تبلیغات
شکوفه بهار نارنج
شکوفه بهار نارنج

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوشته شده در تاریخ جمعه 19 خرداد 1396 توسط بهار ب

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 خرداد 1396 توسط بهار ب

سلام
درگیرم شدیدددد
انتخابات و کار و....
دیروز مهمان داشتم و سر و صفایی به خونه دادم و بعد مدتی یک شام توپ پختم
اینروزا خوردن غذا هم تلگرافی شده دیگه
یا از بیرون یا غداهایی که زود درست میشن
تا این یکهفته انتخابات بگذرد....





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 توسط بهار ب

از اول زندگیم سعی کردم آدم تعارفی ای نباشم، چون توی یک بازۀ زمانی ، حدود سن 6سالگی تا 10سالگی خیلی خجالتی بودم.

از ابتدای دبیرستان به یک دختر کامل تبدیل شدم که اصلا خجالتی نبود و همیشه از خودم راضی بودم.
حرف دلم رو میزدم، خیلی ها هم ناراحت میشدن، ولی من حرفم رو میزدم.
 از بدو شروع کارم گاه گداری انگار دوباره برگشتم به دوران کودکی...
گاهی انگار خجالتی میشم، و همیشه بعدش پشیمون میشم، مخصوصا وقتی طرف مقابلم یک آشناست.

مثل امروز که یکی از آشنایان برای سپردن پرونده ش اومد دفترم. خیلی سختمه که بهشون مبلغ حق الوکاله رو بگم. تقریبا نصف اون چیزی که از مردم میگیرم رو بهشون گفتم. باز هم انگار سختم بود. و انگار اونا هم سختشون بود.
همونطور که گفتم، بی نهایت تعارفی میشم. انگار گفتن مبلغ جرم بزرگیه برام...

نمیدونم چرا! با غریبه ها مشکلی ندارماااا

ولی نمیدونم به چه طریقی باید این تعارف رو کنار گذاشت. بازم مینویسم ...از تعارف... چون یکی از مشکلات حل نشده ی زندگیمه... الان دفترم ، سر فرصت مینویسم
 




نوشته شده در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1396 توسط بهار ب

امروز جواب یکی از پرونده هام اومد که وکیل طرف مقابل اشتباهی دعوی رو در اون دادگاه مطرح کرده بود، از روز اول به موکل اطمینان خاطر دادم این دعوی رد میشه ولی خب بالاخره نگران میشن...
القصه امروز توی سایت رو چک کردم و دیدم دعوی رد شد...
خیلی حس بدیه پیش موکل اینطوری آبروی آدم بره...متعجبم از این خانم وکیل که چرا با وجود سابقۀ زیاد اینطوری تعلل کرده بود.

اینجوری که این مدت میرم جلو، خیلی به خودم امیدوار میشم، پرونده هام سنگینن، و خطا در هرکدومشون کار دستم میده... برای همین خیلی میخونم...میخونم و میخونم...

اونروز انگار توی میدون جنگم... از تخریب همکارم لذت میبردم، چون توی جلسۀ دیگه ای که مربوط به همین پرونده بود ، سعی در تخریب من داشت که خوشبختانه قاضی حرف و اقدامات منو تایید کرد .
من: برای چی باید وکالت نامه برای طرف مقابل ارسال میکردم؟!
قاضی:  حق با شماست.
من: ای کاش خانم وکیل پرونده رو مطالعه بیشتر میکردند.

توی این جلسه هم که مربوط به همون دعوی بود ، باز هم شکست خورد.




نوشته شده در تاریخ شنبه 16 اردیبهشت 1396 توسط بهار ب

اردیبهشت رو همه دوست دارن، ماه خوشبو، زیبا و دلنشین
نه گرمه نه سرد....
هواش میره زیر پوستتتت آدم....هووووووم....
پریروز تولدم بود. طبق معمول از طرف دوست و آشنا تبریک دریافت کردم. خداروشکر آدمهایی باشن که از جنس آدمند و بهت تولدت رو تبریک بگن

کلی کار انجام نشده دارم، ولی حس انجامشون نیست. بعضیاش وقتشون هم نزدیکه هاااااااااا. توی فکرم تا یک منشی بگیرم.

کارهارو سبکتر کنم و کمتر دفتر برم. اینطوری تمام روز مشغول ساپورت کارهام. نوبت دهی که بشه سر یک ساعت مشخص همه میان و میرن.

مدارس هم داره تعطیل میشه و ستاره هم دفتر نمی مونه.حوصله ش سر میره.

کارهای سبک دادگاهیم رو هم منشی انجام میده. منتهی باید یک آدم متعهد و موثق پیدا کنم.

به امید خدا....

تعداد بازدیدکنندگان تشویق کننده هست که بیشتر بنویسم...
انشالله این پیج مجازی رونق خواهد گرفت...




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 توسط بهار ب

سلاااااااااااااام
امان از این تلگرام...همه رو از این صفحات مجازی دلنشین جدا کرد.دخترکم مدرسه میره.کلاس اولی شده قربونش برم. خودم هم که وکیل شدم و سخت مشغول کار ... البته یه مقدار هم وارد سیاست و .... شدم برای شورای شهر کاندید شدم. خلاصه شدم یک خانم فعال اجتماعی
نمیدونم این بلاگهای اینترنتی هنوز هم خواننده دارن یا نه؟!؟
ولی من مینویسم..میخوام بیشتر بنویسم و بنویسم.از رویدادهای جدید... دلم واسه نوشتن این مدلی تنگ شده
بسه هرچقدر رسمی نوشتیم :«احتراما به استحضار میرساند...»
یکم هم واسه دل خودم بنویسم...






نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 توسط بهار ب

سلام
احوال پاییزیتون چه طوره؟ هوای شمال که حسابییییییی خواب آلود شده و کسل کننده... یه وقتایی غروب هر سه تاییمون چند ساعت میخوابیم... بعد که بیدار میشیم میبینیم ساعت نه شب شده!!! بیدار میشیم میگیم حالا کی باز شب خوابمون میبره! در کمال تعجب ساعت یک میخوابیم! بابایی که هفت بیدار میشه ولی منو ستاره که سحرخیز بودیمو ساعت هفت بیدار میشدیم تا ساعت ده میخوابیم! آخه آدم زیاد میخوابه اونم توی اینروزای کوتاه، خیلیییی کسل میشه. انگار دنیا میره روی دور تند. به هیچ کاری نمیرسیم. صبحانه نهار شام خواب...فردا صبحانه نهار شام خواب. با کلی کار انجام نشده و به تعویق افتاده! خونه رو تعمیراتی کردیم و دوتا اتاق به خونه اضافه کردیم. خیلی ایده آل شده و همه چیز نو و برق میزنه. یه سری خرده کاریها مونده که به همین دلایل ذکر شده عقب افتاده.
امروز داشتم قدیمترهای وبلاگو میخوندم، فکر میکردم فقط منم کمتر مینویسم، دیدم نه تقریبا اکثر دوستان قدیمی کمتر مینویسن. شاید یک دلیلش هم وا یبر و سایر وسائل ارتباطی باشه که سهل الوصول تره. و البته اعتیاد آورتر...
ستاره خانمم بزرگتر شده و سال دیگه میره پیش دبستانی. اگر کارآموزی وکالتم شروع بشه احتمالا میذارمش مهد دخترم رو. که البته خیلی برام سخته چون عادت کردم به دائم بودن با ستاره. تصمیمهایی هم برای اینکه یه داداش یا خواهر کوچولو براش بیارم داشتم که با توجه به کارآموزی و شش ماه دردسرهایی که داره هی برو دادگاه و بیا و گزارش بنویس و .... فعلا به تعویق افتاد. علی رغم اینکه ستاره اصرار داره به داشتن یک همبازی. بهش قول پاییز امسال رو داده بودم ولی خب فعلا اونم قبول کرده که چون مامانی ممکنه سرش شلوغ بشه فعلا بیخیال شده.
اینروزا هر روز یک اخلاق خاصی ازش میبینم. یک روز لجباز میشه و بداخلاق. یک روز مهربون و حرف گوش کن. یک روز خوب غذا میخوره یک روز میگه دوست ندارم(هرچند کلا مدتیه روی غذاها حساس شده و اینو میخوام اونو نمیخوام گفتنش زیاد شده) ماست رو اگر خیار رنده درشت نکنم نمیخوره.فقط ماست و خیار. برنج هم ترجیحا سفید باشه...
ولی در کل عاشقشم... مهربون منه عزیزدلم...
یه وقتایی زیادی کارتون میبینه میگم مامانی زیاد به این تلویزیون نچسب.. مغزت خسته میشه، ناراحت میشه! حالا میگم بیا نقاشی کنیم و زبان کار کنیم و... کلا باید کلاسی مهدی چیزی بفرستمش! بچه به بازی با همسن و سالهاش نیاز داره
کاش میشد میهن بلاگ یه اپلیکیشن داشت با موبایل میشد وبلاگو آپدیت کرد...




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 آذر 1393 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم
خبرهای جدید دارم فراوووووون....بقول بعضیا از خوباش بگم یا از بدها؟؟؟؟؟؟ اول که ستاره خانم رفته بودیم خونه عموش مشغول بازی بود که توی حیاط از روی صندلی پلاستیکی کوچولو با سر اومد روی سیمان توی حیاط، گومبببببب صدای کله اش اومد... وروجک بی حواس من اولش مشکلی نبود، بعد سه روز تب کرد، بعدشم هی میگفت سرم گیج میره، درد میکنه، و... خلاصه مارو مجبور کرد از سر نگرانی بردیمش سیتی اسکن!!!!! خوشبختانه دکتر گفت چیزی نیست! ولی بخدا دنیا برام تیره و تار شده بود...

خبر خوب هم این بود که بابایی طبق قولی که داده بود توی خرداد ماه مارو یه مسافرت توپ ببره ، مارو برد استانبول! جای همگی خالی خیلیییییییییی عالی بود... جزیره بیوک آ دا و تور بلند بسفر که آخرش میرسید به آخرای تنگه بسفر! معرکه بود......این دوتاش برام خاطره انگیزتر از بقیه جاها بود..... خیابون استقلال و میدون تقسیم و کبوتراش هم واقعا زیبا بود.... همه جا خبر از شادی مردم بود و خداروشکر از مشکلات چندماه قبلشون خبری نبود....... به ستاره بانو هم حسابییییی خوش گذشت! فقط مشکلش این بود که پنج شب کم بود........باید هشت روز میموندیم!!!!!! حسابی هم خرید کرد.... هر چند که بازم وقت زیادی برای خرید نذاشتیمو بیشتر دور زدیم.......
دست بابایی درد نکنه ... چندتا عکس بذارم از دختر وروجکم......




اینم بیوک آ دای زیبا


حجم تصاویر رو کم کردم وضوح و کیفیت پایین اومده شرمنده





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 تیر 1393 توسط بهار ب

هورا.......... مامانی ستاره خانم آزمون وکالت قبول شد...........هوراااااااااااااااااااااا




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 توسط بهار ب

سلام سلام

بالاخره حس نوشتن اومد....... از وروجک خانمم بگم لجباز شده، ولی خب مودبه... درسته شیطنت میکنه ولی اگر بگم نه! گوش میده بچه ام... ماشین شارژیش بردیم باطریش رو عوض کردیم اینروزا تو حیاط سرگرمه....البته عصر ها چون ظهر خیلیییییی آفتاب شدید شده....امسال بهار یه طوریه...نه بارون نه هوای خنک......آفتاب گرم و هوای شرجی خیلی زود سروکله اش پیدا شده... یادمه دانشگاه میرفتم هر روز اردیبهشت بارون شدیددددددد داشتیم ولی امسال خبری نیست... تولد چهارسالگی جیگملی خانممو با مامانم اینا مختصر گرفتیم... کادو هم کفش و اسباب بازی و پول و... اینا گرفت! دیگه چیا بگم... صبحها دیگه همراه باباش زود بیدار میشه.. ساعت 8بیداره منم خوابم بیاد میاد میگه تنبل خانم من گشنمه...صبحانه میخوام...امروز که پیشم دراز کشیده بود و میگفت گشنمه، یهو همونطور خواب آلود دیدم شکمش غرغر میکنه...گفتم برو از جانونی نون بگیر تا من کم کم بلند شم.... باز دلم نیومد فوری براش صبحانه آماده کردم... چایی نمیخوره و فقط شیر باید باشه، نوشابه هم نمیخوره (مگر اینکه نوشابه حلبی کوکاکولا باشه)، عاشققققققققق بستنی... واسه همین جیره بندیش کردیم زیاد ازین بستنی بازاریا نخوره، باباییش میگه مواد نگهدارنده داره، خلاصه جنگل بریم بستنی میخوریم... مگر اینکه بستنی خونگی باشه... ماست رو قاطی با غذاش نمیکنه، هر چی رو دوست داره جداگانه بخوره تا مزه اشو حس کنه کیف کنه(برعکس من دوست دارم غذام تلفیقی از طعمها باشه) عاشقققققققققق گوجه و خیار و مخصوصا فلفل دلمه..این فصل که گوجه سبز اومده، جلوشو نگیرم میخوره فراوووووونالویه دوست نداره، غرغر میکنه درست کنم، عاشق اینه موقع کار کردن من بیاد تو آشپزخونه پیشم بایسته و باهام حرف بزنه... استاددد مسلم تبلت و گوشی و.... یه کم نافرمانی میکنه ولی خب اقتضای سنش هست... گاهی اشتباه میکنه تو حرفهاش، حرفهایی که میشنوه رو تکرار میکنه، که متذکر میشم دیگه نمیگه خیلی دوست داره تو فروشگاه شهروند همراهم بیاد و برای خودش خرید کنه! تلویزیون فقط خاله شادونه و عموپورنگ دوست داره، شعرهاشون رو هم حفظه، فیتیله ها هم وقتی شهر یاری مجریش بود نگاه میکرد خوشش میومد الان میگه بی مزه شده
بردمش بهداشت برای کنترل میگفت نمیام، گفتم شکلات جایزه میدنا، حالا رفتیم یادم رفت شکلات بخرم اونجا بهش بدم؛که بگم اونا دادن، رفتیم خانمه بهش مسواک داد... کلییییییی کیف کرد آخه عاشق مسواک زدنه... من تنبلی نکنم روزی سه بار مسواکشو میزنه.... بچه ام آهنگ غم انگیز میشنوه میگه یاد این افتادم دلم واسه مامانجون تنگ شده عزیزم..........سیزده بدر هم مامانم اینا پیشمون بودن رفتیم باغ خودمون کلی کیف کرد و بهش خوش گذشت اینم از دخترخانم چهار ساله ی ما....




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 توسط بهار ب

سلام
چند روز پیش اومدم بنویسم..... وبلاگو به روز کنم ... با موبایل وصل شدم به میهن بلاگ ولی نشد بنویسم........نمیدونم چرا میهن بلاگ توی موبایل اجازه ارسال مطلب نمیداد........




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 توسط بهار ب

گاهی وقتها آدم به گذر عمرش كه فكر میكنه،‌میبینه انگار از بچگی تا الان خیلیییییی طولانی بوده ؛ ولی مدتیه روی دور تند رفته.... باورم نمیشه الان توی 25 سالگی باشم!‌ و 7سال باشه كه ازدواج كردم.... باورم نمیشه از ترم اول دانشگاه 7سال میگذره.... باورم نمیشه بعضی همكلاسی هامو 7سال یا 6 سال هست كه ندیدم... انگار از بچگی نمیگذشت... هرچی میرفتیم جلو راهنمایی تموم نمیشد،‌روزی كه دیپلم گرفتیم مثل ندید بدیدا توی حیاط مدرسه كیفهامونو مینداختیم بالا و میخوندیم: بالاخره دیپلم گرفتیم بالاخره دیپلم گرفتیم...  اون كنكوری رو هم كه نمیرسید بالاخره رسید و دانشگاه هم رفتیم... انگار همین دیروز بود ترم اولی...روز اول.....بچه های ترم بالایی میومدن سر كار بذارن مارو كه ما استاد هستیم(مثل اینكه این كلك كه خودشونو واسه ترم اولی ها به جای استاد جا بزنن یه جا گرفته بود ،‌حالا رو همه آزمایشش میكردن یه كم بخندن)... البته تو دانشگاه مشهد من هیچوقت ترم آخری نشدم!!!!!!! ما اومدیم قائمشهر ترم آخری شدیم...
پ.ن:ستاره اومده میگه: مامان! منو یه دكتر افطال(اطفال) ببر هاااااااا!‌پشت زانوم درد میكنه!!!!!!!
امشب رفته مهمونی دیده خانمه بچه هاشو برده دكتر اطفال جوزده شده اینم!‌




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 بهمن 1392 توسط بهار ب

دیروز رفته بودیم بیرون، كه كنجكاوی های دختر جستجوگر من ستاره خانمم طبق معمول آغاز شد!!!! اول همه توی پمپ بنزین گفت:‌مامانی بنزین چه طوری تولید میشه؟ گفتم از نفت!‌میگه نفت چیه؟‌گفتم:‌ یه مایع سیاه رنگی بدبویی هست كه اسمش نفته،‌از توی زمین درمیاد،‌بعد میبرن توی شركت نفت و تبدیل میشه به بنزین، حالا میپرسه: چه جوری میارنش اینجا؟؟؟؟؟ (منظورش پمپ بنزین بود) گفتم توی كامیونهای بزرگ میریزن میارن اینجا خالی میكنن!‌خب رفتیم جلوتر؛ گفت مامان شیر چه طوری بوجود میاد؟؟؟؟؟ (حالا میدونه ها،‌بعضی وقتا سوالای تكراری میپرسه من بهش میگم خودت بگو و اون كامل جوابشو میگه،‌نمیدونم چرا دوست داره دوباره بپرسه) گفتم از گاو شیر میگیرن دیگه مامان! میگه پس نی نی خود گاوه چی؟ اگر ما شیرشو بگیریم اونكه شیر نداره بخوره،‌گفتم چرا به اندازه ی اون باقی میمونه!!! باز رفتیم جلوتر میگه: مامان! كی این ماه های آبی رنگ رو درست كرده؟‌میگم ماه آبی؟؟؟ (فیلم اسمورف هارو بسكه نگاه كرده كلمه ی ماه آبی احتمالا توی ذهنش ثبت شده) بعد خودش گفت منظورم ابرهای آبی رنگه!‌گفتم خب مگه من چرخه ی آب رو برات توضیح ندادم كه نور خورشید میخوره به آب دریا و آب بخار میشه و تبدیل میشه به ابر! میگه چرا ولی خب كی دریا رو درست كرد؟‌گفتم خدای بزرگ!
ازین سوالات فلسفی دخملی گذشتیم! چون عاشق غذای رستوران اكبرجوجه است هرجا تابلو اكبر جوجه ببینه فوری میگه اكبرجوجه!‌(بصورت تصویری توی ذهنش حك شده) هی هر چند دقیقه یه بار تبلیغشو میدید و میگفت اكبرجوجه! رفتم فروشگاه خرید،‌یهو دیدم میگه مامان من تحفه میخوام
!!!!!!!!!!!! گفتم تحفه چیه؟؟؟( بسكه تبلیغ تحفه از تلویزیون پخش شده این رو هم بصورت تصویری توی ذهنش حك كرده بود) دیدم تن ماهی رو میگه!‌خلاصه كلیییییییییییی شاخ درآوردیم از دست این دخملی!!! بماند كه چند دقیقه بعد گیر داده به اینكه دندونام چرا روی این گوشتهای صورتی هست(منظورش لثه بود)‌ در این مواقع كه من خسته میشم از سوالات ارجاع میدم به بابایی(گفتم برو بابات دكتره از بابات بپرس!!!!!!!!!من نمیدونم این سوالارو از كجا میاره!




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 دی 1392 توسط بهار ب

سلام به دوستای خوبم
شرمنده از نبودن و تعطیلی طولانی وبلاگ... درگیر درس و این امتحان و اون آزمون بودم،‌دوبار شركت كردم آزمون وكالت رو،‌ولی متاسفانه تعداد پذیرش خیلی محدود هست و قبول نشدم!‌سال اول از 1200نفر شدم300 و امسال هم از 1200نفر 100شدم...
بگذریم،‌از ستاره خانمم بگم كه بزرگ شده و وروجك... زبون داره فراووووون،‌باهوش وبااستعداد بزنم به تخته!!! سعی میكنم هرازگاهی(زود به زود بنویسم از دخملی)... این مدت خیلی وقتها میشد دلم میخواست بنویسم،‌از وروجكی هاش،‌از حرفهای بانمكش...
حالا زود زود میگم براتون...........بوسسسسسسسسسس




نوشته شده در تاریخ شنبه 28 دی 1392 توسط بهار ب
.: Weblog Themes By PayamBlog :.