی سایت رو چک کردم و دیدم دعوی رد شد...
خیلی حس بدیه پیش موکل اینطوری آبروی آدم بره...متعجبم از این خانم وکیل که چرا با وجود سابقۀ زیاد اینطوری تعلل کرده بود.

اینجوری که این مدت میرم جلو، خیلی به خودم امیدوار میشم، پرونده هام سنگینن، و خطا در هرکدومشون کار دستم میده... برای همین خیلی میخونم...میخونم و میخونم...

اونروز انگار توی میدون جنگم... از تخریب همکارم لذت میبردم، چون توی جلسۀ دیگه ای که مربوط به همین پرونده بود ، سعی در تخریب من داشت که خوشبختانه قاضی حرف و اقدامات منو تایید کرد .
من: برای چی باید وکالت نامه برای طرف مقابل ارسال میکردم؟!
قاضی:  حق با شماست.
من: ای کاش خانم وکیل پرونده رو مطالعه بیشتر میکردند.

توی این جلسه هم که مربوط به همون دعوی بود ، باز هم شکست خورد.




نوشته شده در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1396 توسط بهار ب

اردیبهشت رو همه دوست دارن، ماه خوشبو، زیبا و دلنشین
نه گرمه نه سرد....
هواش میره زیر پوستتتت آدم....هووووووم....
پریروز تولدم بود. طبق معمول از طرف دوست و آشنا تبریک دریافت کردم. خداروشکر آدمهایی باشن که از جنس آدمند و بهت تولدت رو تبریک بگن

کلی کار انجام نشده دارم، ولی حس انجامشون نیست. بعضیاش وقتشون هم نزدیکه هاااااااااا. توی فکرم تا یک منشی بگیرم.

کارهارو سبکتر کنم و کمتر دفتر برم. اینطوری تمام روز مشغول ساپورت کارهام. نوبت دهی که بشه سر یک ساعت مشخص همه میان و میرن.

مدارس هم داره تعطیل میشه و ستاره هم دفتر نمی مونه.حوصله ش سر میره.

کارهای سبک دادگاهیم رو هم منشی انجام میده. منتهی باید یک آدم متعهد و موثق پیدا کنم.

به امید خدا....

تعداد بازدیدکنندگان تشویق کننده هست که بیشتر بنویسم...
انشالله این پیج مجازی رونق خواهد گرفت...




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 توسط بهار ب

سلاااااااااااااام
امان از این تلگرام...همه رو از این صفحات مجازی دلنشین جدا کرد.دخترکم مدرسه میره.کلاس اولی شده قربونش برم. خودم هم که وکیل شدم و سخت مشغول کار ... البته یه مقدار هم وارد سیاست و .... شدم برای شورای شهر کاندید شدم. خلاصه شدم یک خانم فعال اجتماعی
نمیدونم این بلاگهای اینترنتی هنوز هم خواننده دارن یا نه؟!؟
ولی من مینویسم..میخوام بیشتر بنویسم و بنویسم.از رویدادهای جدید... دلم واسه نوشتن این مدلی تنگ شده
بسه هرچقدر رسمی نوشتیم :«احتراما به استحضار میرساند...»
یکم هم واسه دل خودم بنویسم...






نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 توسط بهار ب

سلام
احوال پاییزیتون چه طوره؟ هوای شمال که حسابییییییی خواب آلود شده و کسل کننده... یه وقتایی غروب هر سه تاییمون چند ساعت میخوابیم... بعد که بیدار میشیم میبینیم ساعت نه شب شده!!! بیدار میشیم میگیم حالا کی باز شب خوابمون میبره! در کمال تعجب ساعت یک میخوابیم! بابایی که هفت بیدار میشه ولی منو ستاره که سحرخیز بودیمو ساعت هفت بیدار میشدیم تا ساعت ده میخوابیم! آخه آدم زیاد میخوابه اونم توی اینروزای کوتاه، خیلیییی کسل میشه. انگار دنیا میره روی دور تند. به هیچ کاری نمیرسیم. صبحانه نهار شام خواب...فردا صبحانه نهار شام خواب. با کلی کار انجام نشده و به تعویق افتاده! خونه رو تعمیراتی کردیم و دوتا اتاق به خونه اضافه کردیم. خیلی ایده آل شده و همه چیز نو و برق میزنه. یه سری خرده کاریها مونده که به همین دلایل ذکر شده عقب افتاده.
امروز داشتم قدیمترهای وبلاگو میخوندم، فکر میکردم فقط منم کمتر مینویسم، دیدم نه تقریبا اکثر دوستان قدیمی کمتر مینویسن. شاید یک دلیلش هم وا یبر و سایر وسائل ارتباطی باشه که سهل الوصول تره. و البته اعتیاد آورتر...
ستاره خانمم بزرگتر شده و سال دیگه میره پیش دبستانی. اگر کارآموزی وکالتم شروع بشه احتمالا میذارمش مهد دخترم رو. که البته خیلی برام سخته چون عادت کردم به دائم بودن با ستاره. تصمیمهایی هم برای اینکه یه داداش یا خواهر کوچولو براش بیارم داشتم که با توجه به کارآموزی و شش ماه دردسرهایی که داره هی برو دادگاه و بیا و گزارش بنویس و .... فعلا به تعویق افتاد. علی رغم اینکه ستاره اصرار داره به داشتن یک همبازی. بهش قول پاییز امسال رو داده بودم ولی خب فعلا اونم قبول کرده که چون مامانی ممکنه سرش شلوغ بشه فعلا بیخیال شده.
اینروزا هر روز یک اخلاق خاصی ازش میبینم. یک روز لجباز میشه و بداخلاق. یک روز مهربون و حرف گوش کن. یک روز خوب غذا میخوره یک روز میگه دوست ندارم(هرچند کلا مدتیه روی غذاها حساس شده و اینو میخوام اونو نمیخوام گفتنش زیاد شده) ماست رو اگر خیار رنده درشت نکنم نمیخوره.فقط ماست و خیار. برنج هم ترجیحا سفید باشه...
ولی در کل عاشقشم... مهربون منه عزیزدلم...
یه وقتایی زیادی کارتون میبینه میگم مامانی زیاد به این تلویزیون نچسب.. مغزت خسته میشه، ناراحت میشه! حالا میگم بیا نقاشی کنیم و زبان کار کنیم و... کلا باید کلاسی مهدی چیزی بفرستمش! بچه به بازی با همسن و سالهاش نیاز داره
کاش میشد میهن بلاگ یه اپلیکیشن داشت با موبایل میشد وبلاگو آپدیت کرد...




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 آذر 1393 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم
خبرهای جدید دارم فراوووووون....بقول بعضیا از خوباش بگم یا از بدها؟؟؟؟؟؟ اول که ستاره خانم رفته بودیم خونه عموش مشغول بازی بود که توی حیاط از روی صندلی پلاستیکی کوچولو با سر اومد روی سیمان توی حیاط، گومبببببب صدای کله اش اومد... وروجک بی حواس من اولش مشکلی نبود، بعد سه روز تب کرد، بعدشم هی میگفت سرم گیج میره، درد میکنه، و... خلاصه مارو مجبور کرد از سر نگرانی بردیمش سیتی اسکن!!!!! خوشبختانه دکتر گفت چیزی نیست! ولی بخدا دنیا برام تیره و تار شده بود...

خبر خوب هم این بود که بابایی طبق قولی که داده بود توی خرداد ماه مارو یه مسافرت توپ ببره ، مارو برد استانبول! جای همگی خالی خیلیییییییییی عالی بود... جزیره بیوک آ دا و تور بلند بسفر که آخرش میرسید به آخرای تنگه بسفر! معرکه بود......این دوتاش برام خاطره انگیزتر از بقیه جاها بود..... خیابون استقلال و میدون تقسیم و کبوتراش هم واقعا زیبا بود.... همه جا خبر از شادی مردم بود و خداروشکر از مشکلات چندماه قبلشون خبری نبود....... به ستاره بانو هم حسابییییی خوش گذشت! فقط مشکلش این بود که پنج شب کم بود........باید هشت روز میموندیم!!!!!! حسابی هم خرید کرد.... هر چند که بازم وقت زیادی برای خرید نذاشتیمو بیشتر دور زدیم.......
دست بابایی درد نکنه ... چندتا عکس بذارم از دختر وروجکم......




اینم بیوک آ دای زیبا


حجم تصاویر رو کم کردم وضوح و کیفیت پایین اومده شرمنده





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 تیر 1393 توسط بهار ب

هورا.......... مامانی ستاره خانم آزمون وکالت قبول شد...........هوراااااااااااااااااااااا




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 توسط بهار ب

سلام سلام

بالاخره حس نوشتن اومد....... از وروجک خانمم بگم لجباز شده، ولی خب مودبه... درسته شیطنت میکنه ولی اگر بگم نه! گوش میده بچه ام... ماشین شارژیش بردیم باطریش رو عوض کردیم اینروزا تو حیاط سرگرمه....البته عصر ها چون ظهر خیلیییییی آفتاب شدید شده....امسال بهار یه طوریه...نه بارون نه هوای خنک......آفتاب گرم و هوای شرجی خیلی زود سروکله اش پیدا شده... یادمه دانشگاه میرفتم هر روز اردیبهشت بارون شدیددددددد داشتیم ولی امسال خبری نیست... تولد چهارسالگی جیگملی خانممو با مامانم اینا مختصر گرفتیم... کادو هم کفش و اسباب بازی و پول و... اینا گرفت! دیگه چیا بگم... صبحها دیگه همراه باباش زود بیدار میشه.. ساعت 8بیداره منم خوابم بیاد میاد میگه تنبل خانم من گشنمه...صبحانه میخوام...امروز که پیشم دراز کشیده بود و میگفت گشنمه، یهو همونطور خواب آلود دیدم شکمش غرغر میکنه...گفتم برو از جانونی نون بگیر تا من کم کم بلند شم.... باز دلم نیومد فوری براش صبحانه آماده کردم... چایی نمیخوره و فقط شیر باید باشه، نوشابه هم نمیخوره (مگر اینکه نوشابه حلبی کوکاکولا باشه)، عاشققققققققق بستنی... واسه همین جیره بندیش کردیم زیاد ازین بستنی بازاریا نخوره، باباییش میگه مواد نگهدارنده داره، خلاصه جنگل بریم بستنی میخوریم... مگر اینکه بستنی خونگی باشه... ماست رو قاطی با غذاش نمیکنه، هر چی رو دوست داره جداگانه بخوره تا مزه اشو حس کنه کیف کنه(برعکس من دوست دارم غذام تلفیقی از طعمها باشه) عاشقققققققققق گوجه و خیار و مخصوصا فلفل دلمه..این فصل که گوجه سبز اومده، جلوشو نگیرم میخوره فراوووووونالویه دوست نداره، غرغر میکنه درست کنم، عاشق اینه موقع کار کردن من بیاد تو آشپزخونه پیشم بایسته و باهام حرف بزنه... استاددد مسلم تبلت و گوشی و.... یه کم نافرمانی میکنه ولی خب اقتضای سنش هست... گاهی اشتباه میکنه تو حرفهاش، حرفهایی که میشنوه رو تکرار میکنه، که متذکر میشم دیگه نمیگه خیلی دوست داره تو فروشگاه شهروند همراهم بیاد و برای خودش خرید کنه! تلویزیون فقط خاله شادونه و عموپورنگ دوست داره، شعرهاشون رو هم حفظه، فیتیله ها هم وقتی شهر یاری مجریش بود نگاه میکرد خوشش میومد الان میگه بی مزه شده
بردمش بهداشت برای کنترل میگفت نمیام، گفتم شکلات جایزه میدنا، حالا رفتیم یادم رفت شکلات بخرم اونجا بهش بدم؛که بگم اونا دادن، رفتیم خانمه بهش مسواک داد... کلییییییی کیف کرد آخه عاشق مسواک زدنه... من تنبلی نکنم روزی سه بار مسواکشو میزنه.... بچه ام آهنگ غم انگیز میشنوه میگه یاد این افتادم دلم واسه مامانجون تنگ شده عزیزم..........سیزده بدر هم مامانم اینا پیشمون بودن رفتیم باغ خودمون کلی کیف کرد و بهش خوش گذشت اینم از دخترخانم چهار ساله ی ما....




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 توسط بهار ب

سلام
چند روز پیش اومدم بنویسم..... وبلاگو به روز کنم ... با موبایل وصل شدم به میهن بلاگ ولی نشد بنویسم........نمیدونم چرا میهن بلاگ توی موبایل اجازه ارسال مطلب نمیداد........




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 توسط بهار ب

گاهی وقتها آدم به گذر عمرش كه فكر میكنه،‌میبینه انگار از بچگی تا الان خیلیییییی طولانی بوده ؛ ولی مدتیه روی دور تند رفته.... باورم نمیشه الان توی 25 سالگی باشم!‌ و 7سال باشه كه ازدواج كردم.... باورم نمیشه از ترم اول دانشگاه 7سال میگذره.... باورم نمیشه بعضی همكلاسی هامو 7سال یا 6 سال هست كه ندیدم... انگار از بچگی نمیگذشت... هرچی میرفتیم جلو راهنمایی تموم نمیشد،‌روزی كه دیپلم گرفتیم مثل ندید بدیدا توی حیاط مدرسه كیفهامونو مینداختیم بالا و میخوندیم: بالاخره دیپلم گرفتیم بالاخره دیپلم گرفتیم...  اون كنكوری رو هم كه نمیرسید بالاخره رسید و دانشگاه هم رفتیم... انگار همین دیروز بود ترم اولی...روز اول.....بچه های ترم بالایی میومدن سر كار بذارن مارو كه ما استاد هستیم(مثل اینكه این كلك كه خودشونو واسه ترم اولی ها به جای استاد جا بزنن یه جا گرفته بود ،‌حالا رو همه آزمایشش میكردن یه كم بخندن)... البته تو دانشگاه مشهد من هیچوقت ترم آخری نشدم!!!!!!! ما اومدیم قائمشهر ترم آخری شدیم...
پ.ن:ستاره اومده میگه: مامان! منو یه دكتر افطال(اطفال) ببر هاااااااا!‌پشت زانوم درد میكنه!!!!!!!
امشب رفته مهمونی دیده خانمه بچه هاشو برده دكتر اطفال جوزده شده اینم!‌




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 بهمن 1392 توسط بهار ب

دیروز رفته بودیم بیرون، كه كنجكاوی های دختر جستجوگر من ستاره خانمم طبق معمول آغاز شد!!!! اول همه توی پمپ بنزین گفت:‌مامانی بنزین چه طوری تولید میشه؟ گفتم از نفت!‌میگه نفت چیه؟‌گفتم:‌ یه مایع سیاه رنگی بدبویی هست كه اسمش نفته،‌از توی زمین درمیاد،‌بعد میبرن توی شركت نفت و تبدیل میشه به بنزین، حالا میپرسه: چه جوری میارنش اینجا؟؟؟؟؟ (منظورش پمپ بنزین بود) گفتم توی كامیونهای بزرگ میریزن میارن اینجا خالی میكنن!‌خب رفتیم جلوتر؛ گفت مامان شیر چه طوری بوجود میاد؟؟؟؟؟ (حالا میدونه ها،‌بعضی وقتا سوالای تكراری میپرسه من بهش میگم خودت بگو و اون كامل جوابشو میگه،‌نمیدونم چرا دوست داره دوباره بپرسه) گفتم از گاو شیر میگیرن دیگه مامان! میگه پس نی نی خود گاوه چی؟ اگر ما شیرشو بگیریم اونكه شیر نداره بخوره،‌گفتم چرا به اندازه ی اون باقی میمونه!!! باز رفتیم جلوتر میگه: مامان! كی این ماه های آبی رنگ رو درست كرده؟‌میگم ماه آبی؟؟؟ (فیلم اسمورف هارو بسكه نگاه كرده كلمه ی ماه آبی احتمالا توی ذهنش ثبت شده) بعد خودش گفت منظورم ابرهای آبی رنگه!‌گفتم خب مگه من چرخه ی آب رو برات توضیح ندادم كه نور خورشید میخوره به آب دریا و آب بخار میشه و تبدیل میشه به ابر! میگه چرا ولی خب كی دریا رو درست كرد؟‌گفتم خدای بزرگ!
ازین سوالات فلسفی دخملی گذشتیم! چون عاشق غذای رستوران اكبرجوجه است هرجا تابلو اكبر جوجه ببینه فوری میگه اكبرجوجه!‌(بصورت تصویری توی ذهنش حك شده) هی هر چند دقیقه یه بار تبلیغشو میدید و میگفت اكبرجوجه! رفتم فروشگاه خرید،‌یهو دیدم میگه مامان من تحفه میخوام
!!!!!!!!!!!! گفتم تحفه چیه؟؟؟( بسكه تبلیغ تحفه از تلویزیون پخش شده این رو هم بصورت تصویری توی ذهنش حك كرده بود) دیدم تن ماهی رو میگه!‌خلاصه كلیییییییییییی شاخ درآوردیم از دست این دخملی!!! بماند كه چند دقیقه بعد گیر داده به اینكه دندونام چرا روی این گوشتهای صورتی هست(منظورش لثه بود)‌ در این مواقع كه من خسته میشم از سوالات ارجاع میدم به بابایی(گفتم برو بابات دكتره از بابات بپرس!!!!!!!!!من نمیدونم این سوالارو از كجا میاره!




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 دی 1392 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم
شرمنده از نبودن و تعطیلی طولانی وبلاگ... درگیر درس و این امتحان و اون آزمون بودم،‌دوبار شركت كردم آزمون وكالت رو،‌ولی متاسفانه تعداد پذیرش خیلی محدود هست و قبول نشدم!‌سال اول از 1200نفر شدم300 و امسال هم از 1200نفر 100شدم...
بگذریم،‌از ستاره خانمم بگم كه بزرگ شده و وروجك... زبون داره فراووووون،‌باهوش وبااستعداد بزنم به تخته!!! سعی میكنم هرازگاهی(زود به زود بنویسم از دخملی)... این مدت خیلی وقتها میشد دلم میخواست بنویسم،‌از وروجكی هاش،‌از حرفهای بانمكش...
حالا زود زود میگم براتون...........بوسسسسسسسسسس




نوشته شده در تاریخ شنبه 28 دی 1392 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم

این ماه خیلی استرس کشیدم......هوففففففففففف.... به اندازه تمام زندگیم حرص خوردم و استرس کشیدم... هفته ی پیش چهارشنبه ستاره رو بردم بهداشت برای کنترل... صبح فرداش دیدم ستاره بدنش داغ شده، دماسنج گذاشتم دیدم 37.3درجه هست... براش یه شیاف استامینوفن گذاشتم(قطره که عمرا هیچ تبی رو جواب نمیده)، دیدم اصلا تبش پایین نرفت و برعکس بالا رفت، خلاصه تا ظهر دیدم بچه تبش شد38.5...وای خدای من...بدو بدو شروع کردیم به پاشویه و شربت استامینوفن و این حرفا..ولی نشد که نشد... خلاصه کارمون شد پاشویه و چک کردن دائم دمای بدنش، شب تبش تا یه حدی پایین اومد ولی خب بازم تا صبح نوبتی بیدار بودیم با بابایی و پاشویه رو ادامه میدادیم و حواسمون بود بهش، ولی انگار این تب خوب شدنی نبود، نه با شربت استامینوفن نه با شیاف نه با پاشویه... عصر بردیم و براش یک چهارم آمپول دگزا زدیم تا تب بیاد پایین. ولی یه کم اومد پایین و بازم نشد که نشد...دیگه داشتیم داغون میشدیم؛ دو شبانه روز نخوابیده بودیم، بازم با پاشویه ادامه دادیم تا شنبه عصر، بردیمش پیش دوست بابایی که دکتر اطفال هستن، گفتن احتمالا ویروسه ولی بستری بشه بهتره، هم آزمایش میگیریم هم دارو میگیره، خلاصه دیدیم دمای بدنش شد38.7 و ما هم بستریش کردیم، خداروشکر بیمارستان تمیز بود و اتاق اختصاصی، و (البته بیمارستان خلوت)، ولی برای یه بچه ی نازنازو مثل ستاره بیمارستان و تخت و پرستار و دارو یعنی جیغغغغغغغغ.... دوساعت اول که سرم بهش وصل شده بود فقط گریه میکرد، تا وقتی احساس کرد ما مثلا خوابیم خوابش برد... هرچی قصه میگم اسباب بازی میدم بهش ، اصلا فایده نداشت...باز بیدار شد و گفت بغلم کن، بریم خونه.... هیچیییی! میگم مامان جان چه طوری بریم خونه؟ باید خوب بشی، دارو بگیری... خلاصه تا فردا عصر هم دکتر توصیه کرد بستری باشه، عصر دیدیم توی بیمارستان موندن فایده نداره، داروی مورد نیازش رو هم که گرفته، بهتره ببریمش خونه یه حموم هم ببریمش، روحیه اش هم بهتر میشه، خلاصه آوردیمش خونه و بردیمش حموم، بماند که من شب قبل هم توی بیمارستان نخوابیده بودم، نه خواب داشتم نه خوراک، یه چشمم اشک بود یه چشمم به ستاره.... واییییییی... خلاصه شب به بابایی گفتم من یه ربع میخوابم وگرنه میمیرم، بعد صدام کن... واییییییییی بیهوش شدم از خواب... خداروشکر بعدش هم بابایی گفت نمیخواد بیدار شی که بچه تبش قطع شد، فردا هم بدنش دونه های ریز ریخت بیرون؛ ولی کسالت و بیحالیش تا دیروز ادامه داشت، خدایا هیچ بچه ای مریض نباشه.... آمین.... تمام روحیه مو ترکوند این مریضی ویروسی لامذهب... آزمایش ادرار و خون هیچ عفونتی نداشت خداروشکر، ویروس افتاده میون بچه ها همه رو مریض کرده...هوفففف.... نمیدونم از کی گرفت این بیماری رو، ولی حسابی اذیتمون کرد... هم من هم بابایی هم خود ستاره... خب برم یه سوپ بپزم که خودم هم سرماخوردم...

پ.ن1: مثلا میخواستم از شیر بگیرمش، بدتر وابستگی شدید شد، چون این مدت برای کمتر گریه کردن دائم شیر میخورد، ضمن اینکه اشتهاش زیاد نبود بیشتر شیر میدادم بهش...

پ.ن2:کلی کتاب خریدم واسه تست و درس آزمون وکالت(200تومان تا حالا شده)، همچین حالم گرفته شد همه برنامه هام ریخت به هم...تا باز خودمو جمع و جور کنم....هوفففف...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 اسفند 1390 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم

روزگار رو میگذرونیم و رشد و بزرگ شدن دختر نازمون رو داریم لحظه به لحظه حس میکنیم. یه مدتیه به پیشنهاد بابای ستاره تصمیم گرفتم درس بخونم و برای آزمون وکالت سال 91انشالله آماده بشم، دوستای خوبم مثل آزاده جون و نسترن جون هم هستند و قراره کمکم کنن و من بتونم از جزوه های اونها هم استفاده کنم. امروز دلم بدجوری برای دانشگاه و سرکلاس نشستن تنگ شد. زمانیکه استاد درس میداد و گوش میدادیم، اونوقت برام سوال پیش میومد و استاد لذت میبرد ازینکه شاگردهایی داره که حسابی به درس گوش میدن، و میگفت آفرین به چه نکته ی خوبی اشاره کردی... (وای اینقدر حس بچه درسخونی به آدم دست میداد). واسه فوق لیسانس که حالاحالاها نمیتونم اقدام کنم. چون ستاره رو جایی ندارم که بذارم و برم هرشهری که قبول بشم درسم رو ادامه بدم. (ضمن اینکه اینجاها رشته ی مارو برای فوق لیسانس نداره). حالا همین وکالت رو هم قبول بشم میتونم بعد کارآموزی آزمون اختبار هم شرکت کنم و انشالله یه وکیل خوب بشم. هرچند که زیاد به کار بیرون علاقه ندارم، ولی خب داشتن هر چیز تا زمانیکه  استعداد و هوش آدم کار میکنه بهتر از نداشتنش هست. هوا حسابی اینجا سرد شده و همه جوره اوضاع رو قاطی پاتی کرده... از خاموش شدن آبگرمکن بگیر تا آسیب زدن به باغ ها و یخ زدن شیرهای آب و... همین امروز برده بودم ستاره رو حموم وسط کار باد زد ظاهرا و آبگرمکن خاموش شد؛ تند تند آب کشیدمو آوردمش بیرون، خداروشکر شستشوش تموم شده بود. عید هم داره کم کم نزدیک میشه... نمیدونم ما میریم مشهد یا مامانم اینا میان، فقط خداکنه تنها نباشیم. این عکسها رو هم میذارم برای فرشته جون(فری جون) عزیزم که قول این عکس ها رو داده بودم... ضمن اینکه بازم ممنون ازش بابت زحمتی که برامون کشید...

حالا یکی از ماجراهای شیرین دخملی رو تعریف کنم، امروز صبح داشتم چایی دم میکردم، دیدم ساکت شده، گفتم:ستاره چه کار میکنی"؟ میگه :بله.... بعد چند دقیقه دیدم صدای گومب اومد و انگار که یه چیزی افتاد. بدو بدو اومدم دیدم سطلی که مال لگوبازی هاش بود رو توی دستش گرفته بوده و با قاشق توش میزده و راه میرفته؛ که یهو زمین میخوره و با شکم میافته روی سطل. بهش گفتم کجات درد گرفت؟ میگه:شکم...دیدم شکمش یه کم قرمز شده...

 

 





نوشته شده در تاریخ شنبه 22 بهمن 1390 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوب و مهربونم

ممنون از لطف همگی، راستش امروز میخوام یه مقدار از رفتارهای ستاره کوچولوم بگم که در مقابلش گاهی ناتوان میشم... از اینجا شروع میکنم که ستاره عاشق بچه هاست، با همه بازی میکنه و اصلا حسود نیست... ماجرا از اونجایی شروع شد که رفتیم خونه ی عموش و پسرعموی کوچولوش(6ماه کوچیکتر از ستاره) اسباب بازی هاش رو به ستاره نداد... بعدش حالا هروقت اونا میان خونه ی ما ستاره اصلا نمیذاره دست به اسباب بازیهاش بزنه، و در اکثر موارد این دوتا در حال جنگ بر سر اسباب بازیها هستند، چون هرچی این برمیداره اون میخواد و هر چی اون یکی برمیداره اون یکی میخواد. و صحنه ی جیغ و داد شروع میشه، اینجاست که آدم نمیدونه چه کار کنه، اگر ستاره رو دعوا کنم (خب از یه جهت که اون بهش هیچی نمیده حق داره) و بچه ممکنه سرخورده بار بیاد، اونو دعوا کنم مادرش ناراحت میشه، ضمن اینکه خواهر بزرگتر اون ستاره رو فوری دعوا میکنه(که البته من اصلا بهش اجازه ی اینکارو نمیدم و میگم بذار خودشون با هم کنار بیان) ولی متاسفانه هیچکدوم کنار نمیکشن... و نهایتا مجبور میشم از دسترس هردوشون اون وسیله رو خارج کنم... سر نشستن روی صندلی غذا دعوا میکنن... نمیدونم دیگه چه کار کنم....

موضوع بعدی اینه که ستاره اینروزا وقتی حوصله اش سر میره دائم میگه براش یه فیلم تکراری رو پخش کنم(روز پرستاری پدر) که البته چون یه صحنه داره که بچه های کوچولو توش میگن هویج هویج هویج؛ ستاره هم اسم فیلمو گذاشته هویج! یعنی دائم باید روشن باشه؛ تا میام کامپیوتررو خاموش کنم فوری اعتراض میکنه و میگه هویج هویج... براش یه عالمه فیلم جدید گرفتم ولی هیچی واسش هویج نمیشه...

در رابطه با ارتباط جمعی و اجتماعی شدن ستاره خیلی وضع بهتر از سابق شده، ولی هنوزم کسایی که کلا نمیشناسه رو ببینه بهش سلام میکنن و نازش میکنن فوری گریه میکنه...

در باقی موارد فعلا بچه ی حرف گوش کنی هست و هر چی میگیم گوش میده، به بزرگترها احترام میذاره، مهربون و دوست داشتنیه... فقط اینکه جدیدا از اینکه لباسشو عوض کنی خوشحال نمیشه، یعنی چیزی که تنش هست رو با عشق دوست داره و بخوای عوض کنی اعتراض میکنه... توی اینترنت که چیزی برای خرید براش پیدا میکنم و بهش میگه بخرم برات کلیی ذوق میکنه و میره پیش باباش، یعنی اینکه میدونه باباش هم اوکی بده که خیالش راحت بشه؛ وقتی باباش هم میگه باشه بابا، برات میخرم پر میشه از شادییییییی... کلیییییییییی کیف میکنه.... یه دونه عکس ماشین شارژی هست که خیلی دوستش داره، وقتی میبینه میگه ماشین ماشین ماشین... من به باباش میگم بابایی اینو برای تولد ستاره میخری؟ بابایی هم میگه آرههههههههه! دخملی هم ذوق میکنه و میگه هولا هولا (یعنی هورااااا)

خیلی علاقه داره لباسای منو تنش کنه، مخصوصا دامن دارها و پیراهن ها که بعدش بگه: علوس علوس(عروس)...  لباسهای خودش هم که دائم باید ریخته باشه هی بپوشه و دربیاره(دخترکوچولو همینه دیگه، راستشو بخواین منم کوچیک بدن همینطوری بودم هههههههههه)

 پ.ن: اگر فیلمی میشناسید که توش بچه های کوچولو دائم اینور و اونور میرن و بازی میکنن لطفا بگین بهم

اینم یه عکس از نهال های خودمون... این نارنگیه





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 دی 1390 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.